لاوین ماه زادهی نور به قلم لیدا صبوری
پارت شصت و نهم :
از حرکاتم فوری متوجه حالم شد از روی پا تختی پارچ آب را برداشت و لیوان را پر کرد و سمتم آمد. نگهم داشت و لیوان را نزدیک لبانم کرد!
- بخور تا بدبختمون نکردی!
تو که طاقت شنیدنش رو نداری چرا می پرسی که چی شده بعدش به این روز بیفتی؟!
جرعه ای از آب را روانه ی گلوی تبدارم کردم. آریا پشتم را ماساژ داد. کمی حالم جا که آمد کمکم کرد لباسهایم را بپوشم و و قوطی آبمیوه ای از یخچال کوچک اتاقم برایم ب
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
گلی
1یه جور دیگه حدس می زنم یه جوردیگه تموم میشه 😐😗
۲ ماه پیشتارا
1واقعا اتفاق و حادثه پشت هم هیجان قصه بالاست مرسی 👌👌
۲ ماه پیشگلسا
1تا وسطهای قصه احتمالا باید باشیم من که میگم لاوین حالا حالا ها تحت امتحانات الهیه😄🤗
۲ ماه پیشسوگل
1چقدر قشنگ و با ریتم عالی حوادث کنار هم چیده شدن
۲ ماه پیشهلما
2رمانتون بسیار قشنگه مرسی بسیار خوبه
۳ ماه پیشهانی جونم
1بله من که حظ بردم فقط پارتها رو بلند ترکنید عالی تر میشه
۲ ماه پیشملی
2یعنی من هر چی حدس زدم تا حالا غلط از آب دراومد لیدا جون حسابی گیجمون کردی آفرین عالی بود
۳ ماه پیش...
2واقعا خیلی گیجم واقعا دلم میخواد که لاوین رو دوست داشته باشه و اذیتش نکنه اما همش حس میکنم میخواد دوباره عذابش بده
۳ ماه پیشمیم
2این رشته سر دراز دارد،خیلی عالی ،تشکر نویسنده جان 😔🙏🏻
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

نسیم
0از حق نگذریم حرفای اریا بی راه نیست هرچند که معلوم نیست راسته یا نه؛ حالا اینا به کنار الان ژیوار و ریوانو سهیل و اراسته با خودشون نمیگن اینا چندین ساعته تو اتاق چیکار میکنن😂