پارت سوم :

نمی‌دانستم چند ساعت و چند روز گذشت تا بالاخره دکتر راضی ترخیصم شد. فقط می‌دیدم که در این مدت خانم رهنما چگونه هوایم را داشت. به پشتی تخت تکیه داده بودم و منتظر برای رفتن بودم. ساعت روی دیوار دیر کردن خانم رهنما را به رخ‌ام می‌کشید. بعداز تلفنی که داشت رفت که برگردد اما حالا تیک تاک ساعت هم مضطربم می‌کرد. نگاهم قفل شده روی در اتاق بود که رد شدن پرستاری را دیدم. بی‌تعلل صدا بلند کردم. 
-خانم پرستار… خانم پرستار. 
انگار متوجه‌ام شده بود، بعداز مکثی طولانی آمد. مقنعه نوک تیزش بعداز گوشی دور گردنش اولین چیزی بود که از او دیدم. 
-شما که هنوز اینجایی. مگه مرخص نشده بودی؟ 
نگفته می‌دانست و همین چند کلمه‌ی ساده آشفته‌ترم کرد بود. 
-منتظر همراهم هستم. نمی‌دونید کی میاد؟ 
صدای پیج نام "دکتر رمضانی" را که چندباری خواند، دستی رو دستم گذاشت و گفت: 
-میاد اینکه نگرانی نداره. 
و بعد تندتر از آمدنش رفت. کم‌کم داشتم به این باور می‌رسیدم که خانم رهنمایی دیگر وجود نخواهد داشت و مرا رسماً رها کرده، اما اگر قرار بر اینگونه رفتن بود چرا آنقدر برایم از مهربانی و محبت‌ کردن‌هایش مایه گذاشته بود؟ چرا مرا برای پذیرش خانواده‌اش مشتاق کرده بود؟ 
چشم روی هم فشردم و افکارم را نظم بخشیدم، باید به خودم مسلط می‌شدم. او در قبال من مسئولیتی نداشت اگر می‌رفت هم حق داشت. داشتم زیر بار این تنهایی کمر خم می‌کردم؛ نفس‌هایم را با دم عمیق و بازدم طولانی می‌کشیدم تا بلکه آرامم کند و مجالی به  اضطراب‌هایم ندهد. در همان هیاهوی درونم چند ضربه به در خورد که من تیز چشم‌هایم را باز کردم. خودش بود،  با دیدنش لبخندی از زور بی‌کسی روی لب‌هایم نشست.اما واکنشم تا همان لبخند بود و بس.
رسمی آمده بود دیگر شال به سر و مانتوی رنگ روشن به تن نداشت. در عوض مقنعه مشکی و مانتوشلوار اداری موقرش کرده بود. نایلون دستش را که روی تخت گذاشت متوجه نگاه متعجبم شد. با خنده‌ای دندان‌نما ابرو بالا انداخت. 
-ظهرت بخیر خانم. ببخشید کارم طول کشید. چیه چرا اونجوری نگام میکنی؟ 
 با دست راستم کمی تنه‌ام را به بالا کشیدم، هنوز هم اندک دردی برایم مانده بود. 
-تو این لباس‌ها خیلی جدی‌تر به نظر میای. 
هم زمان که دست می‌برد و از داخل نایلون لباس‌هایی را بیرون می‌کشید گفت: 
-بله. یه خانم وکیل همه‌چیز تموم میشم مگه نه؟
و بعد شال دستش را بالا گرفت، گل‌های زمینه‌‌اش زیادی جان‌دار بودند، آنقدری که چشم‌هایم را نوازش می‌کردند. 
-بیا کمک کنم سرت کنی. 
شال که روی موهایم می‌نشست، گوشه‌اش را بلند کردم و جلوی بینی‌ام گرفتم. چند باری نفس  عمیق کشیدم، بوی خاصی نمی‌داد. مأیوسانه آه‌م در آمد 
-چرا چیزی یادم نمیاد.
دستم را پایین آورد. 
-لباس‌های خودت دیگه قابل استفاده نبودن. 
سر بالا آورد و شال پوشیده را تحسین برانگیز نگاه کرد. 
-نه خوش اومد. 
سریع دست برد و مانتو را بلند کرد، نگاهش هم با آن کش آمد انگار رنگش باب دلش نبود و شاید هم با دقت ندیده بود. چشم‌هایش هر لحظه درشت و درشت‌‌تر می‌شد که گفت: 
-خاک توسرت سُبحان، مردشور سلیقه‌ت رو ببرن. آخه مانتو جیگری؟! 
و نفسش را پُر از حرص به بیرون هول داد. 
-یعنی تو کل عمرم این اولین‌بار بود که ازش یه کاری خواستم. 
و بعد با تاکیدی آشکارا مانتو را سمتم گرفت. 
-اولین و آخرین‌بار... 
او به فکر رنگ و طرح مانتو بود و من بفکر اینکه لباس‌هایم چه شکلی بود! سلیقه‌ام قبل از فراموشی چگونه بوده و یا چه رنگ‌هایی را دوست داشتم.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • داوود

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
کپی شد!