مردمک سفید به قلم سحر حاجیوند
پارت دوازده :
سمآء برای دیدن اثری که از آن حرف میزدم خم شد، دستی جای رد انگشتر کشید و گفت:
-مثل اینکه.
مردد بودم از گفتنش اما گفتم.
-یعنی، یعنی کسی تو زندگیم بوده؟
بدون ذرهای درنگ در جوابم گفت:
-نمیشه دقیق گفت. هرچیزی امکان داره.
پشت دستم را بالا گرفتم تا بهتر ناخنهایم را ببیند
-من رنگ بنفش رو دوست داشتم! ناخنهام این رنگی بوده.
و بعد شال از سر کندم. با دقت بیشتر
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

مریم گلی
2نویسنده جان میشه خواهش کنم پارت ها رو یه مقدار طولانی تر بنویسی تا میخوایم بریم تو بحر داستان تموم شده ،من رمانتونو دوست دارم ،موفق باشی سحر جان