مهمیزهای سیاه به قلم آزاده دریکوندی
پارت یک :
«هر انسانی شایستهی آن است که در آغوش کشیده شود...
به وقت غم، به وقت عصیان و به وقت شادی!»
فصل اول
به مرد بلند قد مقابلش خیره مانده بود که چشمان سیاه و نافذش درست به او نگاه میکردند.
از دیگران خیلی نامحسوس شنیده بود که چهرهی این مرد شیطنت شرارت باری دارد و همین باعث شده بود در لحظه اول هم از او حساب ببرند و بترسند
تکیهاش به میز کار بود و دستش زیر چانهاش.
هنوز هم به او نگاه میکرد..
به انعکاس تصویرِ خودش توی شیشههای برق افتاده!
جلالی پشت سرش مدام چانه میزد و او داشت به این فکر میکرد که قهوهی روی میزش را با شکر بنوشد یا بدون آن؟
- قسمت بار یکمی باهامون نمیخونه! دور ور داشتن آقا... البته من که در حدی نیستم این رو بهتون بگم ولی باید یه گوش مالی اساسی داد به اینا...
هنوز هم خودش را نگاه میکرد.
تهریشش کمی بلند شده بود و باید کوتاهش میکرد..
- اینا جنسشون خرده شیشه داره جناب ولیعهد! اگه بهشون رو بدید پاشون رو از گلیمشون درازتر میکنن... باور بفرمایید منتظر همین لحظهان... اصلا کمین کردن لامصبا!
- جلالی؟
دستیارش زبانش را روی لبهایش کشید.
قطعا باز هم در نظر رئیسش پر حرفی کرده بود.
- بله آقا؟
- از ارتفاع میترسی؟
گاهی سوالات بیربطی میپرسید که نفس را توی سینه حبس میکرد چون فقط خدا میدانست توی سرش چه میگذرد...
تصویر جلالی را توی انعکاس شیشه میتوانست ببیند که تنش را کمی نیم خیز کرد تا بتواند یک بار دیگر ارتفاع برج را ببیند...
- نه آقا واسه چی بترسم؟
صدای لرزانش میگفت که دروغ میگوید.
- خوبه! خیلی نگرانت بودم همیشه!
لبهای جلالی یک لحظه کش آمدند؛ اما بعد تنش یخ بست از حرف رئیسش...
- از اینکه بخوام یه روزی از این بالا پرتت کنم پایین و تو بترسی خوشم نمیاد! حوصلهی داد و اگر فریادت رو ندارم... اینکه نمیترسی خیلی خوبه...
***
اگر از او میپرسیدند در نظرش بهترین روز هفته کدام است؟ قطعا پاسخ میداد که سه شنبه!
به خصوص که اگر آفتاب دل انگیزی هم داشته باشد؛ اما این بار سه شنبهی کسالت آوری بود چون هرچند که باشگاه سوارکاریشان خیلی هم شلوغ نبود؛ ولی همان تعداد افرادی هم که آمده بودند حسابی ولوله به راه انداخته بودند.
این شلوغ بازیها برای او انگار اصلا تعریف نشده بودند و حوصلهاش را سر میبردند؛ و البته بدتر اینکه این بار سه شنبه آفتابی و دلانگیزی هم نبود!
باران زمین را گِل کرده بود و سرمای آذر ماه نیز استخوان میترکاند.
توی کافه تریای باشگاه نشسته بود و جلالی مانند یک بادیگارد بد قواره بالای سرش علم شده بود.
داشت به این فکر میکرد که اگر آن اسب سیاهی که مدتهاست دلش را برده است بالاخره بتواند رامش کند، دیگر از دنیا چیزی نمیخواهد!
درست زمانی که با چنگالش اولین آلفردو را در دهان میگذاشت، دو دختر خیلی جوان پیچیده در پالتوهایشان، سراسیمه وارد آنجا شدند و پشت نزدیک ترین میز به او نشستند.
صدای کشیده شدن صندلی یکی از دخترها بر روی زمین اخم به ابرویش آورد.
از صداها بیزار بود.
یکیشان اخمهایش را در هم کشیده بود.
دستکشهای سیاهش را از دستان سرخ و یخ زدهاش بیرون کشید و خیلی عصبی آنها را بر روی میز کوباند.
- حتما شکایت میکنم! چی فکر کردن با خودشون که این زبون بستهها رو اینطوری شلاق میزنن؟
و بعد صدای اعتراض دوستش...
- بسه دیگه! خیر سرمون اومدیم اینجا اسب ببینیم کوفتمون کردی!
- من کوفتت نکردم؛ بارون و سرما و چکمههای تو گِل رفتهمون کوفتت کرده! آخه سگ تو این شرایط میاد اسب سواری؟
سه شنبه خوبی نبود، حوصله مشاجره دیگران را هم نداشت.
خیلی نرم گفت:
- جلالی؟
نیازی نبود توضیحی بدهد... جلالی حرف او را نگفته میفهمید!
- چه خبرتونه این همه نق میزنید؟
یکی از دخترها با اخمهایی در هم دهان باز کرد تا جوابی به جلالی بدهد، اما جدیت و هیبت آن مرد، زبانش را کوتاه کرد.
دوستش خیلی آهسته پچ زد:
- من برم یه چیزی بیارم کوفت کنیم تو هم اخماتو وا کن!
مرد جوان چنگالش را روی بشقاب گذاشت و خیلی خشک و اتو کشیده با دستمال سفیدی دهانش را پاک کرد.
- مگه ساعتو نمیبینی جلالی؟ اینا چرا نمیان؟
جلالی خیلی سریع پاسخ داد:
- نگران نباشید اصلا. گفت سر ساعت ده صبح میرسن همینجا.
پنج دقیقه به ده صبح بود و دستش را توی هوا تکانی داد.
جلالی منظورش را فهمید...
فورا رو به جمعیت با صدای بلند اعلام کرد:
- بفرمایید! خانومها آقایون بفرمایید! کافه تعطیله!
تعجب و همهمه بین آدمهای توی کافه را شلوغ کرد...
- چه خبره اینجا؟
- این چه نحوه مشتری مداریه؟
همه با نارضایتی بلند شدند و همان دختر معترض به خاطر این بیاحترامی اخمهایش را بیشتر در هم کشید...
- اگه به خاطر شلاق زدن بی مورد اسبها شکایت نکنم واسه این یکی حتما شکایت میکنم!
دختر برای دوستش که کنار پیشخوان با دو لیوان کاغذی خشکش زده بود، سری تکان داد و هر دو با عجله از آنجا رفتند.
کافه تریا خالی شد.
بوی دانههای قهوه توی فضا موج میزد و پسر پشت پیشخوان با دستمالی به جان کانتر افتاده بود.
جلالی گفت:
- تا یه ربع دیگه باشگاه پاک میشه آقا! مطمئن باشید اونا سر وقت اینجا هستن؛ نگران نباشید! اصلا کی جرات داره جناب ولیعهد رو برای یه لحظه منتظر بذاره؟
جلالی کارهایش را خوب انجام میداد؛ اما تملقهایش حال آدم را بد میکرد.
زنگ طلایی روی کانتر به نشانه آمدن مهمانان به صدا درآمد و پسر دستمالش را همانجا رها کرد و رفت.
سه مرد وارد کافهتریا شدند.
یکی از آنها که دستمالی سورمهای طرحدار، دور گردنش بسته بود؛ جلو تر قدم بر میداشت و روی صندلی چوبی نشست.
- اونی که معامله کرده تویی؟
صدایش کلفت بود و جلالی به جای رئیسش پاسخ داد:
- بله! ایشون جناب ولیعهد هستند!
گوشه چشمان مرد چند خط ریز افتاد.
لبخندش تمسخر آمیز بود.
این نگاه سرد و خشک میزبانش خیلی به دلش ننشسته بود.
- واسه این کارها خیلی جوون به نظر میرسی! جوونها خام و بی تجربه هستن. حتما پدرت توی تمام سالهای عمرت آموزشت داده؟
- چند نفرن؟
بالاخره به حرف آمده بود!
لحن خشکش نشان میداد هیچ بحثی غیر کار را نمیپسندد.
- شیش نفر! سرجمع ده کیلو توی معدههاشون جاساز شده که البته تخلیهشون با خودتون!
- چه ساعتی میرسن؟
- ساعت هفت عصر میرسن فرودگاه! جنسهای من همیشه آمادهان!
ولیعهد سری تکان داد و سیگاری میان لبهایش گذاشت.
جلالی فورا خم شد و شعله فندکش را زیر سیگار او گیراند تا روشن کند و بعد همان پاکت کلاسیک را برداشت تا به مهمانان هم تعارف کند.
طرف معامله سرخوشانه خندید.
- چه شیرینی خوبی!
هر سه مرد برداشتند. با اولین پک به سیگارشان نگاهی عجیب میان یکدیگر رد و بدل کردند.
سیگارها روی زمین افتادند و نگاه ولیعهد به سمت خاکسترهایشان رفت...
- چی ریختی توی سیگارها...؟
مرد دست به گلویش برده بود و سرفه میکرد.
صورت هر سه نفرشان رو به سیاهی رفت و چشمهای سرخشان به مردی بود که به او ولیعهد میگفتند.
هر سه با ناتوانی روی زمین افتادند.
صدایشان توی گلو خُرخُر میکرد و کف از گوشه دهانشان بیرون زد.
- اگه ازتون پرسیدن شما رو کی فرستاده؛ حتما اسمم رو بگید! من سورن همایونفرم.
سیگارش را دوباره به لب برد و پکی عمیق به آن زد.
خیره ماند به سه مرد غلتیده در خونآبه که چشمهای بی حرکتشان به او نگاه میکردند...
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
حدیث
1برای دومین بار شروع کردم به خوندن این رمان باز هرچی از جذابیت این رمان بگم کم گفتم
۳ هفته پیشنمیدونم
0ببخشید خانوم دریکوندی این رمان مگه وی آی پی نیست چرا توی قسمت آفلاین هم قرار گرفته؟
۴ هفته پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
این رمان توی تلگرا.م خیلی درخواستش بالا بود برای فایل و من چون نمیخواستم فایل کنم موقت فرستادم بخش آفلاین. چون این تنها کاری بود که از دستم بر اومد برای مخاطبای تل گ را.م اینجا هم درسته درگاه ویآیپی همچنان هستش اما پارتها بدون پرداخت باز میشن (هر دو موقت تا یه زمانی)
۴ هفته پیشباران
1جالب ومن پارت اول وخوندم ودوست دارم ادامه اش بدم
۴ هفته پیشآریانا
0هر چقدر از عالی بودن رمان بگم کم گفتم🩷
۱ ماه پیشعالیه خیلی جالله
0عالی خیلی خوب
۲ ماه پیشآیناز
0عالیه.. تعریفشو زیاد شنیدمم
۲ ماه پیشSoagdn
0عالی بود پارت اول دیون دارم ادامه بدم
۲ ماه پیشهانا
0تا اینجا خوب بود
۲ ماه پیشفاطمه
0فعلا باید تا آخر بخونم ببینم چطو ی
۲ ماه پیشنلا
0تعریفش و خیلی شنیدمم..حدلا هم که باز شده اومدم بخونم..و باحاله
۲ ماه پیشبهاره
0رمانه خیلی قویه من خیلی تعریفشو شنیدم و واقعا خفنه
۲ ماه پیشNina
0چقدر جذاب خودش رو معرفی کرد!
۲ ماه پیشآیناز
0بنظر خیلی جالب میاد دوسش دارم
۲ ماه پیشفازه
0عالی بود عاشقش شدم
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

دریا
0رمان بسیار قشنگی هست و از همون پارت اول به دلم تشست واسه کسایی که عاشق ژاتر های مافیایی هستن عالیه حتما بخونین