مردمک سفید به قلم سحر حاجیوند
پارت سیزده :
سبحان چشم و ابرویی برای خانم بزرگ آمد. معلوم بود حسابی ناراحت شده است.
-آ بفرما بازم دیوار کوتاهه منم.
برای فیصله دادن به جروبحث کودکانه ای که بیدلیل داشت بالا میگرفت از فرصت پیش آمده استفاده کردم. بشقابم را کمی به جلو هل دادم و غذای لب نزدهام را رها کردم. همین حرکت بس بود تا همهی سرها منجمله سهراب به سمتم بچرخد. دلنگرانی خانم بزرگ و تعارفهای جدیِ سمآء را ندید گرفتم
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

مریم گلی
5خیلی قشنگه ،فقط پارت ها کوتاهه ،دوست دارم پارت های طولانی تر بذاری ممنونم نویسنده جان