پارت سیزده :


سبحان چشم و ابرویی برای خانم بزرگ آمد. معلوم بود حسابی ناراحت شده است.
-آ بفرما بازم دیوار کوتاهه منم.
برای فیصله دادن به جروبحث کودکانه ای که بی‌دلیل داشت بالا می‌گرفت از فرصت پیش آمده استفاده کردم. بشقابم را کمی به جلو هل دادم و غذای لب نزده‌ام را رها کردم. همین حرکت بس بود تا همه‌ی سرها منجمله سهراب به سمتم بچرخد. دل‌نگرانی خانم بزرگ و تعارف‌های جدیِ سمآء را ندید گرفتم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم گلی

    5

    خیلی قشنگه ،فقط پارت ها کوتاهه ،دوست دارم پارت های طولانی تر بذاری ممنونم نویسنده جان

    ۲ سال پیش
  • سحر حاجیوند | نویسنده رمان

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    ممنون 😘

    ۲ سال پیش
  • یسنا

    4

    رمان جالبه ولی اگه امکانش هست میشه پارت های بیشتری بزارید یا پارت های طولانی تری بزارید ممنون 🍄

    ۲ سال پیش
کپی شد!