لیست کلیه پارتهای رمان مهمیزهای سیاه : پارت های 101 تا 120
تعداد کل پارت های منتشر شده : 177
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 101
ایستاده بود پشت شیشههای بلند قامت برج و سیگار میکشید. نگاه دوخته بود به آدمهای آن پایین... به دنیای رجالهها! توی کتاب مورد علاقهاش آدمها همین نام را داشتند... قصهی یک مرد متوهم و بیمار که از تمام آدمها متنفر بود و از قضا قاتل زن مورد علاقهاش هم بود!¹ اتفاقا خودش هم قاتل نیلی بود! ن...
بروزرسانی در : ۴۱۸ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 102
سر و صدا توی سفره خانه اختصاصی بالا گرفته بود و سورن با چشمان بسته به آن گوش میکرد. منتظر بود مردی بیاید و معاملهای سر بگیرد... هر اتفاقی هم که بیفتد او سورن همایونفر بود و ولیعهد منوچهرخان! حتی اگر آن شاه سیاه شطرنج یکی از مضنونین قتل معشوقهاش بود؛ فعلا باید صبوری میکرد. - اومدن آقا! ...
بروزرسانی در : ۴۱۶ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 103
زندگی از تب و تاب افتاده بود و روزهایش کسل کننده و بیخودی شده بودند. مردم شهر خودشان را توی هیجانات آمدن سال نو غرق کرده بودند و او... پشت پنجره قدی شرکت به جوش و خروش شهر نگاه میکرد. تاریخ انقضای زندگی، برای سورن سر آمده بود... شاید بعد از آن جنازه زیبای به دار آویخته... شاید پس از آن یک...
بروزرسانی در : ۴۱۱ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 104
مریم مقابلش نشسته بود... با آرایشی زیبا و کتی با نقشهای طلاکوب برجسته! پیشخدمتی آمد و خیلی محترمانه ظروف سفید رنگ را روی میز میانشان چید و رفت... سورن نگاه دوخت به ماهی درستهای که دورچین سبزیجات داشت... - این مدت اومده سراغت؟ مریم دستانش را زیر چانه نگه داشته بود و نگاهش میکرد. - حتی ی...
بروزرسانی در : ۴۰۹ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 105
سکوت توی ماشین موج میزد... مریم مشتش را زیر استخوان صورتش ستون کرده بود... با اخمهایی در هم و نگاهی به رو به رو! خیلی بیخودی توی یک مخمصه افتاده بود. یک موضوع غیر قابل پیشبینی و عجیب. سورن را دوست داشت... حتی حالا! حالا که با چشمهای خودش دیده بود که او چطور یک جنازه را سر به نیست کرد. ...
بروزرسانی در : ۴۰۶ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 106
سکوت سنگینی توی ماشین بود. نه کسی چیزی میگفت و نه موزیکی در حال پخش بود. سورن از توی آینه نگاهی به ستایش انداخت که خیلی مغموم توی آغوش مریم بود. - این مرتیکه رو دور و ور تو نبینم! بابای این یارو اومد خاله ما رو گرفت چه دردسری واسه ما شد این وسط...! کمی مکث کرد و بعد چشمهایش دوباره توی آینه...
بروزرسانی در : ۴۰۵ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 107
بهار از راه رسیده بود و از میان درز سنگفرشهای ویلا علفهای سبز بیرون زده بودند. ساعت حدود یازده صبح بود و تمام ویلای ولیعهد همایونفرها زیر نور طلایی خورشید برق میزد. سورن، با کت و شلوار سیاه و خط دار، با قدمهایی تند وارد شد. مردهای ویلا مثل همیشه در سه شیفت متفاوت پرسه میزدند؛ بیکار، بی...
بروزرسانی در : ۴۰۴ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 108
با همان لحنِ رسمی، عذر همه را خواست. ذهنش پر بود و تا همینجا هم زیادی خود را نگه داشته بود. مردان یکییکی از پشت میز بلند شدند و راه خروج را در پیش گرفتند. - میکائیل؟ میکائیل با شنیدن صدای سورن سر چرخاند و به سمتش برگشت. در اتاق که بسته شد تنهایی و سکوت میان آنها موج زد. - منوچهرخان میگه نی...
بروزرسانی در : ۴۰۲ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 109
هوای دیروز خنک بود، حداقل آنقدری که لباسها به تن آدمها نچسبد؛ ولی حالا؟ انگار آدمها توی جهنمی ایستاده بودند. یک ظهر وسط هفتهی کاملاً معمولی در پارک جریان داشت... سبک، بیهیجان، بیاتفاق! چند پسر بچهی کمتحرک روی چمنهای نیمهخیس بازی میکردند و آدمهای انگشتشماری هم بیهدف روی سنگفرشها ق...
بروزرسانی در : ۳۹۷ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 110
ساعت ده و نیم شب، تاریکی مثل یک سایهی سنگین روی شهر افتاده بود. چراغهای دیواری خانهها و تیرهای برق، نور زرد رنگ میپاشیدند به روی سنگ فرشهای کنار خیابان! گرمای روز، گذشته بود و حالا هوای خنک قطعا به دوام گریم سورن کمک میکرد! با یک تیشرت رنگ پریده و شلوار کارگو کهنه از کنار جدول سیمانی پیا...
بروزرسانی در : ۳۹۵ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 111
صدای برخورد باران بهاری به سقف شیشهای تنها صدایی بود که هرگز سورن را آزار نمیداد. ذهنش همیشه پر از هیاهو بود و این خستهاش میکرد؛ اما صدای باران؟ این یکی را در صلح بود... مثل همیشه در راس همه، تنهای تنها نشسته بود و با چشمان بسته به اطرافش گوش میداد... آدمهای توی سفره خانه با صدای بلند میخ...
بروزرسانی در : ۳۹۰ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 112
نگاهش میان ردیف اعداد جدول ترخیص واردات گم شده بود... ستون هزینههای گمرکی را یک به یک میخواند و بعد نقاطی را با خودکار علامتگذاری میکرد. نور صبحگاهی از پنجرههای قدی پشت سرش به داخل میتابید و تا میز کارش کشیده شده بود. قهوهی نیمهخوردهاش روی میز مانده و حالا سرد بود و او با فکری متمرکز سر...
بروزرسانی در : ۳۸۸ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 113
مغزش هیچ تحلیل یا منطقی را نمیپذیرفت... او یک فرزند داشت؛ یک فرزند! کسی که از خون او بود و در رحم نیلیاش رشد میکرد... یک فرزند، یک فرزند! خیرهی مرد مقابلش مانده بود و انگار کسی آنچنان با چماق توی سرش کوبیده بود که حالا زبانش نمیچرخید! سرگرد همچنان منتظر یک پاسخ بود و تکرار کرد: - طبق گزارش...
بروزرسانی در : ۳۸۵ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 114
*شروع موسیقی* توی اورژانس یک بیمارستان بود و نور سفید و بیرحم سقف، مثل تیغی در چشمهای نیمه بازش فرو میرفت. همه چیز در هم بود... سر و صدای تختهای چرخدار، صدای قدمهای پر شتاب، صدای زنی که میپرسید: - فشارش چند بود؟؟ جمعیت اورژانس شلوغ بود؛ اما نه آنقدر که صدای جیغ و دادها جهنم به پا کند...
بروزرسانی در : ۳۸۳ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 115
نور مهتابی بیرحمانه روی صورتش میتابید و بوی تند الکل و ضدعفونیکننده، فضای اتاق را سنگین کرده بود. پلکهایش با بیمیلی از هم فاصله گرفتند... نور اذیتش میکرد و کمی طول کشید تا چشمهای نیمه بازش به آن عادت کند. صدایی آن نزدیکیها بود... کسی به بطری سرم، تق تق ضربه میزد و همچنین صدای خفیف مکش...
بروزرسانی در : ۳۸۳ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 116
اتاقش توی بخش، سادهتر از سیسییو بود؛ اما هنوز بوی ضدعفونی کننده، در هوا پخش بود و تهوعآورش میکرد. دستش به سرمی وصل بود و نگاهش مستقیم به میکائیل که میگفت: - رابط پیام داده که بیای سراغ یه کار! - چی جواب دادی؟ - نوشتم مادرم مریضه یه چند وقت دیگه خبرت میکنم! نگاهش را از میکائیل گرفت ...
بروزرسانی در : ۳۸۳ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 117
صدای آرام قاشقها و لیوانهای بلوری از آشپزخانه میآمد. رایحهی فسنجان، تهدیگ زعفرانی و میوههای تازه فضا را سنگین و صمیمی کرده بود. مادر مریم، زنی با وقار، با دستهای مرتب و حلقهی طلایی سادهای در انگشت... تهمینه در کنارش نشسته بود و لبخند برای یک لحظه هم از لبهایش کنار نمیرفت؛ اما یک آ...
بروزرسانی در : ۳۸۱ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 118
توی ویلا پارک کرد و بیآنکه در ماشین را ببندد، پیاده شد. نور مستقیم آفتاب وسط ظهر، مثل تکهای آتش روی زمین افتاده بود و زمین زیر پایش برق میزد. مردان سیاهپوش همایونفر در حیاط ویلا پراکنده بودند و سگهای خالدار توی سینهکش آفتاب دراز کشیده بودند. مردان از هر گوشهی باغ به سمتش دویدند. سیلی ...
بروزرسانی در : ۳۷۸ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 119
دستور سورن خیلی سریع توی ویلا پخش شد... سورن دوباره به مریم نگاه کرد که با دستهایی در هم گره خورده خیلی نامفهوم زیرلب غر غر میکرد. سورن گفت: - منو ببین؟ نگاه مریم کمی غضبناک به سمتش چرخید. - حتی اگه کار تو هم نبوده باشه باید تا تهش بیای و آمار هامونو بهم بدی! تای ابروی مریم خیلی طلبکار...
بروزرسانی در : ۳۷۶ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 120
هیچکس توی آن جمع چیزی نمیگفت. منوچهرخان در سکوت کامل با چشمانی ریز شده به ولیعهدش خیره بود. نگاهش خریدارانه بود، یکطوری که انگار میخواست از او آزمونی بگیرد. سگ، یادداشت را بویید و با زبانی بیرونافتاده، دور سورن چرخی زد... بعد ناگهان مسیر خروج از سالن را در پیش گرفت و بینیاش را آرام و دق...
بروزرسانی در : ۳۷۴ روز پیش
