پارت شصت و پنجم :

مات و متحیر زمزمه کرد: تو؟!
فرحان نزدیک‌تر آمد. دستش را برای کمک جلو برد و با لبخند کمرنگی گفت: آره، چرا تعجب کردی؟
افرا دست فرحان را رد نکرد و با کمک او، از جا بلند شد و لنگ‌لنگان سمت تخت برگشت. هنوز همان پیراهن بلند تنش بود و بوی تلخ سیگار را به خود داشت.
- این‌جا رو دیدم فکر کردم افتادم دست آدمای بهمن! هول برم داشت.
لبه‌ی تخت نشست و چندبار سرفه کرد. حال خوبی نداشت و گلویØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    1

    وای خدای من..چرا افرا نمیتونه روی خوش ببینه..حالا پیدا کن پرتقال فروش و

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    3

    واقعا من گیج شدم بین قتل بابای فرحان و رابطه ساغر و طاها ،امیدوارم اتفاقی برای افرا نیافته،مثل همیشه هیجان انگیز ودوست داشتنی ،ممنونم نگار جان

    ۳ سال پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم بابت همراهیت و کامنتای قشنگت ♥

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️