مردمک سفید به قلم سحر حاجیوند
پارت سوم :
نمیدانستم چند ساعت و چند روز گذشت تا بالاخره دکتر راضی ترخیصم شد. فقط میدیدم که در این مدت خانم رهنما چگونه هوایم را داشت. به پشتی تخت تکیه داده بودم و منتظر برای رفتن بودم. ساعت روی دیوار دیر کردن خانم رهنما را به رخام میکشید. بعداز تلفنی که داشت رفت که برگردد اما حالا تیک پارتگذاری رمان به اتمام رسیده و برای چاپ ارسال شده. به همین علت دیگر امکان مطالعه رمان را ندارید.
لطفا صبر کنید...

داوود
0عالی