پارت یک :

سبُکی تنم را حس می‌کنم، انگار هیچ وزنی ندارد، حتی از بلندی هم پرت می‌شوم و نمی‌فهمم چرا.
ترس‌خورده با تنی که چون پَر در تاریکی رقصیده دست‌هایم را به دور تنم می‌پیچم و در فضایی خالی از هیچ‌چیز غوطه‌ور میشوم. جیغ‌های بی‌امانم چرا به گوش کسی نمی‌رسد؟نکند تمام دنیا کَر شده! گیج و گنگ در نقطه‌ای شناور مانده‌ام که  برخورد نیروی عظیمی را در آن تاریکی محض با کالبدم  حس می‌کنم و پشت پرده‌ی چشم‌هایم کمی نور می‌بینم، مشامم از بویی تازه یکباره پُر می‌شود و به فاصله‌ی نزدیک گرمایی، پوستم را لمس می‌کند…
هرچقدر نور پررنگ‌تر می‌شود نیرویش بیشتر قد بلند می‌کند و در عوض دردی که نمی‌دانم سرچشمه‌اش کجاست بی‌وقفه جان می‌گیرد. چشم‌هایم را که باز می‌کنم دیگر تنم سبک نیست، انگار چیزی به سنگینی کوه روی دوشم مانده و هر لحظه زیر این وزن قرار است جان بدهم، که نور تمام دنیایم را پُر می‌کند…
**
چشم‌هایم را بی‌رمق روی هم فشردم و باز کردم. سقف سفید اولین چیزی بود که واضح و بدور از هر مه‌ای برایم قابل دیدن شد و بعداز آن با حالی خراب سعی در جمع کردن افکارم داشتم، آدم‌هایی که اطرافم ایستاده‌ بودند را برای بار اول می‌دیدم. سرم بی‌امان تیر می‌کشید و درد وجب به وجب تنم را صاحب می‌شد که ناله کردم. 
-سرم داره می‌ترکه… 
ذهنم مدام  می‌چرخید و نمی‌دانستم کجا هستم.حتی صدای دختری که برایم غریبه است کمی ناواضح خطاب دیگری به گوش‌هایم می‌رسید. 
-دکتر ممنون ازتون. 
با ناله‌هایی عمیق چشم چرخاندم و دکتر لبخند به رویم پاشید. 
-چیزی نیست به زودی دردهات کم میشه. من دکتر باوری هستم، دخترم می‌تونی اسمت رو بهم بگی؟
پلک‌هایم خسته بودند و بیشتر از چند ثانیه برای باز ماندن دوام نمی‌آوردند. ذهنم خالی بود، و چیزی چون اسم در آن نبود که روی زبان بیاورم و بگویم من را فلانی صدا کنید. هرچه بیشتر فکر می‌کردم کمتر به نتیجه می‌رسیدم. ترس داشت تمام من را صاحب می‌شد، دختری که کنار دست دکتر بود کمی به سمت جلو متمایل شد و آرام گفت: 
-عزیزم می‌دونی اسمت چیه؟
لب‌هایم تکان خور نبود، صدایی حنجره‌ام را نمی‌لرزاند. نگاه دکتر نگران به نظر می‌رسید.
-کسی رو داری باهاش تماس بگیریم؟ شما تصادف کردی. 
گرمای دستی  تا روی پوستم نشست پر از دلهره دستم را کشیدم. تصادف! پس چرا چیزی یادم نمی‌آمد. انگار کسی دست برده بود و محتویات مغزم را آن‌طور که دلش خواسته خالی کرده بود. لب‌هایم روی هم دوخته شده بود و ذهنم مدام به دنبال جوابی برای سوال‌های آنها می‌چرخید. دکتر باری دیگر پرسید. 
-نمی‌خوای بهمون بگی چطوری این اتفاق افتاده؟ 
با بغض به سقف نگاه کردم و چشم‌هایم دودو زد. 
-چیزی یادم نمیاد.
و کلافه از حسی که لحظه به لحظه بیشتر آزارم می‌داد به ذهنم فشار آوردم. 
-چیزی یادم نمیاد… 
ترسیده بودم، باورم نمی‌شد که جدی جدی چیزی یادم نمی‌آید. آرام و قرار نداشتم. سوال‌های پی‌در پی دکتر هم ترسم را بزرگتر می‌کرد و باعث می‌شد بیشتر به ندانسته‌هایم پی‌ ببرم. صدایم بالا رفته بود و نفس‌هایم نامنظم.
همراه دکتر می‌خواست از نگرانیم کم کند. 
-آروم باش… آروم… 
صورتم گُر گرفته بود و دردی بی‌امان خودش را چون پُتک به ملاجم می‌کوبید. 
-من کی‌ام؟ تورو خدا بهم بگید من کی‌ام؟
تنه‌ام بالا نیامده توسط دختری که نمی‌دانستم برای چه مانده و دکتر را همراهی میکند به عقب برگشت و بلند شدن را برایم سخت کرد. دکتر بی‌وقفه صدا بلند کرد. 
-خانم رهنما لطفاً ثابت نگه‌شون دارید.  
و بعد تیزی سوزن  بازویم را سوزاند.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • HADIS

    0

    بنظرم رمان خیلی محشریه😉

    ۱ سال پیش
  • مهسا

    0

    عالیهههههه

    ۲ سال پیش
  • سحر حاجیوند | نویسنده رمان

    🌹💖

    ۲ سال پیش
  • مریم

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • میو

    0

    عالییی

    ۲ سال پیش
  • میو

    0

    عالییی

    ۲ سال پیش
  • حسنات

    0

    عالی بود

    ۲ سال پیش
  • سارا

    0

    عالی است

    ۲ سال پیش
  • یاسی

    0

    لذت بردم همه چی رو ب صورت واضح نوشته بود

    ۲ سال پیش
  • آسیه

    0

    پارت ها تا میخواد دانلود بشه خیلی طول میکشه اصلا خوب نیست

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    0

    فاطمه

    ۲ سال پیش
کپی شد!