مردمک سفید به قلم سحر حاجیوند
پارت هفده :
سمآء نوچ کنان دست برد سمت درب و سهراب را مجبور به عقب نشینی کرد.
-تو بگو شیش قرن.
و با راه افتادن ماشین سهراب در همان جا که بود ماند. دوست داشتم دلیل این بگو مگو را بدانم و بیآنکه پرسیدنش را برای خودم فضولی تلقی کنم گفتم:
-اشکال نداره بپرسم جروبحث سر چی بود؟
انگشتش را روی ضبط فشرد و بعداز پخش آهنگ ملایمی صدایش را کم کرد.
-هیچی. شیش سال پیش یکی از همکلاسیهام تا مر
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

سحر حاجیوند | نویسنده رمان
ممنون از شما که همراه من هستید❤
۲ سال پیشزهرا
0عالیه خیلی دوست دارم ممنون نویسنده جان بابت رمان قشنگ پر رمزرازت اگه امکانش هست پارت هارو تعداد بیشتر بکن الان که طرفدارای (پروپاقرص تری داره)*درست نوشتم آیا😂 رمانت رمانت جای دیگه پارتگذاری نمیشه؟
۲ سال پیش
سحر حاجیوند | نویسنده رمان
ممنون از اینکه همراه من هستید ❤😍
۲ سال پیشمریم گلی
1به نظر میرسه خانم دکتر از سهراب خوشش میاد ولی نمیدونم نظر سهراب هم نسبت به خانم دکتر مثبته یا نه ؟ممنونم نویسنده جان
۲ سال پیش
سحر حاجیوند | نویسنده رمان
بله عزیزم درمورد دکتر حدس شما درست بود❤
۲ سال پیشاسرا
1ممنون سحرخانم🙏😘
۲ سال پیشستاره
1💕💞💕💞💕💞
۲ سال پیشAa
1🙏💐
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مارال
0این رمان واقعا عالیه ازتون ممنونم خانم حاجیوند💙