مردمک سفید به قلم سحر حاجیوند
پارت هجده :
*
داروهایم را سروقت میخوردم و اکثر وقتم را یا خواب بودم و یا گوشهای کز کرده مینشستم و ساعتها به نقطهای زل میزدم. با همهی علاقهام به فهمیدن گذشته، از بیرون رفتن بیزار بودم و ترجیح میدادم بیشتر وقتم را با تنهایی خو بگیرم. از سر صبح که سمآء برای کارهای موکلش رفت جز برای خوردن صبحانه از اتاق بیرون نرفتم و او هنوز برنگشته بود. بعداز گذشته دو هفته کبودیهای جا مانده د
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

مریم گلی
0یعنی با اومدن پدر ومادرشون پسرا از پیش خانم بزرگ میرن؟ممنونم نویسنده جان