پارت هفتاد و هفتم :

نفس در سینه‌ی دخترک حبس شده بود. دست‌های فرحان را محکم گرفت. نگاهش به چشم‌های به خون نشسته‌ی او بود و قطرات آبی که از موهای خیسش چکه می‌کرد. نفس زد تا صدای لرزانش آزاد شود و به‌آرامی گفت: ولم کن؛ خودتم می‌دونی این حق من نیست فرحان...! می‌دونی منم از هاتف بیزارم و این حقم نیست جای اون تقاص پس بدم.
فرحان نیشخندی زد و گفت: چیه؟ ترسیدی؟ چرا دیگه نمیگی زردنبو؟ هان...؟ چرا دیگه جفتک نمینداØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شیدا

    1

    واقعا ارزش خووندن داره قلمت همیشه پایدار ومانا

    ۱ سال پیش
  • فاطی

    0

    واقعا عالی بود...موفق باشید

    ۲ سال پیش
  • بهاری

    1

    بی صبرانه منتظر پارت بعدی 😍 خوشحالم که برگشتی نگار جون 😍🧡الهی قلمت همیشه پایدار باشه🤲🏻✨🌻

    ۲ سال پیش
  • بهاری

    1

    وای چقدر هیجانی شد 🥺

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    1

    وای این بهمن از کجا پیداش شد ،خدا کنه نتونه آزاری به افرا و فرحان برسونه ،خیلی خیلی هیجانی و معمایی شده ممنون نگار جون

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️