مردمک سفید به قلم سحر حاجیوند
پارت پانزده :
تمام شب را تا صبح کابوس دیدم، کابوسی عمیق که لابلای آن فریاد میکشیدم و نام کسی را با حالی خراب میخواندم. صداهای پیچیده در سرم گنگ بود و هرچه بیشتر میگذشت نامفهومتر میشد.
ساعت کنار میز عدد یک ربع به شش را نشان میداد و من بیتاب بلند شدن بودم. دلم بودن در این چهار دیواری را نمیخواست، هوای تازه نیاز داشتم. تمام تنم از حرارت بالا گُر گرفته بود. از تخت که پایین آمدم سمآء جای
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
اسرا
1🙏😘
۲ سال پیش
سحر حاجیوند | نویسنده رمان
❤
۲ سال پیشستاره
0ممنون نویسنده عزیز،تاالان دوستش داشتم امیدوارم پرقدرت ادامه بدی بانو...نمی دونم چرافک میکنم هدی ضربه ی روحی یاشکست عشقی خورده،سهراب بنده خدافک کنم درگیرشدرفت خخخ
۲ سال پیش
سحر حاجیوند | نویسنده رمان
ممنون که همراهم هستید😊
۲ سال پیشستاره
0یه سوال واقعااگه براکسی همچین مشکلی پیش بیادمیذارن باهرکی خواست بره یاهرکسی اجازه داره ببرتش...
۲ سال پیش
سحر حاجیوند | نویسنده رمان
معلومه که نه. حالا جلوتر اصل ماجرا روشن میشه😊
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Aa
0ممنون خسته نباشید🙏🌹