مهمیزهای سیاه به قلم آزاده دریکوندی
پارت هفتم :
جلالی توی اتاق دوید و سورن با اشارهای به میعاد دستور داد:
- راهنماییش کن!
و بعد به سمت پنجرهی قدی پشت سرش رفت.
با دستانی در جیب خیره برجهای مقابل ماند. صدای گیج و ویج میعاد را از پشت سرش شنید.
- چی شد یه دفعه؟
جلالی راهنماییاش کرد.
- بفرمایید!
میخواست خودش هم پشت سر میعاد خارج شود که صدای سورن نگهاش داشت.
- تو بمون!
جلالی در را بست و منتظر یک دستو
مطالعهی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
فاطی گلی
0تا اینجا خوب بود ولی من دوست دارم رمان از زبون دختر داستان بیان بشه 😕
۷ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
متوجهام عزیزم قطعا خیلیها با شما هم نظرن منتها این رمان شخصیت اصلیش دختر قصه نیست و تا انتهاش شخصیت اصلی همین سورن هستش
۶ ماه پیشاکرم بانو
0بیچاره نمیدونه قراره ازش چی بخوان...
۹ ماه پیشبرکه...
0چرا ونداد در دومینو کشته شده ولی در مهمیزها زنده س؟ مگه دومینو رو اول نباید خوند بعد مهمیزها رو؟
۹ ماه پیشترانه
1از نظر زمانی مهمیز قبل از دومینو شروع میشه از وقتی که ونداد کشته میشه شروع میشه تا بعد از دومینو بازم ادامه داره
۹ ماه پیشبرکه
0آخه میدونید من اول مهمیزها رو تا قسمت ۸ خوندم ولی در نظرات گفته بودید که اول دومینو رو باید خوند بعد مهمیز..بخاطر همین منم گفتم اول دومینو بخونم که همون اول دیدم ونداد کشته شده کلا گیج شدم..پس مهمیز اول خونده بشه بعد دومینو؟
۹ ماه پیشم.ر
1دو تا رمان جدا هستند دومینو درمورد سهند وستایش هستش ولی مهمیز برای سورن برادر ستایش هست
۹ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
نه عزیزم کاملا درست خوندی. خوندن دومینو برای مهمیز ضروریتی نداره ولی اگر قرار باشه هر دو رمان خونده بشه من پیشنهادم اینه که اول دومینو خونده بشه.
۹ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
ماجرای مهمیز از قبل از زندان رفتن سهند شروع میشه. ولی اتفاقاتش هیچ ربطی به دومینو نداره... اینجا یک ماجرای دیگری رقم میخوره که شروعش به مرگ ونداد ربط داره به خاطر همین از این نقطه شروع شده و رمان کاملاً در مورد سورن همایونفر هستش
۹ ماه پیشفرزانه
0عالی بود مخصوصا پارت ۶ توکافه ونقش سورن دوس داشتم حتمابخونید
۱۲ ماه پیشنبنبن
0خوبههههههه
۱ سال پیشasall
1ثواااااب😏 خب فکر کنم حکم مرگ ونداد رو مهر کرد😂
۱ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
😅
۱ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۱ سال پیشNegin
0واقعا خسته نباشید اونجایی سورن گفت یه روز دوست خودت از پشت بهت خنجر میزنه یا مجبور میشی نابودش کنی این یه دیالوگ واقعا حقیقت
۱ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم. واقعا دیالوگ حقیقتیه💔💔
۱ سال پیشVia
0احساس میکنم آخرش همین شوخی سورن یه جوری واقعی میشه و بلایی سر اشکان میاد
۱ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
ممکنه🤔
۱ سال پیشحسنا
0هیجانی و مافیایی
۱ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۱ سال پیشحسنا
0هیجانی و مافیایی
۱ سال پیشمحیا
0خیلی دیالوگ هاش قوی عالیه 💙
۱ سال پیششیدا
0قلمت عالی ممنون همه بدبختی سهند از میلاد ک سورن رو برادر و دوست خودش میدونه.
۱ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
خوش اومدی به این رمان عزیزم امیدوارم تا انتها ازش لذت ببری و البته بگم اسمش میعاد هستش... میلاد یه شخصیت دیگه توی این رمانه😅
۱ سال پیشRoghayyeh
0اشکان خان بخند حالا وقتی کشتت بهت میگم حالا یا با گلوله یا با کلمه شوخی نیستش
۱ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
واقعا شوخی نیستش این موضوع😏
۱ سال پیشNarges
0عالیه رمانتون♥️
۱ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
ممنونم خوش اومدی و امیدوارم لذت ببری 🤩
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

شیما
0کلا این خانواده تو کار ثوابن