پارت شصت و چهارم :

- منظورت از همه... یعنی پلیس و...
طاها باتردید این را پرسید و فرحان سربه‌زیر جواب داد: لیلی‌خانم هم فهمید...!
پلک‌های طاها بر هم فشرده شد و فرحان ادامه داد: نمی‌شد بهش چیزی نگم. شما بیمارستان بودی و باید میومد. وقتی هم اومد...
طاها حرص‌آلود و کفری میان حرفش پرید: خب می‌گفتی اراذل ریختن تو کافه... دیگه چرا حرف از افرا بزنی اونم وقتی که غیبش زده!
- اونا به پلیس گفتن؛ همون رفقای Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم گلی

    0

    وای وای وای ،یعنی فرحان هم دستش با دشمنان و لیلی توی یه کاسه ست ،خدایا خودت به افرا رحم کن،نگار جان یه خورده هم حواست پی قلب های ضعیف ما هم باشه قربونت برم ،خیلی خیلی رمان هیجانی شده

    ۳ سال پیش
  • فاطمه

    1

    به ژانر این رمان باید معمایی هم اضافه میکردی نگارجون. واقعا الان افرا پیش فرحان چکار میکنه! یعنی فرحانم داره به طاها کلک میزنه؟ ولی من فرحانو دوست دارم کاش آدم بده ی قصه نشه😥

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️