مارپیچ به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت شصت و ششم :
سمت تخت هلش داد و دخترک روی آن افتاد. با صدایی که از فرط خشم میلرزید تشر زد: به نفعته که لجبازی و زبوندرازی رو بذاری کنار. من آب از سرم گذشته... با اینجا آوردنت، پی همهچی رو به تنم مالیدم حتی جرم آدمربایی... که فقط بدونم قاتل بابام کیه؟
صورت افرا از اشک خیس بود و با صدایی گرفته و حرصآلود گفت: قاتل بابای تو هر کسی باشه، طاها و ساغر نیستن... اونا آدمکش نیستن... کدوم احمقی این چرندÛ
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
مریم گلی
0عزیزم هر وقت حال دلت خوب شد من بی صبرانه منتظر قلم زیبات هستم
۳ سال پیشمریم گلی
1واقعا متاسفم که با نگذاشتن کامنت دل نویسندگانی همچون نگار جان را به درد آوردیم ،ولی اگه یه بار پارت گزاری انجام نشه ،سریع اعتراض می کنیم ،نگارجان ازطرف خودم از شما و بقیه عزیزان نویسنده عذرخواهی میکنم
۳ سال پیشمریم گلی
1یه حسی بهم میگه بلاخره فرحان واقعیت رو میفهمه وبه افرا کمک میکنه وبعدها شاید این دوتا از هم خوششون بیاد البته این حسه منه ،بازم با قلم زیبات مارو به چالش کشوندی،موفق باشی عزیزم
۳ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
قربونت، ممنون از انرژی و همراهیت❤
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

فاطی
1ممنون نگار جان..ان شاءالله تنت سالم باشه..عجیب پیچ در پیچ شد