ماه زخمی به قلم روژان کاردان
پارت پانزده :
به سمت اتاق رفتم و در رو بستم. پشت در به در تکیه دادم و حرف آخرش تو ذهنم رژه میرفت. یعنی برای اون سلامتی من مهم بود؟
این چی داره که تمام معادلات منو به هم میریزه؟ اگر انقدر خوبه چرا وضعیت روستاشون اینه؟
رو تخت نشستم. با یادآوری این که گوشی هم ندارم که به عزیز زنگ بزنم آهی کشیدم و دوباره رفتم بیرون. با صدای در پنداری که روی زمین چهار زانو نشسته بود و داشت رادیویی رو تعمیر
مطالعهی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۹۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

روژان کاردان | نویسنده رمان
🌸🥰😍
۷ ماه پیشسما
0عالی
۲ سال پیشZarnaz
1عالی بود مرسی ❤️من از پندار خان خیلی خوشم میاد خیلی مهربون ❤️و رمانت متفاوت تا الان هرچی رمان اربابی خوندم مرده تو قصر زندگی می کرد عاشق رعیت میشد ولی رمان تو واقعا متفاوت مرسی عزیزم ❤️❤️😘😘
۳ سال پیشAa
1ممنون زیبا بود🙏💐
۳ سال پیشحدیث
2سلام شخصیت پندار برعکس بقیه رمانا متواضع و زیبا نقش افرینی شده، و اینکه اگه میشه پارتارو طولانی تر کنید واقعا کوتاهن
۳ سال پیش
روژان کاردان | نویسنده رمان
حتما🌸🌸
۳ سال پیشندا
2ممنون فقط پارتهاکوتاه وزمان پارت گذاری دیر
۳ سال پیش
روژان کاردان | نویسنده رمان
عزیزم هر شب پارت گذاری داشتیم این هفته🌸
۳ سال پیشهاناخانوم
1سلام ممنون از پارت جدیدلطفاکمی طولانی تر باشه آخه خیلی کوچولوعن شروع نکرده تمومه 🌹
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

هلیا
0یکی از قشنگ ترین و جذاب ترین رمانایی که خوندم بود.... ولی خودمونیما پندار چشمش مهوارو گرفته😉🤭