پارت هفتاد و پنجم :

چند قدمی عقب‌عقب رفت. احساس می‌کرد که هرآن ممکن است زانوهایش خم بخورد و نقش بر زمین شود. دیگر حواسش پی حرف‌های طاها نبود و تماس را قطع کرد. نباید لیلی از این ماجرا باخبر می‌شد وگرنه دیگر زبان به گفتن حقیقت باز نمی‌کرد. به بازویش چنگ انداخت و بی‌توجه به التماس‌هایش او را به داخل خانه کشاند.
***
هوا گرگ‌ومیش بود و باران نرم‌نرمک می‌بارید. طاها روی نیمکت سرد فلزی نشسته بود و کتش Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۰۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    0

    امیدوارم هر اتفاقی بیفته طاها خراب نشه..ممنون عالی بود

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    2

    خدا کنه طاها بتونه از لیلی حرف بکشه و ساغر رو پیدا کنه ،فرحان هم بهش کمک کنه ،افرارو هم نجات بدن ،یا شاید هم فرحان مدارک رو برداشته ورفته سراغ قاتل های باباش قبل از اینکه دست کسی به اونها برسه ،ممنون

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    2

    خیلی خیلی خوشحالم که دوباره ادامه رمان زیبایتان را میخوانم ،واقعا شما جز نویسندگان بنام ما هستید که من همیشه دوست دارم رمان هایش را بخوانم براتون آرزوی سلامتی و موفقیت می کنم

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️