پارت شصت و هفتم :

نگاه افرا به پاکتی روی مبل افتاد که داخلش بانداژ و گاز بود. همانطور که لنگ‌لنگان سمت مبل می‌رفت، آهسته گفت: من که می‌دونم به لیلی گفتی، اونم این‌جوری تو رو پُر کرده! آخه واسه چی سر چرندیات اون، با خودت و طاها این‌جوری می‌کنی؟ یه‌درصد فکرکن به اون وقتی که بفهمی سرت کلاه رفته و همه‌ش دروغ بوده، چطور تو چشای طاها نگاه می‌کنی؟ هان؟
پاکت را برداشت و سمت فرحان برگشت. صدای فرحان از دØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    0

    تشکر نگار جان...عالی

    ۲ سال پیش
  • بهاری

    1

    واقعا خیلی خوشحالم نگار جون که دوباره با قلم زیباتون مارو خوش حال کردی😍😘🧡 قلمت همیشه رقصان عزیزم 🧡🏵️

    ۳ سال پیش
  • مریم گلی

    1

    چقدر خوشحالم که دوباره دست به قلم شدید واقعا دلم براتون تنگ شده بود ،،انشالله به زودی فرحان پی به ذات پلید لیلی ببره ، ما هم قدر نویسندهای خوبی مثل شما رو بدونیم ،ممنونم نگار جان

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️