پارت هفده :



سرم‌و روی زمین گذاشتم. انگار داشتم سجده می‌کردم. با صدای بلند گریه می‌کردم.
پندار کلافه گفت:
-این طوری نیست. پونه بزرگش کرده.
زنده‌ست.
با شک و تردید سرم‌و بلند کردم. اشکام‌و با آستین لباسم پاک کردم و گفتم:
-دروغ می‌گی.
با حرص گفت:
-نه. فقط توی کماست. توی بیمارستان.
بلند شدم‌و گفتم:
-آماده می‌شم برم ببینمش.
ناگهان پندار بلند شد و به سمتم اومد.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت همه شخصیت ها در رمان ماه زخمی همه شخصیت ها
آخرین نظرات ارسال شده
  • الناز

    0

    اهههههههههه باباااااااا مونس جوننننن😢😭

    ۸ ماه پیش
  • کیان

    0

    خوب

    ۲ سال پیش
  • Aa

    1

    ممنون خوب بود ولی خیلی کوتاه🙏💐

    ۳ سال پیش
  • ابوذر افتخاری

    0

    سلام واقعا اینجور روستای توی ایران هست وافعا قشنگ هست ممنونم

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️