پارت شصت و هشتم :

لیلی مات و مبهوت مقابلش نشست. این حال طاها را هیچوقت ندیده بود. به‌ظاهر خونسرد اما عمق نگاهش خشم و نفرت شعله می‌کشید. یک نگاه به فکش کافی بود تا مطمئن شود که چطور دارد دندان می‌ساید و خودخوری می‌کند. سکوت بین‌شان طولانی شده بود اما ارتباط چشمی‌شان لحظه‌ای قطع نشده بود. آب دهانش را قورت داد و با دلهره لب زد: چی شده؟ چرا حرف نمی‌زنی؟ سلین خوبه؟
چشم‌های طاها ریز شد و نگاهش دقیق‌تر.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    0

    امیدوارم حرفای فرحان درست نباشه و طاها دستی تو قتل نداشته باشه..رمان دوست داشتنی

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    0

    نگار جون برای چهارشنبه پارت جدید نذاشین ،امیدوارم مشکلی نداشته باشی عزیزم ،بیصبرانه منتظر ادامه رمان قشنگت هستم ،خدا قوت نویسنده جان

    ۳ سال پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    سلام عزیزم. ممنون که همیشه همراهی می‌کنی و انرژی میدی. عذرخواهی میکنم که گاهی پیامای قشنگتون بی‌جواب می‌مونن. پارت جدید الان آماده شد و میتونید بخونید. بازم ممنون از محبت شما

    ۳ سال پیش
  • مریم گلی

    3

    بلاخره لیلی ماهیت اصلی خودشو نشون داد،اینکه میگن ماه پشت ابر پنهان نمی مونه ،اینه ان شاالله بقیه داستان به جاهای خوبی برسه ،ممنونم نگارجان

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️