پارت دوم :

-باید بزاری عزیز. نمی‌تونم نرم. من باید برم. شیوا فقط هفده سالشه. اون فقط داشت از خودش دفاع می‌کرد، اما من نتونستم ثابت کنم. من وکیل خوبی نبودم براش. باید برم برای رضایت.
عزیز کلافه سرش‌و تکون داد و رفت توی خونه. می‌دونستم نیاز به تنهایی داره، درست مثل من.
رفتم تو اتاق و با همون لباسا رو تخت دراز کشیدم. می‌دونستم عزیز بیاد داخل قراره کلی نصیحت کنه که درست نیست، لباسام کثیفه و اینا... اما واقعا حال و حوصله نداشتم.
هرچی که تلاش می‌کردم بخوابم نمی‌شد. باید می‌رفتم، همین امشب! اصلا نباید وقت‌و تلف می‌کردم.
بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون، با صدای بلند گفتم:
-فیروزه سلطان کجایید بانوی من؟
صداش از آشپزخونه می‌اومد:
-اینجام مادر.
حس کردم صداش غم داره، اما نمی‌تونستم این بار به حرفش گوش کنم، باید میرفتم.
رفتم تو آشپزخونه‌ی کوچیکِ نقلیش که همه‌ی وسایلش قدیمی بود و برای جهازش. همیشه می‌گفت:
-اینا من‌و یاد رضا می‌ندازه. من با اینا چندین سال کنار رضا عاشقانه زندگی کردم.
با دیدن لبخند ناموزون روی صورتم گفت:
-می‌دونم می‌خوای بری، هرچی هم زودتر. اما قول بده اگر قبول نکردن برگردی. اصرار نکنی مهوا. اونا رحم ندارن.
بوسه‌ای به دستای کوچیک و چروکش زدم و گفتم:
-قول می‌دم.
بلند شدم و گفتم:
-پس من برم وسایل بردارم که باید همین امشب راه بیوفتم.
عزیز آهی کشید، اما من نشنیده گرفتم و به
سمت اتاقم رفتم.
برام مهم نبود چی دارم برمی‌دارم. فقط چند دست لباس برداشتم و گذاشتم تو ساک کوچیکم. یکم وسایل شخصی مثل مسواک و شارژ و اینا هم برداشتم و لباسام‌و عوض کردم
و ساک رو بردم تو ماشین گذاشتم. برگشتم تا با عزیز شام بخورم و بعدش راه بیوفتم.
رفتم تو آشپزخونه که دیدم عزیز داره آروم آروم گریه می‌کنه.
با اعتراض گفتم:
-عزیز این طوری نمی‌تونم برم. باید فکرم همش پیش تو باشه.
عزیز اشکاش‌و پاک کرد و گفت:
-مهوا من فقط تو رو دارم ها! نمی‌خوام از دستت بدم. تو یادگاری میترای منی.
با عصبانیت گفتم:
-من یادگاری هیچکس نیستم عزیز، اگر هم باشم فقط یادگاری بابا شاهرخمم نه میترا.
عزیز که خوب می‌دونست تو این موضوع اصلا کوتاه نمیام و به شدت از میترا متنفرم گفت:
-باشه مادر. من برات شام‌و لقمه گذاشتم با میوه که تو راه بخوری. برو هرچی دیرتر بری من فکرم باید پیشت بمونه، برو مادر.
بوسه‌ای به صورت قشنگش زدم‌و «چشمی» گفتم و حداحافظی کردم. با وسایلی که عزیز داده بود سوار ماشین شدم.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت همه شخصیت ها در رمان ماه زخمی همه شخصیت ها
آخرین نظرات ارسال شده
  • هانیه

    0

    تا اینجا خوب بود. ولی میشه عکس شخصیت ها رو بزارید

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطی

    0

    امیدوارم همین طور عالی پیش بره

    ۲ سال پیش
  • روژان کاردان | نویسنده رمان

    ❤️❤️

    ۲ سال پیش
  • روژان کاردان | نویسنده رمان

    ❤️❤️

    ۲ سال پیش
  • محدثه

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • مهدیا

    0

    تا اینجاش خوبه

    ۲ سال پیش
  • رز

    0

    تا الان که خوب بوده

    ۲ سال پیش
  • Eli

    0

    👏🏻👏🏻

    ۲ سال پیش
  • ملیکا

    0

    خوبه

    ۲ سال پیش
  • Hasti

    0

    خوبه

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    0

    رمان خوبی بود

    ۲ سال پیش
  • ala ahar

    0

    خیلی رمان خوبیهههههههه

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    0

    خوب بود ولی کم

    ۳ سال پیش
  • فاطی

    0

    عالی

    ۳ سال پیش
  • آنیتا

    0

    سلام خوبی ببخشید چطوری باید رمان هایی رو که در بخش ترین هستن ذخیره کنم ممنون میشم اگه توضیح بدین⁦☺️⁩

    ۳ سال پیش
  • معصومه

    1

    خیلی قشنگه

    ۳ سال پیش
  • روژان کاردان | نویسنده رمان

    ❤️🌸

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️