لیست کلیه پارتهای رمان لاوین ماه زادهی نور : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 89
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 21
من دارم میرم دوش بگیرم ده دقیقه دیگه با لباس خواب عطر زده و مرتب تو تخت ببینمت! *** پاهایم می لرزید و سردم بود؛ لباس خواب حریرم قدرت گرم کردن تن یخ زده و پر استرسم را نداشت. هوای اتاق گرم بود؛ این من بودم که داشتم از شدت ترس و وحشت یخ میزدم. لبه ی رو تختی ساتن را کنار زدم و بزیر لحاف گرمش فرو...
بروزرسانی در : ۹۰ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 22
دقایقی بعد آریا در حالیکه حوله تن پوش به تن داشت از حمام بیرون آمد و وارد کلوزت روم شد. زمان سخت و کشنده بود برایم و بدبختانه خوابم هم نمیبرد که این عذاب را نکشم؛ و این انتظار برای اینکه مرد زندگی ام پا به تخت خواب بگذارد نبود؛ نه فقط نمی دانستم چه عاقبتی انتظارم را میکشد؛ این موضوع مرا می ...
بروزرسانی در : ۸۸ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 23
*** تنم هنوز از اتفاقات دیشب کرخت و درد ناک بودو نور نیم گرم و ملس پاییزی بدنم را شل کرده بود. آرام بروی تاب آهنین حیاط تاب می خوردم. سرم را بروی بالشت بزرگ و نرمش گذاشته بودم و از این آرامش تازه متولد شده در درونم لذت می بردم که جسمی پر مانند بینی ام را قلقلک داد؛ با دست جسم را از روی صورتم ک...
بروزرسانی در : ۸۷ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 24
اما هنوز قدمی برنداشته بودم که صدایی آشنا در جا میخکوبم کرد! - 《کجی کوردستان تو چاوایی؟!》 یعنی دختر کُرد حالت چطوره؟! صدای نام آشنای ژیوار بود؛ سر چرخاندم و دیدمش؛ لب استخر ایستاده بود و قامت رشید و سایه ی بلندش بروی آب زلال می رقصید! لبخندم جان گرفت و سمتش رفتم و او هم چند قدم باقیمانده را پر کر...
بروزرسانی در : ۸۷ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 25
با عجله سمتشان روانه شدم و نفس نفس زنان بروی پاهای سهیل افتادم و نالیدم! - سهیلم؛ این چه کاریه می کنی تصدقت بشم ولش کن؛ تو رو جون بابا ولش کن التماست میکنم! آریا نگاه بیخیالش را پایین پاهای سهیل کشید و پوزخندی زد! - خوبه سهیل عاطفی خواهرتم که وارد معرکه شد الان بهترین وقته مامورا اومدن بهشون بگم ...
بروزرسانی در : ۸۵ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 26
انگشتان ژیوار با خشم جمع شد و از روی گونه ام فرو افتاد و مچ سهیل را محکم نگه داشت و جوری که هر سه مان فقط بشنویم زیر لب گفت: یه گاو وحشی رو با خشونت نمی کشن چون لگدهای مرگبار میزنه؛ اول ضربه میزنن به سرش تا گیج بشه بعد خونش رو میریزن تا کم کم جون بده؛ ما میریم لاوین فقط یادت باشه تا اون روز مراق...
بروزرسانی در : ۸۴ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 27
دستش پیشروی کرد و از روی موهایم سُر خورد بروی پوست گردنم نشست و خیلی نرم سمت چانه ام لغزید و روی لبانم کشیده شد. حالا کاملا در آینه ی میز توالت می دیدمش؛ پشت سرم ایستاده بود و یک دستش بروی شکمم نشسته و دست دیگرش روی لبهایم خط فرضی می کشید و چشمانش را ریز کرده بود؛ جوری که انگار قرار است راست و د...
بروزرسانی در : ۸۳ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 28
جاخوردم؛ مانده بودم چه بگویم اما بهتر دیدم صادق باشم! - چون خونریزی کردم دکتر اورژانس فوری آمپول روگام تزریق کرد که خونم با خون جنین ناسازگاری پیدا نکنه و خوب دکتر زنان هم گفت جنین فعلا وضعیتش خوبه اما اگه تکرار بشه ممکنه اینبارزایمان زودرس یا سقط جنین داشته باشم! لیوان مشروب را بروی میز گذاشت و ...
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 29
شرمگین نگاهم را به زمین دوختم و لب زیرینم را اسیر دندان کردم. زن که هنوز نگاه پرمهرش را از من برنداشته بود؛ دستش را آرام و دَوَرانی بروی پشتم کشید! - عزیزدلم؛ خوب بهتره کمی بهش فرصت بدیم تا از این حالت خارج بشه! بغضِ پشت حنجره ام را بسختی قورت دادم و جانم بالا آمد که حرف بزنم! - من... راستش یعنی ...
بروزرسانی در : ۷۹ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 30
- من هنوز هم اون روز دادگاه رو بخوبی یادمه؛ آقای عاطفی بنده ی خدا پرونده رو بردن و قاضی عدم صلاحیت مادرتون رو صادر کرد. از نظر قانون مادری که فرزندش رو در سطل زباله رها کرده دچار زوال عقل و شعوره و سلامت روان نداره. ولی اون زن؛ ببخش دخترم که مادرت رو اون خطاب میکنم؛ چنان بازار گرمی تو دادگاه راه...
بروزرسانی در : ۷۸ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 31
گرمای انگشتش که بروی لبهایم نشست حریص تر شدم؛ امیال زنانه ام بود یا ویارانه ی حاملگی که در حال فوران بود و راحتم نمیگذاشت را نمی دانم اما هر چه بود مرا بدجور سر لج انداخت؛ تصمیم گرفتم امشب حتی اگر شده جنگ به پا کنم؛ مانع رفتنش شوم و حرفم را به کرسی بنشانم! بالا تر از سیاهی که رنگی نبود و من خی...
بروزرسانی در : ۷۸ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 32
آریا خم شد و کلید را برداشت و خیره نگاهش کرد! - منتظر اون روزم؛ همون روزی که دیر بشه! و کلید را درون مشتش فشرد؛ راهی در شد و آنرا باز کرد و رفت! درمانده و وامانده سر چرخاندم و نگاهی به اطرافم انداختم. به اتاقی که روزی کاخ آرزوهایم بود و حالا تبدیل شده بود به زندان روح و جسمم. نفسم بالا نمی آمد و...
بروزرسانی در : ۷۶ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 33
بینی ام را روی سینه اش ساییدم و خودم را بالاتر کشیدم و نزدیک گردنش توقف کردم. چشم بستم و عمیق نفس گرفتم! - عطر آمواج هانر؛ تلخ و سرد؛ وانیل کاکائو؛ خودم برای تولدت خریدم. هنوزم دوستش داری میون تموم عطرها همیشه همینو میزنی! صورتم را به ته ریش کوتاهش کشیدم و بغضم را بسختی کنترل کردم! - لااقل داری م...
بروزرسانی در : ۷۵ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 34
- بهم فرصت بده؛ پاپیچم نشو؛ نزار از این بیشتر هم تو خودم بشکنم هم تو چشم تو! نمیگم دور شو اما نزدیک هم نباش؛ بزار تا هر دومون فرصت داشته باشیم جمع و جور کنیم این شکسته های وجودمونو که مثل تیکه های برّنده شیشه داره روح جسم هر دو مون رو تیکه تیکه و زخمی میکنه! سپس آرام مرا کنار زد و از جا برخاست و ...
بروزرسانی در : ۷۲ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 35
نگاه حریصانه و ترسناکش با آن حجم از شرارت که در چشمان ریزش جمع شده بود را معطوف من و آریا کرد و خندید و دوباره پولها را بوسید! - دس شما درد نکنه آقا؛ ولی بازم میگم از اون هرجایی جنس نخرید؛ بخدا من با این دو تا چشمام بارها دیدم تو اتاقش جنسا رو قاطی هم میکنه میده دست مشتری به هیچ جاشم نیست مشتری ...
بروزرسانی در : ۷۲ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 36
دستم را بروی بینی خونین و دردناکم گذاشتم و حالا که اکرم نخاله تقریبا مرا شناخته بود با چشمانی ریز و نگاهی اخم آلود چند نفرجلویش را کنار زد نزدیک و نزدیکتر شد. سرم را بالا گرفتم و تکان دادم! - آره... بیا جلوتر که خوب منو ببینی مادر تموم سیاه بختی هام؛ بیا اکرم نخاله؛ منم لاوین! زنیکه ی نجس بی صفت...
بروزرسانی در : ۷۱ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 37
دستم را روی سینه ی آریا گذاشتم و کمی سمت عقب هلش دادم؛ یک قدم پیشروی کردم؛ حالا پشت سرم بود و اکرم روبرویم؛ به چشمان بی فروغ و عاری از انسانیتش خیره شدم! - اگه واقعا هنوزم تو وجودت شرف مادری هست و ذره ای زندگیم و بچه ام برات اهمیت داره و می خوای به شوهرم ثابت بشه من حروم زاده و بی اصل و نسب نب...
بروزرسانی در : ۷۱ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 38
مکثی کرد و گوشه ی پیراهنش را چنگ زد! - صبح همون روز آفتاب نزده حسابی شیرت دادم و لای دوتا پتو پیچیدم و از خونه ملیحه یواشکی زدم بیرون و بردمت خیابون شوش و... پوزخندی زدم و به اشکهایم اجازه ی ریختن دادم! بعدم گذاشتیم تو آشغالی و با خیال راحت رفتی پی زندگیت؟! - نه به واللهه؛ نرفتم؛ اول اینکه تو آشغ...
بروزرسانی در : ۷۰ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 39
یه سوال دارم جوون! بعدشم کاسه مسی چرکی و رنگ و رو رفته گداییم رو دوباره سمتش نگه داشتم و مانع شدم که در رو نبنده و صدامو آوردم پایین و پرسیدم: آقا چن دیقه پیش جلو دهنه زیر گذر بازارچه چه خبر بود مردم جمع شده بودن؛ خبردارید؟ کارگره یه سری سمت حاجی چرخوند و دوباره نگام کرد و گفت: یه بچه ی تازه دنیا...
بروزرسانی در : ۶۷ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 40
اکرم نگاهش مابین من و آریا چرخید و ردیف دندانهای زرد و نامرتبش را به نمایش گذاشت! - قول میدی بعد اینکه جای باباشو گفتم اجازه بدی هر چن وقت یه بار دخترم رو ببینم! با شنیدن حرفش زیر دلم تیر کشید و دستم را بروی همان نقطه گذاشتم و با درد چشم بستم. من از این زن متنفر نبودم اما دیدنش حالم را خراب می ک...
بروزرسانی در : ۶۶ روز پیش
