پارت هفتاد و هشتم :

افرا از پس حریر اشکی که به چشم‌هایش نشسته بود، نگاه دلخورش را به فرحان دوخت و با لبخند کمرنگی گفت: با بهمن که برم، انگار که انتقامت رو ازم گرفتی! چی از این برای من بدتر؟!
صدای قهقهه‌ی تمسخرآمیز بهمن بلند شد و همانطور که تلاش داشت تا خنده‌اش را ببلعد، شستش را کنج لب‌هایش کشید و گفت: چه خوش‌خیال...! چه فیلم هندیشم کرده و می‌خواد مثلا فداکاری کنه!
فکش فشرده شد و با ریز کردن چشم‌هایØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    0

    وای خدای من..پول چه بلاهایی که سر آدم نمیاره..ممنون

    ۲ سال پیش
  • م

    1

    عالی ،ممنون نویسنده،لعنتیا بخاطر پول زندگی ساغر وافرا طاهاوحتی لیلی نابود کردن ولی لیلی لعنتی حقش بود،بیچاره ساغروافراوطاها

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    1

    خبرت بره لیلی ،که همراه اون پدر خدا نشناست گند زدی به زندگی چند نفر،خیلی غم انگیز بود ،دلم برای مظلومیت افرا میسوزه ،ممنون نگار جون

    ۲ سال پیش
  • بهاری

    2

    بیچاره افرا🥲

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️