مارپیچ به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت هفتاد و هشتم :
افرا از پس حریر اشکی که به چشمهایش نشسته بود، نگاه دلخورش را به فرحان دوخت و با لبخند کمرنگی گفت: با بهمن که برم، انگار که انتقامت رو ازم گرفتی! چی از این برای من بدتر؟!
صدای قهقههی تمسخرآمیز بهمن بلند شد و همانطور که تلاش داشت تا خندهاش را ببلعد، شستش را کنج لبهایش کشید و گفت: چه خوشخیال...! چه فیلم هندیشم کرده و میخواد مثلا فداکاری کنه!
فکش فشرده شد و با ریز کردن چشمهایØ
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
م
1عالی ،ممنون نویسنده،لعنتیا بخاطر پول زندگی ساغر وافرا طاهاوحتی لیلی نابود کردن ولی لیلی لعنتی حقش بود،بیچاره ساغروافراوطاها
۲ سال پیشمریم گلی
1خبرت بره لیلی ،که همراه اون پدر خدا نشناست گند زدی به زندگی چند نفر،خیلی غم انگیز بود ،دلم برای مظلومیت افرا میسوزه ،ممنون نگار جون
۲ سال پیشبهاری
2بیچاره افرا🥲
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

فاطی
0وای خدای من..پول چه بلاهایی که سر آدم نمیاره..ممنون