لیست کلیه پارتهای رمان لاوین ماه زادهی نور : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 88
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 61
*** صدای گریه ی سلاله از خواب بیدارم کرد. بسختی درون تخت غلت زدم و از جا برخاستم. تقریبا داشت خودش را می کشت از گریه! آرام از درون گهواره برداشتمش و روی تخت نشستم و مشغول شیردادنش شدم. دقایقی بعد درون آغوشم بخواب رفت. دخترکم را با احتیاط روی تخت گذاشتم و پتوی کوچکش را روی بدنش کشیدم. گرسنه شده ب...
بروزرسانی در : ۳۷ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 62
با عجله پله ها را بالا رفتم و نفس نفس زنان دستم را به ستون راه پله تکیه دادم! - دیگه دوستش ندارم عمو؛ یعنی راستش دروغ چرا؛ شاید تا همین دیروز هنوز دل عاشقم خودشو به خریت میزد و ته دلم امیدوار بودم البته نه مثل قبل اما کمرنگ دوستش داشتم و با خودم می گفتم هنوز میشه برگردیم به روزهای قبل اما با حرفه...
بروزرسانی در : ۳۶ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 63
پس از مهمانی هم چندین بار به من پیشنهاد داد که با او به خانه بازگردم اما من هر دفعه بهانه ای می آوردم تا این دوری و جدایی بدون دعوا و مرافه بیشتر طول بکشد. حتی لمس سر انگشتانش مرا بیاد صورت آن زن و خاطره ی تلخ هم آغوشی اش با آریا می انداخت. چیزی که آن زمان فکر می کردم می توانم ببخشم و فراموش کنم...
بروزرسانی در : ۳۴ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 64
همچنان با افکار مشوش و پریشانم و مرور و تحلیل اتفاقات دیروز سردرگم و کلافه بودم که صدای گریه ی سلاله در فضای اتاق پیچید. از جابرخاستم و از درون گهواره برداشتمش! حدود یک ساعتی طول کشید تا پوشکش را عوض کردم؛ شیرش را خورد و دوباره خوابید. دخترکم را دوباره درون گهواره گذاشتم؛ لب تخت نشستم و آرام گهو...
بروزرسانی در : ۳۲ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 65
*** برای بار آخر همه چیز را چک کردم! سلاله شیرش را خورده بود و جایش تمیز بود و به خوابی شیرین فرو رفته بود. نور اتاق را روی کم تنظیم کردم و دما را روی ملایم گذاشتم و باعجله سمت آینه رفتم و روبرویش خوب به سرتا پایم نگاه کردم. پیراهن بلند و ماکسی لمه ی سرمه ای رنگی که بتازگی برای دوران شیر دهی خرید...
بروزرسانی در : ۳۲ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 66
پدر رو به من کرد و گفت: پاشو عزیز دلم؛ پاشو برو حرفهاتو به همسرت بگو و خودت ازش دلیل درست بخواه! به هر نتیجه ی قانع کننده ای بدون زور و اجبار طرفین رسیدید من به خواسته هاتون احترام میزارم! گفته باشم بدون اجبار و تهدید از هر دو طرف! از جا برخاستم و همراه آریا راهی اتاقم شدم. می رفتم و آریا پشت سرم...
بروزرسانی در : ۳۰ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 67
مچ دستش را گرفتم و نالیدم! - آریا جان آروم باش عزیزم؛ خودتو کنترل کن قربونت برم! خوب من همون چیزی رو میگم که چند ماه قبل خواست قلبی تو بود! صورتش را نزدیک صورتم کرد و لبش را روی گونه ام کشید! - منم مثل خودت شدم؛ مزاج و میلم یهو تغییر کرده الان دوست دارم درسته قورتت بدم! و بدون ذره ای تامل لبانش ل...
بروزرسانی در : ۳۰ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 68
زیر لب غرید و گوشه ی لحاف را محکم گرفت و کشید. بدن عریانم را در آغوش کشیدم و چون جنینی درخود جمع شدم! - پاشو اعصاب منو بهم نریز؛ تو در مورد اون شب هیچی نمی دونی پس بیخود سفسطه بافی نکن و برای خودت داستان نساز! نمی توانستم مانند بازنده ها یا احمق ها دروغهایش را بدون مدرک باور کنم و همراهش بروم بی ...
بروزرسانی در : ۲۸ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 69
از حرکاتم فوری متوجه حالم شد از روی پا تختی پارچ آب را برداشت و لیوان را پر کرد و سمتم آمد. نگهم داشت و لیوان را نزدیک لبانم کرد! - بخور تا بدبختمون نکردی! تو که طاقت شنیدنش رو نداری چرا می پرسی که چی شده بعدش به این روز بیفتی؟! جرعه ای از آب را روانه ی گلوی تبدارم کردم. آریا پشتم را ماساژ داد. ک...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 70
*** باران هر لحظه شدید تر میشد. کنار پنجره روی کاناپه چمباتمه زده بودم و به سیاهی شب و ریزش تند باران که بروی برگ درختان باغ و آب استخر برخورد می کرد و دایره های بزرگ و کوچک درست میکرد خیره شده بودم و افکارم کجاها که پر نمیکشید! چهره ی غمگین و مغموم خانواده ام وقت رفتن؛ و نگاه لبریز از نگرانی و ...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 71
*** قند توی دلم آب شد؛ وقتی موهای کوتاه و خرمایی رنگ سلاله را خرگوشی با کش موهای گیلاسی کوچک بالای سرش بستم و تور پیراهن آلبالویی رنگش را مرتب کردم. مدام تکان می خورد و اجازه نمیداد آماده اش کنم. دخترکم تازه مامان و بابا گفتن را آن هم دست و پا شکسته و بانمک میگفت. روبرویش زانو زدم و مشغول پوش...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 72
هوا کاملا تاریک شده بود و چون عمارت در بلندترین قسمت کوچه قرار داشت و بجز خانه ی ما فقط دو خانه باغ ویلایی و بزرگ در این فرعی بود به همین دلیل همیشه ساکت و خلوت و بدور از هیاهوی شهر بود. با عجله و با همان پای برهنه و زخمی لنگ لنگان در ورودی را رد کردم و جلوی باغچه ی پر گل و شمشادهای دو طرف خان...
بروزرسانی در : ۲۴ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 73
خشکم زد؛ مات و حیران سرجایم ثابت ماندم و دستم از روی زخم دردناک سرم افتاد! آریا با سرو وضعی پریشان و صورتی زخمی و لباسهایی پاره روبرویم دست بسته ایستاده بود. دور چشم چپش کبود بود و بریدگی عمیق و وحشتناکی از گوشهٔ گونه اش تا کنار لبش خودنمایی می کرد که از ادامه ی زخم و چکیدن خون روی پیراهنش معلو...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 74
شیلا عصبی و هستیریک جوری که معلوم بود از حرف آریا آتش گرفته و در حال سوختن است؛ خندید و جلو آمد و پای چپش را بلند کرد و پاشنه ی چکمه ی بلندش را روی همان قسمت از شلوار آریا که پاره بود و زخم زانویش خودنمایی میکرد؛ گذاشت و جوری پاشنه را بروی زخمش سایید که گویی در حال خاموش کردن ته سیگار روی زمین ا...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 75
از شدت خجالت در خود جمع شدم و سعی کردم بدنم را از سر شلاقش دور کنم. اما فایده ای نداشت. چنان بازوهایم اسیر دستان پر زور آن دو مرد شده بود که حتی ذره ای تکان نخوردم. شیلا از حرکات و تقلای نافرجامم لذت می برد. با خنده رو به یکی از آن دو مرد کرد و گفت: کدومتون گرسنه است؟ تعارف نکنید؛ راحت باشید؟! ...
بروزرسانی در : ۲۰ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 76
هنوز جرات نکرده ام چشمانم را باز کنم. اما ثانیه ای طول نکشید که پس از تمام شدن حرفهای آریا؛ صدای خنده ی رضایت آمیز شیلا در فضا پیچید! - خوبه؛ با اینکه میزان علاقه ات به این دختره حالمو بهم میزنه و یادم می اندازه چطور کوچیکم کردی اما همین که قراره بخاطر خطاهات تاوان سختی بدی که تا ابد یادت نره برا...
بروزرسانی در : ۱۹ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 77
- همش سیزده سالم بود؛ چیزی حالیم نبود که... چه می دونستم ترس و وحشت چیه! کلمه ی دست درازی و تجاوز حتی بگوشمم نخورده بود. ریوان عاطفی منو لای پر قو بزرگ کرده بود. غرق نازو نعمت و مهمتر از همه امنیت بودم. تا اینکه سر و کله ی اکرم تو زندگیم پیدا شد. اون روز رو هنوز خوبه؛ خوب یادمه! تو دادگاه گریه...
بروزرسانی در : ۱۸ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 78
یه بسته کوچیک کادو پیج شده که تو کف دست جا میشد بیرون کشید و نگاهش به موهای بلندم که مثل آبشار روی سرشونه هام ریخته بود، کشیده شد تا روی سینه های کوچیکم و صورتم چرخید و ادامه پیدا کرد. پایین لبه ی حوض توقف کرد و زانو زد. درست جایی زیر پاهام که دیگه نتونستم حرکتی کنم و فقط از فرط ترس خودم رو عقب ...
بروزرسانی در : ۱۵ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 79
یه برادر کوچیکتر از خودش داشت بنام رحمان که بیشتر مواقع می اومد جلوی در ازش جنس تحویل می گرفت و تو مکانهایی که خودش مشتری داشت پخش می کرد و می فروخت. رحمان به زور بیست سالش بود. سنی نداشت اما اونقدر تو جامعه میون آدمهای کثیف و ناپاکی مثل برادرش چرخیده بود که استاد بی شرفی و بی حیایی و انجام کاره...
بروزرسانی در : ۱۳ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 80
صدای فریاد و جر و بحث از اتاقشون اومد و بعد اون رحیم دوباره از خونه زد بیرون! وقتی رفتم از اکرم پرسیدم که چی شده جواب درستی بهم نداد و الکی دست به سرم کرد و جواب درستی نداد. احساس کردم اکرم به مشکل جدی برخورده چون آروم و قرار نداشت و مدام رحیم فحش میداد و جد و آبادش رو زیر و رو میکرد. اما معلوم ...
بروزرسانی در : ۱۳ روز پیش
