پارت چهارده :


نفس کشیدن با دهانی که با هر بار بلعیدن هوا مسیرش خشک‌تر می‌شد، کار راحتی نبود. خیلی نگذشت که در اتاق پرتوان باز شد و سمآء و باقی مضطرب وارد اتاق شدند. حالا دستمال زیرِ بینی‌ام سفیدی‌اش را از دست داده و قرمز شده بود که چراغ اتاق روشن شد.
-چی شدی تو؟
سمآء گفت و خودش را تا من رساند. پشت بندش خانم بزرگ با کیسه‌ای از یخ در دست نزدیک شد و آن را میان پیشانی‌ام گذاشت. سرمایش را تا عم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    الان سماچیشد🙏😘

    ۲ سال پیش
کپی شد!