لیست کلیه پارتهای رمان لاوین ماه زادهی نور : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 88
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 1
دست داخل موج موهای مجعد و پریشانم کردم و همین که سرانگشتان لرزانم بروی پوست زخمی و خراش برداشته ی کف سرم برخورد کرد از شدت سوزش و دردش پلکهایم را بروی هم فشردم و آه از نهادم برآمد! نفسم به شماره افتاده بود و درد پهلویم نیز خیال کوتاه آمدن نداشت. اشکهایم بروی پوست خراش دیده صورتم برخورد می کرد و ب...
بروزرسانی در : ۱۰۱ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 2
عطر تنش عطر پدر بود و مسخ کننده ی روح خسته ام و آغوشش آرام دهنده ی زخمهایم! اشک امانم نمی داد و با همان اندک قدرتی که در بازوانم باقیمانده بود سهیل را در آغوش می فشردم و سهیل که از من بی تاب تر بود موهایم را بوسید و در حالیکه نگاهش به سر و صورت کبود وخونینم بود زیر لب لعنتی نثار آریا کرد و در ح...
بروزرسانی در : ۱۰۱ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 3
نگاه بغض آلودم به لبان دکتر و حرکات دستش بود که با دقت زخم را می بست و همچنان با همان چهره ی گرفته و ناراضی زیر لب غر می زد که اینکار خطاست؛ ملحفه را جلوی دهان و چانه ی لرزانم گذاشتم و نالیدم! - ولی دکتر شما که گفتید حال دخترم خوبه! دکتر زیر چشمی اول مرا و سپس با نگرانی و ترس آریایی را که بی تفا...
بروزرسانی در : ۱۰۱ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 4
بغضم را بسختی فرو می دهم و با رعب و ترس پاسخش را با تکان دادن سر بعلامت منفی تایید میکنم! -- آریا این منم لاوین! همون کسی که روزی بخاطرش روبروی خانواده ات و تموم دنیا ایستادی همون دختری که عاشقش... و نگذاشت حرفم را تکمیل کنم؛ تنها پوزخندی بلند و نیم نگاهی سرد و تحقیر آمیز عکس العمل مردی بود که ...
بروزرسانی در : ۱۰۱ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 5
محو چشمان غمین و بارانی ام در آینه بودم که تلفن بصدا در آمد. بسختی تن خشکیده ام را تکانی دادم و تلفن را از روی پاتختی برداشتم و با دیدن نام پدر بروی صفحه انگشتم میان راه ماند و برای پاسخگویی مردد ماندم که همان دم راضیه دوان دوان وارد اتاق شد و درحالیکه چنگ به گونه اش میکشید گفت: بدبخت شدیم دختر!...
بروزرسانی در : ۱۰۱ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 6
سکوت ترسناکی فضای خانه را فرا گرفته بود! سوپم نمک نداشت اما جرات نمی کردم دست سمت وسط میز دراز کنم و نمکدان را بردارم فقط مانند کسی که مقصر است و انگار گناهی کرده سر بزیر و مسکوت قاشق قاشق سوپ شیر را روانه ی حلقم می کردم! سهیل روبرویم نشسته بود و او نیز در سکوت زیر چشمی نگاهم می کرد و غذایش را م...
بروزرسانی در : ۱۰۱ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 7
باید کاری می کردم؛ چیزی می گفتم؛ پس دستم را به آرامی و احتیاط بروی پشت دستان لرزانش گذاشتم و نوازشش کردم! - دورت بگردم سهیل موخرمایی من! نکن اینطوری که من حالم بدتر میشه. خواهش می کنم خودت رو کنترل کن. نزار بابا بفهمه که پهلوم... و نگذاشت حرفم را تمام کنم و از جا برخاست و روبرویم ایستاد و ابرو در...
بروزرسانی در : ۱۰۱ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 8
بناگاه چهره ی مهربان سهیل با شنیدن این حرف کاملا جدی شد و فوری مرا رها کرد سمت در خروجی عمارت رفت و در همان حال سمت اسماعیل سرچرخاند! - بی معطلی به رضا زنگ بزن و بگو مزاحم داریم با چند تا مامور کار کشته بیاد این سگ ولگرد رو جمعش کنه! وحشت سراسر وجودم را فرا گرفت. از شدت نگرانی پشتم لرزید اما آنق...
بروزرسانی در : ۱۰۱ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 9
سکوت رعب انگیزی در فضای عمارت حکم فرما بود! سهیل بی حوصله و با همان مقدار خشمی که معلوم بود بسختی در حال مهار کردنش است بروی تک مبل انتهایی پذیرائی نشسته بود و سربزیر زمین را می نگریست و آنقدر بی قرار بود که نمی توانست لرزش سر انگشتانش را کنترل کند و با پاهایش بروی پارکت ضرب آهنگ گرفته بود. من نی...
بروزرسانی در : ۱۰۱ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 10
آریا گوشه ی لبش را با غیظ و خشم گزید و لبخندی معنادار که بیشتر به پوزخند می مانست چاشنی عکس العملش کرد و دست به کمر زد و مغرورانه اجزای صورت سهیل را از نظر گذراند و انگشت اشاره اش را تاکید وار بروی سینه اش زد! - ببین بچه ننه وقتی اسم پدر منو میاری یادت باشه پسوند سلطان رو بهش اضافه کنی که یه و...
بروزرسانی در : ۱۰۱ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 11
بی اون چی لاوین؟! اون نامرد جای سالم تو بدنت نگذاشته؛ دختر تو کوری؟ نمی بینی به چه روزی افتادی؟! من چطور تو رو دست اون گرگ بسپارم؟ سهیل... اگه من بگم برو سهیل نمی زاره دخترجون! *** فضای اتومبیل تاریک و در سکوتی وهم انگیز فرو رفته بود؛ آریا بی حرف و با اخمی ترسناک بر چهره پشت فرمان آرام سمت خانه...
بروزرسانی در : ۱۰۱ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 12
نیمه شب بود که تشنگی بیدارم کرد و طبق عادتی که داشتم سراغ یخچال کوچک اتاق خواب رفتم تا کمی آب بخورم اما وسط اتاق ایستاده بودم که بناگاه یادم افتاد اتاق خوابم تغییر کرده و دیگر در اتاقم نیستم و به دستور آریا از اتاق خواب خودم به طبقه ی پایین تبعید شده ام. وسط اتاق با همان حال نزار همچنان سرگردان م...
بروزرسانی در : ۱۰۰ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 13
درد می پیچد و هلاکم میکند. گویی استخوانهایم مسابقه گذاشته اند که کدام بیشتر می توانند درد را در ذره ذره ی وجودم بنشانند و جانم را بگیرند. چشمانم بسته است؛ حتی رمقی ندارم پلکهای تبدارم را کمی باز کنم و ببینم کجای این دنیای سیاه و تاریک گیر افتاده ام! صداها را می شنوم؛ آشنا هستند و دوست داشتنی؛ ا...
بروزرسانی در : ۹۸ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 14
پشتم می لرزد و جرات پرسیدن سوالی اضافه تر را ندارم خودم را جمع میکنم و دستم را بروی شکمم می گذارم و می خواهم چیزی بگویم که شاید کمک کننده باشد که دستگیره ی در اتاق پایین آمد و دو خانم با روپوش سپید بالای سرم حاضر شدند. خانمی که سنش بالاتر بود و کلاه مخصوص اتاق عمل برسر داشت پرونده ام را خواند و ...
بروزرسانی در : ۹۷ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 15
با اینکه تلخ ترین و غمبارترین روزهای عمر را پشت سر می گذاشتم و انتظارم این بود آریا حداقل به احترام سکوتم در بیمارستان و گذشتن از شکایت در مقابل وقاحت خیانتش یک احوال پرسی ساده را از من دریغ نکند اما او نه تنها هیچ قدمی برایم بر نداشت بلکه بارها و بارها پدر را تهدید به شکایت کرد و در نتیجه ...
بروزرسانی در : ۹۶ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 16
*** دستی خنک گونه ی داغم را لمس کرد؛ سرچرخاندم که ببینمش؛ عمه خانم با چهره ای نگران و اخمی جدی کنار تختم نشسته بود و نگاهم میکرد. آب دهانم را بسختی فرو دادم و سلامی بیجان کردم و همزمان نگاهم به رفت و آمدهای مدام راضیه بود که مشغول رسیدگی به امور اتاق بود. عمه خانم سرش را با تاسف تکان داد و جوا...
بروزرسانی در : ۹۵ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 17
*** تکان های آرام اتومبیل سهیل و نگاه خیره ام به روبرو و آسفالت خیابان مرا به خلسه ی افکارم برده بود. به جایی مابین گذشته و حال؛ کودکی؛ نوجوانی ومادرم و هر آنچه بر سرم گذشت و امشب می بایست با قدی راسخ و اراده ای آهنین روبروی همسر و شریک زندگی ام می ایستادم و با شهامت برایش میگفتم. سکوتی سنگینی ...
بروزرسانی در : ۹۳ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 18
در را پشت سرم بستم و به دیوار کنار در تکیه زدم. آریا بروی صندلی راک نشسته بود و آرام تاب می خورد و فقط صدای جیر جیر پایه ی هلالی صندلی بروی پارکت اتاق بود که بگوش می رسید و نفسهای آرام و کشیده ی مردی که پس از یک ماه درگیری و بحث و آشفتگی ذهنی بلاخره تصمیم گرفته بود آرام بگیرد و کمی گوش کند. خست...
بروزرسانی در : ۹۲ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 19
ترسیده بودم! ترس و وحشت به معنای واقعی کلمه در ذره ذره ی وجودم ریشه دوانده بود؛ اما آریا نباید می فهمید که ترس بَرَم داشته وگرنه از این نقطه ضعفم سوء استفاده میکرد. می بایست به خودم مسلط میشدم. پس با عصبانیت و چهره ای که جدیت را نقاب ترسهایش کرده بود خودم را عقب کشیدم و سعی کردم از آغوشش بیرون...
بروزرسانی در : ۹۱ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 20
دستش بی اراده بالا آمد و روی کبودی بزرگ شکمم نشست! جایی که سلاله مان از ترس بابا در خود جمع شده بود و تکان نمی خورد! بغضم را قورت دادم و نفسم را بالا کشیدم که جان بکنم و حرف بزنم! - بچه ام سنگ شده کنج دلم آریا! اونم ترسیده باباش دوباره کتکمون میزنه! دوباره ما رو می ترسونه؛ دوباره به ما آسیب میزنه...
بروزرسانی در : ۹۰ روز پیش
