دوست داشتی؟
رمان مافیایی مهمیزهای سیاه از آزاده دریکوندی در دنیای رمان

رمان مهمیزهای سیاه

  • زبان فارسی
  • 639.8K 👁
  • 4.5K ❤️
  • 15K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

سورن (سورنا) همایونفر ولیعهد یک خانواده مافیاییه! خانواده‌ای که پدرخوانده خیلی بی رحمی داره و این بی رحمی رو خیلی خوب به ولیعهدش آموزش داده! همایونفرها مردان سیاه‌پوشی هستن که یه شعار خیلی مهم دارن و میگن: تا وقتی که همایونفرها سایه روی شهر دارن، دردسر تو راهه ولی نه واسه ما! اونا می‌خوان امپراتوری سیاهشون رو روز به روز بزرگتر کنن... خیانتکاران رو مجازات می‌کنن و هر مهره به درد بخوری که توی شهر هست رو به اجبار توی باند خودشون میارن! همه چیز خوبه... همه چیز مرتبه... اما چی میشه اگر در مقابل این همه خودخواهی ذاتی همایونفرها؛ سر و کله یک باند قوی تر پیدا بشه؟! یک سازمان مخفی که تو کار قتل‌های سفارشیه و رئیس مرموزی داره... کسی که حتی برای افراد بسیار وفادار خودش هم ناشناخته‌اس!! یعنی رئیسشون کی می‌تونه باشه؟

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول


«هر انسانی شایسته‌ی آن است که در آغوش کشیده شود...
به وقت غم، به وقت عصیان و به وقت شادی!»
فصل اول
به مرد بلند قد مقابلش خیره مانده بود که چشمان سیاه و نافذش درست به او نگاه می‌کردند.
از دیگران خیلی نامحسوس شنیده بود که چهره‌ی این مرد شیطنت شرارت باری دارد و همین باعث شده بود در لحظه اول هم از او حساب ببرند و بترسند
تکیه‌اش به میز کار بود و دستش زیر چانه‌اش.
هنوز هم به او نگاه می‌کرد..
به انعکاس تصویرِ خودش توی شیشه‌های برق افتاده!
جلالی پشت سرش مدام چانه می‌زد و او داشت به این فکر می‌کرد که قهوه‌‌ی روی میزش را با شکر بنوشد یا بدون آن؟
- قسمت بار یکمی باهامون نمی‌خونه! دور ور داشتن آقا... البته من که در حدی نیستم این رو بهتون بگم ولی باید یه گوش مالی اساسی داد به اینا...
هنوز هم خودش را نگاه می‌کرد.
ته‌ریشش کمی بلند شده بود و باید کوتاهش می‌کرد..
- اینا جنسشون خرده شیشه داره جناب ولیعهد! اگه بهشون رو بدید پاشون رو از گلیمشون درازتر می‌کنن... باور بفرمایید منتظر همین لحظه‌ان... اصلا کمین کردن لامصبا!
- جلالی؟
دستیارش زبانش را روی لب‌هایش کشید.
قطعا باز هم در نظر رئیسش پر حرفی کرده بود.
- بله آقا؟
- از ارتفاع می‌ترسی؟
گاهی سوالات بی‌ربطی می‌پرسید که نفس را توی سینه حبس می‌کرد چون فقط خدا می‌دانست توی سرش چه می‌گذرد...
تصویر جلالی را توی انعکاس شیشه می‌توانست ببیند که تنش را کمی نیم خیز کرد تا بتواند یک بار دیگر ارتفاع برج را ببیند...
- نه آقا واسه چی بترسم؟
صدای لرزانش می‌گفت که دروغ می‌گوید.
- خوبه! خیلی نگرانت بودم همیشه!
لب‌های جلالی یک لحظه کش آمدند؛ اما بعد تنش یخ بست از حرف رئیسش...
- از اینکه بخوام یه روزی از این بالا پرتت کنم پایین و تو بترسی خوشم نمیاد! حوصله‌ی داد و اگر فریادت رو ندارم... اینکه نمی‌ترسی خیلی خوبه...
***
اگر از او می‌پرسیدند در نظرش بهترین روز هفته کدام است؟ قطعا پاسخ می‌داد که سه شنبه!
به خصوص که اگر آفتاب دل انگیزی هم داشته باشد؛ اما این بار سه شنبه‌ی کسالت آوری بود چون هرچند که باشگاه سوارکاریشان خیلی هم شلوغ نبود؛ ولی همان تعداد افرادی هم که آمده بودند حسابی ولوله به راه انداخته بودند.
این شلوغ بازی‌ها برای او انگار اصلا تعریف نشده بودند و حوصله‌اش را سر می‌بردند؛ و البته بدتر اینکه این بار سه شنبه آفتابی و دل‌انگیزی هم نبود!
باران زمین را گِل کرده بود و سرمای آذر ماه نیز استخوان می‌ترکاند.
توی کافه تریای باشگاه نشسته بود و جلالی مانند یک بادیگارد بد قواره بالای سرش علم شده بود.
داشت به این فکر می‌کرد که اگر آن اسب سیاهی که مدت‌هاست دلش را برده است بالاخره بتواند رامش کند، دیگر از دنیا چیزی نمی‌خواهد!
درست زمانی که با چنگالش اولین آلفردو را در دهان می‌گذاشت، دو دختر خیلی جوان پیچیده در پالتوهایشان، سراسیمه وارد آن‌جا شدند و پشت نزدیک ترین میز به او نشستند.
صدای کشیده شدن صندلی یکی از دخترها بر روی زمین اخم به ابرویش آورد.
از صداها بیزار بود.
یکی‌شان اخم‌هایش را در هم کشیده بود.
دستکش‌های سیاهش را از دستان سرخ و یخ زده‌اش بیرون کشید و خیلی عصبی آن‌ها را بر روی میز کوباند.
- حتما شکایت می‌کنم! چی فکر کردن با خودشون که این زبون بسته‌ها رو این‌طوری شلاق می‌زنن؟
و بعد صدای اعتراض دوستش...
- بسه دیگه! خیر سرمون اومدیم اینجا اسب ببینیم کوفتمون کردی!
- من کوفتت نکردم؛ بارون و سرما و چکمه‌های تو گِل رفته‌مون کوفتت کرده! آخه سگ تو این شرایط میاد اسب سواری؟
سه شنبه خوبی نبود، حوصله مشاجره دیگران را هم نداشت.
خیلی نرم گفت:
- جلالی؟
نیازی نبود توضیحی بدهد... جلالی حرف او را نگفته می‌فهمید!
- چه خبرتونه این همه نق می‌زنید؟
یکی از دخترها با اخم‌هایی در هم دهان باز کرد تا جوابی به جلالی بدهد، اما جدیت و هیبت آن مرد، زبانش را کوتاه کرد.
دوستش خیلی آهسته پچ زد:
- من برم یه چیزی بیارم کوفت کنیم تو هم اخماتو وا کن!
مرد جوان چنگالش را روی بشقاب گذاشت و خیلی خشک و اتو کشیده با دستمال سفیدی دهانش را پاک کرد.
- مگه ساعتو نمی‌بینی جلالی؟ اینا چرا نمیان؟
جلالی خیلی سریع پاسخ داد:
- نگران نباشید اصلا. گفت سر ساعت ده صبح می‌رسن همین‌جا.
پنج دقیقه به ده صبح بود و دستش را توی هوا تکانی داد.
جلالی منظورش را فهمید...
فورا رو به جمعیت با صدای بلند اعلام کرد:
- بفرمایید! خانوم‌ها آقایون بفرمایید! کافه تعطیله!
تعجب و همهمه بین آدم‌های توی کافه را شلوغ کرد...
- چه خبره اینجا؟
- این چه نحوه مشتری مداریه؟
همه با نارضایتی بلند شدند و همان دختر معترض به خاطر این بی‌احترامی اخم‌هایش را بیشتر در هم کشید...
- اگه به خاطر شلاق زدن بی مورد اسب‌ها شکایت نکنم واسه این یکی حتما شکایت می‌کنم!
دختر برای دوستش که کنار پیشخوان با دو لیوان کاغذی خشکش زده بود، سری تکان داد و هر دو با عجله از آنجا رفتند.
کافه تریا خالی شد.
بوی دانه‌های قهوه توی فضا موج می‌زد و پسر پشت پیشخوان با دستمالی به جان کانتر افتاده بود.
جلالی گفت:
- تا یه ربع دیگه باشگاه پاک می‌شه آقا! مطمئن باشید اونا سر وقت این‌جا هستن؛ نگران نباشید! اصلا کی جرات داره جناب ولیعهد رو برای یه لحظه منتظر بذاره؟
جلالی کارهایش را خوب انجام می‌داد؛ اما تملق‌هایش حال آدم را بد می‌کرد.
زنگ طلایی روی کانتر به نشانه آمدن مهمانان به صدا درآمد و پسر دستمالش را همانجا رها کرد و رفت.
سه مرد وارد کافه‌تریا شدند.
یکی از آن‌ها که دستمالی سورمه‌ای طرحدار، دور گردنش بسته بود؛ جلو تر قدم بر می‌داشت و روی صندلی چوبی نشست.
- اونی که معامله کرده تویی؟
صدایش کلفت بود و جلالی به جای رئیسش پاسخ داد:
- بله! ایشون جناب ولیعهد هستند!
گوشه چشمان مرد چند خط ریز افتاد.
لبخندش تمسخر آمیز بود.
این نگاه سرد و خشک میزبانش خیلی به دلش ننشسته بود.
- واسه این کار‌ها خیلی جوون به نظر می‌رسی! جوون‌ها خام و بی تجربه هستن. حتما پدرت توی تمام سال‌های عمرت آموزشت داده؟
- چند نفرن؟
بالاخره به حرف آمده بود!
لحن خشکش نشان می‌داد هیچ بحثی غیر کار را نمی‌پسندد.
- شیش نفر! سرجمع ده کیلو توی معده‌هاشون جاساز شده که البته تخلیه‌شون با خودتون!
- چه ساعتی می‌رسن؟
- ساعت هفت عصر می‌رسن فرودگاه! جنس‌های من همیشه آماده‌ان!
ولیعهد سری تکان داد و سیگاری میان لب‌هایش گذاشت.
جلالی فورا خم شد و شعله فندکش را زیر سیگار او گیراند تا روشن کند و بعد همان پاکت کلاسیک را برداشت تا به مهمانان هم تعارف کند‌.
طرف معامله سرخوشانه خندید.
- چه شیرینی خوبی!
هر سه مرد برداشتند. با اولین پک به سیگارشان نگاهی عجیب میان یکدیگر رد و بدل کردند.
سیگارها روی زمین افتادند و نگاه ولیعهد به سمت خاکسترهایشان رفت...
- چی ریختی توی سیگارها...؟
مرد دست به گلویش برده بود و سرفه می‌کرد.
صورت هر سه نفرشان رو به سیاهی رفت و چشم‌های سرخشان به مردی بود که به او ولیعهد می‌گفتند.
هر سه با ناتوانی روی زمین افتادند.
صدایشان توی گلو خُرخُر می‌کرد و کف از گوشه دهانشان بیرون زد.
- اگه ازتون پرسیدن شما رو کی فرستاده؛ حتما اسمم رو بگید! من سورن همایونفرم.
سیگارش را دوباره به لب برد و پکی عمیق به آن زد.
خیره ماند به سه مرد غلتیده در خون‌آبه که چشم‌های بی حرکتشان به او نگاه می‌کردند...

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

4.8 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 4,485 رای
5 ★
86%
4 ★
13%
3 ★
1%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان مهمیزهای سیاه

  • ترانه

    در پارت 1770

    شخصیت پردازی عالی دارید وزیبا می نویسید خسته نباشید

    ۲ روز پیش
  • Aram

    در پارت 20

    عالیه عاشق سورنم

    ۳ روز پیش
  • سارا

    0

    به جرائت میگم یکی از بهترین رمانی بود که خوندم ❌قسمتی از کامنت به دلیل اسپویل شدید حذف شده است❌

    ۴ روز پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    عزیزم خیلی ممنونم از نظر محبت آمیزت😍قطعا که در اون صورت من هم خیلی دوست می‌داشتم ولی کلیشه می‌شد و من هدفم این بود که بگم باید در خود خانواده حمایت می‌شد تا همه چیز خوب پیش بره و شاهزاده‌ی سوار بر اسب سفید همیشه هم وجود نداره💔

    ۴ روز پیش
  • الهام

    در پارت 120

    بار دوم این رمان میخونم بار اول چون مخصوص اندروید بود الان از سایت با ایفون هم میشه خوند امیدوارم مشکل حل شه این سری رمان شاهکاره قلم شما عالی

    ۵ روز پیش
  • نگار.م

    در پارت 120

    چه پارت خفنی، توصیفات عالی..👏 دلم برای سهند سوخت. سورن عجب بلده نقش بازی کنه😁

    ۷ روز پیش
  • asal

    0

    چطوریه که من با تمام دیالوگ های پر از غمِ سورنای عزیزم اشک ریختم😪💔 و برای مرگ میکائیلم که فقط زار میزدم

    ۱ هفته پیش
  • •مریم•

    0

    آه چقدر حیفه که فقط میتونم 5تا ستاره به این شاهکار تکرار نشدنی بدم✨🫦

    ۱ هفته پیش
  • نگین

    0

    هنوز رمان و شروع نکردم ولی کاش عکس شخصیت هارو از بازیگرای ترکی انتخاب نکنن واقعا اولش تو ذوق آدم میخوره

    ۲ هفته پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    عزیزم فقط یکی‌شون بازیگر ترکه. بقیه یا مدل ایرانی هستن یا اروپایی.

    ۲ هفته پیش
  • اردبیلیان

    0

    ممنون ازنویسنده ی عزیز اولین داستانی بود که توی این برنامه خوندم وبه دلم نشست بدون غلط املایی نگارش درست خوش بدرخشی

    ۲ هفته پیش
  • Stella

    1

    درسته که میگن نباید زود درمورد همه چی قضاوت کنید و باید از دیدگاه همه ببینید. تو دومینو ما از نظر سهند خوندیم و اونجا فقط نشون دادن سورن یه ادم خودخواه و دلم واسه سهند میسوخت اما اینجا که از دیدگاه سورن خوندم و ماجرا رو فهمیدم واقعا الان از سهند بدم اومد اگه سهند نبود نصف بلایی که سر سورن نمیومد

    ۲ هفته پیش
  • Stella

    1

    واقعا خیلی دلم واسه نیلی و سورن سوخت ولی مریم هم گناه داره نمیدونم چرا بعضی ازش بدشون میاد مریم واقعا خیلی گناه داره ولی خب شد که با سورن نموند سورن دوسش نداشت و اگه باهاش میمود بازم فکر و قلبش پیش نیلی بود،درکل منکه عاشق این رمان شدم خیلی قشنگ و غمگین بود مرسی ازت نویسنده فوق العاده بود

    ۲ هفته پیش
  • یاسی

    1

    بسیار عالی بود آزاده جونم مرسی که گذاشتید تو بخش آفلاین. امیدوارم نپنتی هم بفرستی یه مدت اینور چون بخش آنلاین برنامه دسترسپذیر نیست. ذووقق 😻😻

    ۲ هفته پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم خوشحالم دوست داشتی🤩 متاسفانه برای نپنتی و سیاه زخم چنین امکانی نیست چون این مجموعه رمان چهارتایی شد گفتم مهمیز هم بیاد بخش آفلاین که تقسیم بندی مساوی بشه. الان دو تا بخش آفلاینه دو تا هم آنلاین. اگه از اپلیکیشن برات امکان پذیر نیست از سایت وارد بخش آنلاین شو✅

    ۲ هفته پیش
  • یاسی

    0

    نه گلم کلا نمیشه چون سایتش برای صفحه خوان ما دسترسپذیر نیست. مانا باشی🤍 راستی جلد سوم دژاوو چی شد؟ شروعش نمیکنی؟ منتشرش نمیکنی؟ منتظریما!

    ۲ هفته پیش
  • حدیث

    در پارت 860

    برقص بابا صادق برقص

    ۲ هفته پیش
  • رز سفید

    0

    واقعا از مریم خوشم نمیاد نویسنده عذاب میده آدم و هر بار که یه عطوفتی ار سورن نسبت به مریم میبینم به نظرم مریم دختر آویزونیه که از طریق دوستش سعی در انداختن خودش به سورن داره خود سورن هم به اندازه کافی عاشق نیلی نبود امیدوارم آخر داستان مریم و سورن و با هم نبینم

    ۲ هفته پیش
  • نگار.م

    در پارت 70

    موضوع و قلم هردو اون قدر جذابن که غرق خوندن میشم ، عالی

    ۲ هفته پیش
  • حدیث

    در پارت 70

    ای اشکان مارمولک

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️