مردمک سفید به قلم سحر حاجیوند
پارت نوزده :
عکس سمآء و مادرش بیقاب شده بود و از این بابت نگرانی رهایم نمیکرد. چندباری از او معذرت خواستم و هربار یا گونهام را بوسید و یا لپم را کشید. در همین مدت کوتاه پیبرده بودم که مادرش را چگونه عاشقانه دوست داشته و بیتفاوت بودنش تنها برای راحتی من و دلواپس نشدن اطرافیان است و بس. سمآء آنگونه که نشان میداد نبود. در میان تمام حرفهایی که به مادرش ختم میشد حفرههای بجا مانده از نبو
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

زهرا
0عالیییی✨️