مارپیچ به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت شصت و هشتم :
لیلی مات و مبهوت مقابلش نشست. این حال طاها را هیچوقت ندیده بود. بهظاهر خونسرد اما عمق نگاهش خشم و نفرت شعله میکشید. یک نگاه به فکش کافی بود تا مطمئن شود که چطور دارد دندان میساید و خودخوری میکند. سکوت بینشان طولانی شده بود اما ارتباط چشمیشان لحظهای قطع نشده بود. آب دهانش را قورت داد و با دلهره لب زد: چی شده؟ چرا حرف نمیزنی؟ سلین خوبه؟
چشمهای طاها ریز شد و نگاهش دقیقتر.
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
مریم گلی
0نگار جون برای چهارشنبه پارت جدید نذاشین ،امیدوارم مشکلی نداشته باشی عزیزم ،بیصبرانه منتظر ادامه رمان قشنگت هستم ،خدا قوت نویسنده جان
۳ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
سلام عزیزم. ممنون که همیشه همراهی میکنی و انرژی میدی. عذرخواهی میکنم که گاهی پیامای قشنگتون بیجواب میمونن. پارت جدید الان آماده شد و میتونید بخونید. بازم ممنون از محبت شما
۳ سال پیشمریم گلی
3بلاخره لیلی ماهیت اصلی خودشو نشون داد،اینکه میگن ماه پشت ابر پنهان نمی مونه ،اینه ان شاالله بقیه داستان به جاهای خوبی برسه ،ممنونم نگارجان
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

فاطی
0امیدوارم حرفای فرحان درست نباشه و طاها دستی تو قتل نداشته باشه..رمان دوست داشتنی