مارپیچ به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت شصت و پنجم :
مات و متحیر زمزمه کرد: تو؟!
فرحان نزدیکتر آمد. دستش را برای کمک جلو برد و با لبخند کمرنگی گفت: آره، چرا تعجب کردی؟
افرا دست فرحان را رد نکرد و با کمک او، از جا بلند شد و لنگلنگان سمت تخت برگشت. هنوز همان پیراهن بلند تنش بود و بوی تلخ سیگار را به خود داشت.
- اینجا رو دیدم فکر کردم افتادم دست آدمای بهمن! هول برم داشت.
لبهی تخت نشست و چندبار سرفه کرد. حال خوبی نداشت و گلویØ
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

فاطی
1وای خدای من..چرا افرا نمیتونه روی خوش ببینه..حالا پیدا کن پرتقال فروش و