مردمک سفید به قلم سحر حاجیوند
پارت دوم :
به لطف آرامبخشهای تزریق شده، ضربان قلبم آرام شده بود و نفس کشیدنم هم بهتر. به حال خودم که آمدم سرم را بیحس به سمتی دیگر چرخاندم. همان دختر، کنار پهلویم با چشمهایی بسته سرش را روی تخت گذاشته بود. چرا نمیشناختمش و چهرهاش برایم آشنا نبود! بعداز دیدن او نگاهم تا دستِ گچ گرفتهام کش آمد. اوضاع و احوالم را درک نمیکردم. چگونه تا این نقطه از زندگی رسیده بودم. و هیچ چیز از آن در خاطرم جایی نداشت. دستم را کمی بالا آوردم و سعی کردم انگشتان سر بیرون آورده از گچ را حرکت بدهم که درد بدی تا مچ دستم بالا آمد. "آخ" گویان در همان حالت ماندم که او سرش را از روی تخت بلند کرد و با لبخندِ گرمی به استقبالم آمد.
-خوبی؟
صدایش به گوشم یک بار رسید ولی در ذهنم هزار بار تکرار شد.
هنوز هم در منگی خودم دست و پا میزدم و آنقدر سوال داشتم که جواب کلمهی خوبی برایم زیادی مضحک و وقت تلف کردن میآمد. جوابی که ندادم از روی صندلی بلند شد و آرام پچ زد.
-الان میام.
نگاهم همراه او کش آمد. لحظهای با نود فکر کردم اگر او هم برود و نیاید چه! کسه دیگری هست که مرا بشناسد و چیزهایی از من بداند؟
اندکی بعد به اندازهی چند بار دوره کردن ذهن خالی از هیچ چیزم او آمد و دکتر هم همراهش. باز هم همان سوال تکراری.
-بیمار ما چطوره، خوبی؟
بیرمق نالیدم.
-نمیدونم.
گوشیاش را روی سینهام گذاشت و چندباری جابهجا کرد. سردیاش تنم را مور مور میکرد.
-ضربان قلبتم که شکر خدا نرمال شده. فقط مونده جواب سیتی اسکن سرت بیاد، اگه مشکلی نبود تا آخر هفته خدمت ما هستی و بعد مرخصی.
دکتر لبخند به لب داشت و من نه، نمیدانستم قرار است چه بر سر فردایم بیاید. بیتردید روبه دختری که بعداز دکتر دیده بودم کردم و پرسیدم.
-تو کی هستی؟ منو میشناسی؟
تخت را دور زد و از دکتر فاصله گرفت. با مهربانی دستی به پیشانیام کشید.
-وقتی بیهوش بودی پیدات کردم. نگران نباش همه چیز درست میشه.
بیاعتنا به دلداریاش نگاه از او ربودم و به سقف خیره شدم.
-چطوری همه چیز درست میشه. من حتی نمیدونم اسمم چیه؟
دکتر در جواب سوالی که از سر ناامیدی به زبان آورده بودم گفت:
-اگه با روانکاو همکاری کنی امکان داره حافظت برگرده. خانم رهنما قول دادن از هیچ کمکی در این زمینه کوتاهی نکنن. درست میگم خانم رهنما؟
و دختری که حکم ناجی را برایم داشت بلهای پر از شوق تحویل دکتر داد.
امیدی هرچند کوچک همراه با سیل عظیمی از ناامیدی وجودم را تسخیر کرده بود، از روی ترس به هیچ چیز اطمینان کامل نداشتم و قرار بود همه چیز بر پایهی حدس و گمان پیش برود. کاسهی چشمهایم داغ که شد دکتر را تار دیدم.
-اگه برنگرده چی… تا اون موقع من باید چکار کنم دکتر، چطوری زندگی کنم.
اولین قطره فراری از چشمم به میان راه نرسیده مهار شد و من سر چرخاندم تا کسیکه مهربانیاش نه تنها در صدایش بلکه در نگاه کردنش هم میجوشید را بهتر ببینم.
-من یه خانمجون دارم دل گنده، ولی یه کوچولو غرغروئه. تا وقتی چیزی یادت نیومده مجبوری تحملش کنی. البته با اجازهی آقای دکتر.
بغضِ چنبره زده در گلویم را پایین فرستادم و دستی به چشم رساندم. باقی اشکهایم را خودم پاک کردم.
-یعنی بیام پیش شما؟
لبخندش میرفت تا گرمتر شود و من با این تصمیم تازه نمیدانستم چهکنم. دکتر گفت:
-موقتا بپذیر و مدتی رو مهمان ایشون باش تا بلکه فرجی بشه و کسی از بستگانت سراغت رو بگیرن.
-میشه بگید چند وقته اینجام؟
-چهار روز بیهوش بودی. باید به خودت برای برگشت دوبارهات به زندگی افتخار کنی، خیلی قوی بودی.
لطفا صبر کنید...

مریم
0عالی بود