پارت هفتاد :

***
باران هر لحظه شدید تر میشد. کنار پنجره روی کاناپه چمباتمه زده بودم و به سیاهی شب و ریزش تند باران که بروی برگ درختان باغ و آب استخر برخورد می کرد و دایره های بزرگ و کوچک درست میکرد خیره شده بودم و افکارم کجاها که پر نمی‌کشید!
چهره ی غمگین و مغموم خانواده ام وقت رفتن؛ و نگاه لبریز از نگرانی و دلشوره ی پدر در ذهنم جولان میداد. پدر به هیچ وجه از تصمیمم راضی نبود و مدام به آریا می گفت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • ...

    0

    واقعا دلم برای لاوین ارامش میخواد وای اریا وای که اگه نقشه ای داشته باشی

    ۴ هفته پیش
  • میم

    1

    این زندگی دیگه زندگی بشو نیست،همش تو ترس و هول ولا که باز چه نقشه ای دار،چکار می خواد بکنه،برای بچه هم نه این شیر خوبه نه محیط 😔🙏🏻

    ۴ هفته پیش
  • ژاله

    2

    آخیش دلم خنک شد یه بار فریاد بزن سرش بشینه سرجاش مرتیکه مودی رو

    ۴ هفته پیش
کپی شد!