مارپیچ به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت شصت و هفتم :
نگاه افرا به پاکتی روی مبل افتاد که داخلش بانداژ و گاز بود. همانطور که لنگلنگان سمت مبل میرفت، آهسته گفت: من که میدونم به لیلی گفتی، اونم اینجوری تو رو پُر کرده! آخه واسه چی سر چرندیات اون، با خودت و طاها اینجوری میکنی؟ یهدرصد فکرکن به اون وقتی که بفهمی سرت کلاه رفته و همهش دروغ بوده، چطور تو چشای طاها نگاه میکنی؟ هان؟
پاکت را برداشت و سمت فرحان برگشت. صدای فرحان از دØ
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
بهاری
1واقعا خیلی خوشحالم نگار جون که دوباره با قلم زیباتون مارو خوش حال کردی😍😘🧡 قلمت همیشه رقصان عزیزم 🧡🏵️
۳ سال پیشمریم گلی
1چقدر خوشحالم که دوباره دست به قلم شدید واقعا دلم براتون تنگ شده بود ،،انشالله به زودی فرحان پی به ذات پلید لیلی ببره ، ما هم قدر نویسندهای خوبی مثل شما رو بدونیم ،ممنونم نگار جان
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

فاطی
0تشکر نگار جان...عالی