مردمک سفید به قلم سحر حاجیوند
پارت دوم :
به لطف آرامبخشهای تزریق شده، ضربان قلبم آرام شده بود و نفس کشیدنم هم بهتر. به حال خودم که آمدم سرم را بیحس به سمتی دیگر چرخاندم. همان دختر، کنار پهلویم با چشمهایی بسته سرش را روی تخت گذاشته بود. چرا نمیشناختمش و چهرهاش برایم آشنا نبود! بعداز دیدن او نگاهم تا دستِ گچ گ پارتگذاری رمان به اتمام رسیده و برای چاپ ارسال شده. به همین علت دیگر امکان مطالعه رمان را ندارید.
لطفا صبر کنید...

مریم
0عالی بود