پارت هفتاد و یک :

نگاه فرحان به دخترک خیره مانده بود و لیلی از ادامه‌ی نقشه‌های شوم خودش حرف می‌زد. اگر افرا را می‌برد و برای همیشه از او بی‌خبر می‌ماند چه؟ حتی اگر ساغر و طاها در مرگ پدرش مقصر بودند، باز هم افرا گناهی نداشت و نباید بیشتر از این اذیت می‌شد. از افرا فاصله گرفت تا صدایش را نشنود و آهسته‌تر از قبل پرسید: آخه نبودن سلین چه ربطی به افرا داره؟ چرا افرا رو باید ببرم؟
لیلی با غیظ جواب داد:

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    1

    واقعا میفهمم فرحان چه میکنه ولی متوجه نمیشم...مسخره آقا با این کارایی که میکنی..ممنون

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    3

    واقعا که اسم زردنبو به فرحان خیلی میاد خیلی خنگه🤦 ♀️کاشکی کاری که بهش گفتن نکنه😥عالی بود مرسی نگار جونم 💋❤️

    ۲ سال پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    مرسی مهربونم که همراهم هستی❤😘

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    2

    خدا ازت نگذره لیلی که به ساغر رحم نکردی ،به این بچه هم رحم نمیکنی ،واقعا فرحان باید بی عقل باشه که افرا به اونها بسپره ،ممنون نگار جون

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️