مردمک سفید به قلم سحر حاجیوند
پارت بیست :
سبحان تا سلام گفت، تند و تیز وارد خانه شد. نمیدانستم دایی و زنداییِ سمآء کجا رفته بودند که حالا همگی اینگونه پر از هیاهو انتظار آمدنشان را میکشیدند. شاید هم گفته بودند و من متوجه نشده بودم. با این تفاسیر نگاهم روی چهرهی بشاش سمآء ماند.
-چرا اونجوری نگام میکنی. دایی جونم داره میاد. فقط نمیدونم چرا انقد زود! قرار بود سه روز دیگه برگردن.
بیتعلل پرسیدم.
-از کجا؟
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

Aa
0👏🙏⚘🌹⚘