خلاصه رمان مافیایی مهمیزهای سیاه
سورن (سورنا) همایونفر ولیعهد یک خانواده مافیاییه! خانوادهای که پدرخوانده خیلی بی رحمی داره و این بی رحمی رو خیلی خوب به ولیعهدش آموزش داده! همایونفرها مردان سیاهپوشی هستن که یه شعار خیلی مهم دارن و میگن: تا وقتی که همایونفرها سایه روی شهر دارن، دردسر تو راهه ولی نه واسه ما! اونا میخوان امپراتوری سیاهشون رو روز به روز بزرگتر کنن... خیانتکاران رو مجازات میکنن و هر مهره به درد بخوری که توی شهر هست رو به اجبار توی باند خودشون میارن! همه چیز خوبه... همه چیز مرتبه... اما چی میشه اگر در مقابل این همه خودخواهی ذاتی همایونفرها؛ سر و کله یک باند قوی تر پیدا بشه؟! یک سازمان مخفی که تو کار قتلهای سفارشیه و رئیس مرموزی داره... کسی که حتی برای افراد بسیار وفادار خودش هم ناشناختهاس!! یعنی رئیسشون کی میتونه باشه؟
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 177
تمام شب را نخوابیده بود... اصلا بیخوابی داشت تبدیل به سبک زندگیاش میشد. بعد از آن فیلمِ پُر از حقارت چطور میتوانست بخوابد؟ خواب حرام بود... آن مردک نیلیاش را تحقیر کرده بود... چطور میتوانست بخوابد؟ نیلیاش مرگ را به آن خفتی که میلاد برایش میخواست، ترجیح داده بود! حالا سورن باید آن آ...
بروزرسانی در : ۳۰۰ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 176
خیره به ستارههای توی آسمان آخرین دکمهاش را هم بست. مردان سیاهپوش همایونفر، آن پایین توی حیاط پرسه میزدند و سگها اطرافشان میچرخیدند. بالاخره چشم از صحنه حیاط گرفت. حالا به جای نور آفتاب، نور زرد چراغها راهرو را روشن کرده بودند. مردانی که آن اطراف بودند به احترامش رو به او از حرکت میایست...
بروزرسانی در : ۳۰۱ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 175
اشکان چند کاغذ تایپ شده مقابل دستهایش گذاشت. - امروز صبح حسابداری شرکتو چک کردم. یکم بخور بخور شده بود. سورن فنجان چای را روی نعلبکیاش گذاشت و یکی از کاغذها را برداشت. خیره ارقام ماند که صدای خرسند را شنید. - این مدتی که اینجا نبودی من از همه چیز مخفیانه گزارش گرفتم. نمیدونستم منو زنده می...
بروزرسانی در : ۳۰۲ روز پیش
-
رمان مهمیزهای سیاه - پارت 174
باز هم نشسته بود روی همان مبل چرمی. به گلخانه مقابلش نگاه میکرد و به مردانی که با سطلهای آب به جانش افتاده بودند... بوی اجناس سوخته، تمام باغ را گرفته بود و آسمان کمی روشن شده بود. پلکهایش از بیخوابی میسوخت و دود هم سر دردی عجیب به جانش انداخته بود. دو جنازه معلق توی استخر خیلی آرام تاب...
بروزرسانی در : ۳۰۳ روز پیش
آخرین اطلاعیهی رمان مهمیزهای سیاه
📢یه فرصت استثنایی📢****از چهارشنبه ساعت نه صبح تا شنبه ساعت نه صبح؛**یعنی به مدت ۷۲ ساعت به افتخار یک چنل تل.گرام.ی که زحمت نقد این رمان رو کشیدن؛ تمامی پارتهای مهمیزهای سیاه به صورت رایگان در دسترسه و خیلی دوست دارم که شما هم استفاده کنید.**دوستان تاکید بسیار دارم پس از اتمام این ۷۲ ساعت اگه حتی یه دونه پارت براتون باقی بمونه باید با سکه مطالعه کنید و امکان تمدیدی وجود نداره.**لطفا به هیچوجه نیاین بگین نرسیدم ده تای آخر رو بخونم برام باز کن چون چنین امکانی نداره و این قبیل کامنتها با احترام حذف میشن.**لطفاً هم این اتفاق هرگز باعث نشه که ازم بخواید دیگر رمانهای ویآیپی رو از جمله «نپنتی» و در آینده «سیاهزخم» رو همینطور موقت باز کنم که این اتفاق موقت فقط همین یه بار شامل حال مهمیز میشه و برای دیگر رمانها فقط میتونید از فرصتهای تخفیفشون استفاده کنید.**با تشکر از شما✨
وانیا
در پارت 910تا اونو امتحان کنه
۲۲ ساعت پیشوانیا
در پارت 820بسیار عالی و جذاب خداقوت آزاده جان
۲۳ ساعت پیشوانیا
در پارت 20عالیه و پر از هیجان
۴ روز پیشآیناز
در پارت 10بنظر خیلی جالب میاد دوسش دارم
۴ روز پیشفازه
در پارت 10عالی بود عاشقش شدم
۷ روز پیشMohana
در پارت 1770وای مردم وز نده شدم تا این رمان تموم شد اونم ک ی جلد دیگه براش زدی خو منکه میمیرم مم
۲ هفته پیشمرادی
در پارت 10رمان هیجان انگیزیه
۲ هفته پیشفاطمه
در پارت 480شاید اشکان قبل مرگش اینکاررارو برنامه ریزی گرده
۴ هفته پیشآسی پرسپولیسی هستم
در پارت 10بنظر رمان مهیجی باید بیاد اما امیدوارم بدون سانسور باشه و روابط عاشقانه داشته باشند و در رمان به تصویر کشیده شود . من فعلا این رمان رو تازه شروع کردم .
۴ هفته پیش..
در پارت 20تا الان جالب بوده
۴ هفته پیشسمیه
در پارت 10قلمتون خوبه
۱ ماه پیشبنفش علی
1آخرش فقط به این فکر میکردم کاش اونروز نیلی به اون باشگاه اسب سواری نمی رفت...کاش سهند اونروز برای صحبت با سورن به اونجا نمی رفت کاش یه لباس دیگه داشت که سورن به دستکش های نیلی شک نکنه ،کاش سورن هیچوقت اونروز بیرون نمی رفت و اجرای ویالون نیلی رو نمیدید:))و من هنوز که هنوزه اینو زیر لب یا تو دلم تکرار
۱ ماه پیشبنفش علی
0تکرار میکنم،تولد پنج سالگیم آرزو کردم از تمام آتیش های زندگیم به سلامت رد بشم ولی.....(((:جدا از اینکه یه دیالوگ عالی بود من خیلی دوسش داشتم همش تو ذهنمه حتی قضیه این حرفو برای همه تعریف کردم داداشم دستش باز مونده بود میگفت چه نویسنده ای چه ذهن خوبی داشته:))
۱ ماه پیشبنفش علی
0چند روزی هست که مهمیز خوندم و ده باره دارم این پیام رو برای اخرش مینویسم ولی چون دنیای رمان با من پدر کشتگی داره هر دفعه یه اتفاق میوفته
۱ ماه پیشبنفش علی
0خواستم بگم که این رمان و آدماش تا همیشه تو ذهنم میمونن گریه هایی که باهاش کردم حرصایی که خوردم درکی به سورن داشتم یادم نمیره ببین واقعا سورن برام یه شخصیت زنده بود خیلی دوسش داشتم و دارم🤌🏼🥲😂ولی واقعا این رمان و مخصوصا سورن جوری نوشته بود انگار داشتم واقعیت میخوندم هیچ چیز غیر طبیعی نبود اتفاق
۱ ماه پیشبنفش علی
0اتفاق ها همه انگار هماهنگ بود ببین واقعا نمیدونم چجوری توضیح بدم که چقد واقعی بود واقعا یه شاهکار بود جاش اون بالا هاست و در ژانر مافیایی رو دست مهمیز نمیاد اصلا قشنگیش به کنار این رمان نه آبکی نه تکراری بود یعتی جوری میگم یه شاهکار که وفتی داشتم میخوندم انگار داشتم فیلم میدیدم واقعا از ته
۱ ماه پیشبنفش علی
0از ته دل امیدوارم یه روزی انقد معروف بشه انقدر بره بالا که مثل یه سری رمان و کتاب ها ازش فیلم بسازن این رمان بعد از دومینو دومین رمانی بود که از زبان شخصیت مرد بود که خوندم و اون موقع ها فکر میکردم زیاد جالب نباشه ولی بود اصن دومینو ام خوب نبود فقط همایونفرا😏😂در مورد آخرش هم اینو بگم درسته
۱ ماه پیشبنفش علی
0درسته اونجور که می خواستیم نشد آخرش کلی اتفاق افتاد حتی مثل بقیه رمانا آخرش اینجوری نبود که تموم بشه بره سورن بشه آدم خوبی کارای خلافت کنار بزاره و این شبیه واقعیت بود همینشو عاشقش بودم همه چیزش مثل واقعیت بود مثلا اینجوری نبود که بگی وا چرا اون الکی اون کارو کرد اینجا الکی معنا نداره تمام اتفاقا
۱ ماه پیشبنفش علی
0تمام اتفاقا اینجوری بود که یه چیزی شده بود که تلافی میشد یه چیزی بود که نفرت بود و اینا چیزای الکی نبودن همشون با دلیل بود ،چقد دلم برای نیلی تنگ میشه و شد،سورن که خداروشکرفعلا دارم تو دوتا رمان دیگه 😌😂ولی من هیچوقت جوری که برای سورن گریه کردم هیچوقت برای شخصیت های دختررمان های دیگه انقدگریه نکردم
۱ ماه پیشبنفش علی
در پارت 1600خداحافظ بابا،مثل بچگی هات حمومت کردم😭😭😭😭وای خدا بزار بمیرم این بابا گفتنش براتون آشنا نبود؟کجایی بابا:)))
۲ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
سپهر بابا کجایی بابا...
۲ ماه پیش

وانیا
در پارت 920خیلی خوب مچش رو گرفت