لاوین ماه زادهی نور به قلم لیدا صبوری
پارت هفتاد :
***
باران هر لحظه شدید تر میشد. کنار پنجره روی کاناپه چمباتمه زده بودم و به سیاهی شب و ریزش تند باران که بروی برگ درختان باغ و آب استخر برخورد می کرد و دایره های بزرگ و کوچک درست میکرد خیره شده بودم و افکارم کجاها که پر نمیکشید!
چهره ی غمگین و مغموم خانواده ام وقت رفتن؛ و نگاه لبریز از نگرانی و دلشوره ی پدر در ذهنم جولان میداد. پدر به هیچ وجه از تصمیمم راضی نبود و مدام به آریا می گفت
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

...
0واقعا دلم برای لاوین ارامش میخواد وای اریا وای که اگه نقشه ای داشته باشی