پارت یازده :


سهراب از کنارش گذشت و شانه‌ای بی‌تفاوت بالا انداخت.
-باور نکن. من برم خدا داره صدام می‌کنه.
بوی غذا در خانه پیچیده بود و من روی زمین کنار تخت، تاریک‌ترین نقطه را برای مچاله شدن در خودم انتخاب کرده بودم؛ جایی که همان یک‌ذره نوره سمجِ زیر درهم نتواند برایم خودی نشان بدهد. نفسم چون آه که از سینه‌ام خارج شد سرم را نرم به لبه‌ی تخت تکیه دادم. چشم‌هایم به تاریکی اتاق عادت کرده

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    نامزدداشته ممنون سحربانو😘🙏

    ۲ سال پیش
  • Aa

    0

    👏👏👏⚘⚘⚘

    ۲ سال پیش
کپی شد!