پارت شصت و نهم :

از حرکاتم فوری متوجه حالم شد از روی پا تختی پارچ آب را برداشت و لیوان را پر کرد و سمتم آمد. نگهم داشت و لیوان را نزدیک لبانم کرد!
- بخور تا بدبختمون نکردی!
تو که طاقت شنیدنش رو نداری چرا می پرسی که چی شده بعدش به این روز بیفتی؟!
جرعه ای از آب را روانه ی گلوی تبدارم کردم. آریا پشتم را ماساژ داد. کمی حالم جا که آمد کمکم کرد لباسهایم را بپوشم و و قوطی آبمیوه ای از یخچال کوچک اتاقم برایم ب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • هلما

    1

    رمانتون بسیار قشنگه مرسی بسیار خوبه

    ۴ هفته پیش
  • ملی

    1

    یعنی من هر چی حدس زدم تا حالا غلط از آب دراومد لیدا جون حسابی گیجمون کردی آفرین عالی بود

    ۴ هفته پیش
  • ...

    1

    واقعا خیلی گیجم واقعا دلم میخواد که لاوین رو دوست داشته باشه و اذیتش نکنه اما همش حس میکنم میخواد دوباره عذابش بده

    ۴ هفته پیش
  • میم

    1

    این رشته سر دراز دارد،خیلی عالی ،تشکر نویسنده جان 😔🙏🏻

    ۴ هفته پیش
کپی شد!