پارت یازده :


ناگهان دو پسر جوان توی یکی از تخت‌ها دست به یقه شدند. آدم‌های اطرافشان خودشان را میان آن‌ها انداختند و کمی کتک کاری شد...
نگاه سورن به سمت جمعیت کشیده شد. پسر درشت هیکلی لنگ توی دستش را با عصبانیت به مسح سرش می‌کشید. طرف دعوا فحش رکیکی داد و پسر دوباره به سمتش هجوم برد. دوباره دعوا... یقه کشیدن و پادرمیانی دیگران!
- جلالی؟
جلالی انگار که در حال تماشای یک فیلم بود با اشتیاق نÚ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

رمان مافیایی مهمیزهای سیاه از آزاده دریکوندی در دنیای رمان https://novelonline.ir سورن همایونفر
رمان دانلود رمان عاشقانه مهمیزهای سیاه از آزاده دریکوتدی در دنیای رمان میکائیل
رمان دانلود رمان عاشقانه مهمیزهای سیاه از آزاده دریکوتدی در دنیای رمان اشکان
رمان دانلود رمان عاشقانه مهمیزهای سیاه از آزاده دریکوتدی در دنیای رمان مریم
رمان دانلود رمان عاشقانه مهمیزهای سیاه از آزاده دریکوتدی در دنیای رمان نیلی
رمان دانلود رمان عاشقانه مهمیزهای سیاه از آزاده دریکوتدی در دنیای رمان سهند
رمان مافیایی مهمیزهای سیاه از آزاده دریکوندی در دنیای رمان https://novelonline.ir ستایش
رمان عاشقانه, رمان مافیایی کاور دیگری از رمان
تصویر شخصیت سورن در رمان مهمیزهای سیاه تصویر دیگری از سورن
آخرین نظرات ارسال شده
  • نلا

    1

    سورن یجوری تغییر مود میده یاد رفیقم میوفتم که جلو مامانم تبدیل میشه به سیده ، پیش من تبدبل میشه به یه دختر قرتی🗿

    ۲ ماه پیش
  • Nina

    0

    وای سورن چقدر خشن و عوضیه..

    ۲ ماه پیش
  • فر فر

    2

    واییی چرا شخصیت دختر نمیاد هعی میخونم میخونم نمیرسم بهش 🫠

    ۵ ماه پیش
  • دیا

    0

    نوازنده کی وارد میشه پس؟

    ۹ ماه پیش
  • دیا

    4

    چرا حواست به پنجره ها نبود سهند؟ 😁 یوهاهاها

    ۹ ماه پیش
  • نفس

    0

    بدبخت سهند تا این حد حقش نبود

    ۹ ماه پیش
  • مینا اباذری

    0

    عالی با داستانی جدید

    ۱۰ ماه پیش
  • غزل

    0

    آزادہ جون ۔۔۔۔واقعن نوسیدی بینظیر استی ممنون 😊۔۔۔۔اما تو پارت 17 اجازہ ندارم وردیشم ۔۔پارت بعدی کہ ورد میشم میگہ سکہ کامل نداری ۔۔۔۔چیکار کنم لطفا 🥲

    ۱۰ ماه پیش
  • سوگل طهماسبی

    0

    تا اینجا که خواندم عالی بود 🙃✨

    ۱۱ ماه پیش
  • اکرم بانو

    3

    یکی نیست به سهند بگه میمردی دیگه نامه نمینوشتی..

    ۱۱ ماه پیش
  • محرابی

    0

    خدا قوت نویسنده عزیز عالی بود خیلی دوستش دارم رمانتونو. چقدر این سورن ترسناکه وآبزیر کاه. سهند فهمید نقشه اون بوده

    ۱ سال پیش
  • سمیرا

    0

    عالیییی خیلی خوب بود خوشم اوم اما کاش از زبون خودشون مینوشتین

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم. به خاطر نوع توصیفاتی که برای کار نیاز بود، سوم شخص تصمیم بهتری به نظر اومد💚

    ۱ سال پیش
  • آنا

    0

    بی صبرانه منتظرم احساسات سورن برانگیخته بشه

    ۱ سال پیش
  • آیناز

    0

    منی که خوندم بهت میگم یه احساساتی ازش بر انگیخته بشه....😂

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    بر انگیخته میشه.... خیلی هم برانگیخته میشه🤣

    ۱ سال پیش
  • حدیث

    0

    وای... فقط اون تیکه که جلالی می گفت (اقاتون)! احساس میکنم اینجارو با حرص گفته😂

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    نه جلالی پاچه خواره حرصی نمیشه😅

    ۱ سال پیش
  • حدیث

    0

    واقعا خیلی رمان خوشکل و باحالی هست😊 من که دوستش دارم و امیدوارم بقیه هم خوششون بیاد!

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم امیدوارم تا انتها دوسش داشته باشی💚

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️