لاوین ماه زادهی نور به قلم لیدا صبوری
پارت شصت و نهم :
از حرکاتم فوری متوجه حالم شد از روی پا تختی پارچ آب را برداشت و لیوان را پر کرد و سمتم آمد. نگهم داشت و لیوان را نزدیک لبانم کرد!
- بخور تا بدبختمون نکردی!
تو که طاقت شنیدنش رو نداری چرا می پرسی که چی شده بعدش به این روز بیفتی؟!
جرعه ای از آب را روانه ی گلوی تبدارم کردم. آریا پشتم را ماساژ داد. کمی حالم جا که آمد کمکم کرد لباسهایم را بپوشم و و قوطی آبمیوه ای از یخچال کوچک اتاقم برایم ب
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
ملی
1یعنی من هر چی حدس زدم تا حالا غلط از آب دراومد لیدا جون حسابی گیجمون کردی آفرین عالی بود
۴ هفته پیش...
1واقعا خیلی گیجم واقعا دلم میخواد که لاوین رو دوست داشته باشه و اذیتش نکنه اما همش حس میکنم میخواد دوباره عذابش بده
۴ هفته پیشمیم
1این رشته سر دراز دارد،خیلی عالی ،تشکر نویسنده جان 😔🙏🏻
۴ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

هلما
1رمانتون بسیار قشنگه مرسی بسیار خوبه