مهمیزهای سیاه به قلم آزاده دریکوندی
پارت سوم :
میان ازدحام فرودگاه، هر دو مرد آرام و سنگین به سوی هم قدم برداشتند.
پدرش صمیمانه او را به خود فشرد و چند ضربهی آرام به شانهاش نواخت.
- چطوری مَرد؟
- خوبم! خودت چطوری منوچهرخان؟
- آدمی که از کنار سواحل بر میگرده، چطوره؟
لبخند موذیانهاش به لبهای سورن نیز سرایت کرد.
- اشکان کجاست؟
- داره چمدونها رو تحویل میگیره. این مدت من که نبودم اوضاع چطور بود؟
سورن نگاهی به رفت و آمد آدمها انداخت..
- میریم صحبت میکنیم!
به سمت خروجی به راه افتادند و منوچهرخان کش مویش را باز کرد تا موهای سفیدش آزاد شوند.
- من خیالم از تو راحته! بیخودی نگفتم که این پسر برای من حکم یه ولیعهد برای یه شاهو داره.
ذهن سورن به سمت پیامی رفت که همین چند لحظه پیش دریافت کرده بود.
«انجام شد!»
و این یعنی جلالی آن دختر را پیدا کرده و حالا منتظر دستور دیگری هستند.
به جای گزارش این چیزها، فقط گفت:
- آره همه چیز اوکیه!
برای لحظهای ایستادند مقابل یکدیگر و سورن بیآنکه پلکی بزند...
- هر زمان اکه کسی هم خامی کنه... اگه به دردمون بخوره میپزیمش اگه هم نه که میسوزونیمش!
افتخار توی نگاه پدرش آمد و یک صدای خوشحال گفت:
- نکنه میخواستید منو جا بذارید؟
صدای اشکان بود...
صمیمی ترین دوست جناب ولیعهد!
سورن به سمتش برگشت اول مشتهایشان را بهم کوبیدند و لحظهای یکدیگر را در آغوش کشیدند.
منوچهرخان با خستگی جلوتر از آنها به راه افتاده بود.
اشکان گفت:
- بابات مدام میگفت سورن از پس کارها بر میاد و نگران نیست. خیلی بهت اعتماد داره!
- حق داره!
دوستش به اعتماد به نفسش خندید. راننده خصوصی در ماشین را برای منوچهرخان باز کرد و همان لحظه صدای موبایل سورن نشان از یک پیام تازه داد.
«همیشگی!»
حالا اشکان هم داشت سوار میشد.
- من باید برم ولی به سوغاتیها میرسم!
پدرش به نشانه خداحافظی برایش سری تکان داد و شیشه دودی کناریاش را بالا کشید.
چند لحظهای به دور شدنشان نگاه کرد.
بعد خودش هم به سمت ویلا راند.
مردان کت و شلوار پوشیده همایونفر مثل همیشه توی ویلا پرسه میزدند.
مثل مور و ملخ همه جا بودند.
میان درختان سرو سر به آسمان کشیدهی توی حیاط... کنار استخر پشت ویلا... توی ایوان و کنار ستونهای بلند... توی سالنها و حتی آشپزخانه!
همهشان با دیدن سورن هر جایی که ایستاده بودند، دستانشان را به نشانه احترام در هم قفل میکردند.
قرص ماه مثل یک لکهی طلایی توی آسمان میدرخشید و جلالی با دیدن سورن پلههای ایوان را پایین دوید.
- آقا خودِ خودشه! توی یه ایستگاه پیداش کردیم آخه وقتی داشتیم ردش رو میزدیم گفتن اون ساعت توی همون ایستگاه منتظر تاکسی میمونه که بره یه کلاس هنری! دختره از این...
سورن وسط سالن اصلی ایستاد و به پر حرفیهای دستیارش اخمی کرد.
- کجاست؟
- توی سالن کتابخونه آقا!
بدون حرف به سمت کتابخانه رفت.
شق و رق توی درگاهیاش ایستاد و دستش را توی هوا تکانی داد تا به جلالی بفهماند دیگر به او نیازی نیست.
چهار مرد ورزیده و هیکلی توی آن سالن کلاسیک پرسه میزدند که با دیدنش توی یک خط صاف ایستادند.
مردمکهایش را به دنبال آن دختر گرداند...
چند تشکچه مخملی روی یک فرش ایرانی پخش و پلا بودند.
دختر کنار شومینه با دست و پایی بسته نشسته بود و پارچه سیاه روی چشمهایش تا نوک سرخ بینیاش میرسید.
از موهای آشفته و هرج و مرج وسایل سالن پیدا بود که درگیری زیادی را با این مردان پشت سر گذاشته است.
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
•مریم•
0وایییی موهای منوچهر خان 😭❤
۵ ماه پیشFerferishoonam
0سورن نسبت به هیچکس رحم نداره 🔪
۷ ماه پیشاکرم بانو
0خونه سورنه یا جای دیگه؟
۱۰ ماه پیشآتنا
0چون رمان قشنگیه
۱۲ ماه پیشم ب
0حالت معمایی داستان جذابش میکنه
۱ سال پیشپوپی
0سورن ذلیل شدهههه
۱ سال پیشپوفی
0یاابلفضل العباسسسس چه خبره😂
۱ سال پیشفرهاد
0خیلی عالی بود
۱ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
خیلی ممنون💚💚💚
۱ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۱ سال پیشNegin
0اصلا حسی داشت واییی با آهنگ خیلی هیجانی بود تک تک صحنه هاش عالی بود
۱ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
خوشحالم دوست داشتی💚
۱ سال پیشحسنا
0هیجانی بودن رمان
۱ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۱ سال پیشحدیث
0آزاده جون عالی هست
۱ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
ممنونم💚💚💚
۱ سال پیشستی
0تا اینجا ک خوبه
۱ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
امیدوارم تا انتها دوسش داشته باشی 💚💚💚
۱ سال پیشثنا
0فقط نیلی شخصیت خیلی خوبی داره سورن بیش از حد بی رحمه ولی ما هم عاشق شخصیت های منفی هستیم
۱ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
به هر حال سورن مافیاست و بله بی رحمه🥴خوشحالم کاراکتر منفی دوست داری😏👌🏻
۱ سال پیشRoghayyeh
0منوچهر خان چه افتخاری میکنه 😏
۱ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
خیلی😏
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

بنفش علی
0خدا لعنتت کنه منوچهر..سواحل بخوره تو فرق کلت