پارت نوزده :




لبخندی زد که با اون ته ریش و لبای گوشتیش و چشمای آبیش و دماغی که کاملا متناسب این صورت بود، زیبایی خارق العاده‌ای ساخته بود.
-می‌خواید بریم یه‌کم بیرون قدم بزنید؟
خیلی سریع با ذوق گفتم:
-وای! آره بریم.
اما یه‌هو اخمام رفت تو هم و گفتم:
-خطرناک نیست این وقت شب؟
خنده‌ی آرومی کرد و گفت:
-دیگه دم صبحه، الآن بریم بیرون طلوع خورشیدو می‌تونیم ببینم. بعدش Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت همه شخصیت ها در رمان ماه زخمی همه شخصیت ها
آخرین نظرات ارسال شده
  • Shadi

    0

    چقدر دیالوگ های جذابی داره

    ۱۰ ماه پیش
  • هانا

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • Aa

    1

    حتما به جای خودش ماشینشو سنگسار کردن😉😂💐

    ۳ سال پیش
  • روژان کاردان | نویسنده رمان

    😂🤦🏻‍♀️❤️

    ۳ سال پیش
  • Zarnaz

    3

    وایییییی من چقدر از این پندارخان خوشم میاد عاشقشم مرسی بابت رمان قشنگت عزیزم ❤️❤️

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️