مردمک سفید به قلم سحر حاجیوند
پارت چهارده :
نفس کشیدن با دهانی که با هر بار بلعیدن هوا مسیرش خشکتر میشد، کار راحتی نبود. خیلی نگذشت که در اتاق پرتوان باز شد و سمآء و باقی مضطرب وارد اتاق شدند. حالا دستمال زیرِ بینیام سفیدیاش را از دست داده و قرمز شده بود که چراغ اتاق روشن شد.
-چی شدی تو؟
سمآء گفت و خودش را تا من رساند. پشت بندش خانم بزرگ با کیسهای از یخ در دست نزدیک شد و آن را میان پیشانیام گذاشت. سرمایش را تا عم
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

اسرا
0الان سماچیشد🙏😘