لاوین ماه زادهی نور به قلم لیدا صبوری
پارت شصت و دوم :
با عجله پله ها را بالا رفتم و نفس نفس زنان دستم را به ستون راه پله تکیه دادم!
- دیگه دوستش ندارم عمو؛ یعنی راستش دروغ چرا؛ شاید تا همین دیروز هنوز دل عاشقم خودشو به خریت میزد و ته دلم امیدوار بودم البته نه مثل قبل اما کمرنگ دوستش داشتم و با خودم می گفتم هنوز میشه برگردیم به روزهای قبل اما با حرفهایی که همین دیروز زد خیلی چیزها تغییر کرده تو احساس و قلبم!
اینبار اگه برگردم و باهاش زندگ
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
یلدا
0شایدم بندازه زندان از آریا هر چی بگی برمیاد
۴ هفته پیشیلدا
1رمان محشریه خسته نباشید ساعت پارتگذاری نداره برای همین مدام میام سایت ببینم پارت جدید گذاشتید یانه
۴ هفته پیششیما
1من میگم لاوین دوباره فیلش یاد هندوستان میکنه
۱ ماه پیشمحنا
1رمانش عالیه مرسی بخاطر موضوع خوبی که انتخاب کردید برای رمان بزهکاری اجتماعی درد خیلی از مردمه
۱ ماه پیشمیم
3حالا که بریده به قول کمک اینا هم اعتماد داره دیگه باید ترسو کنار بذاره،این زندگی برای دخترشم خوب نیست که بخواد فداکاری کنه بخاطرش 🤔🙏🏻
۱ ماه پیشهانا
3ژیوارم دنبال دردسره ولی خدا آخر عاقبت لاوین بخیر کنه
۱ ماه پیشهانا
3ببین من از الان بگم اون مواد مخدر هنوزم میگم کار اکرم بود
۱ ماه پیشیه غریبه
4اینه که میگن آدم دل نمی کنه تا یه روزی بلاخره می بُره حکایت لاوینه
۱ ماه پیشسارا
3حالا بگم بخدا یکی تو فامیل ماست همین طوری ثروت داره اما به قول مامان بزرگم چه فایده تشت طلا پر از خون
۱ ماه پیشفاطی
3چه توضیح با مزه ای مامان بزرگ منم ضرب المثلهای قشنگ میگفت سر در نمی آوردیم😁
۱ ماه پیشسارا
3کارتون و رمانتون بی نظیره و قشنگ درد های اجتماعی رو به تصویر کشیده برای تجربه و درک بهتر جوانان مرسی واقعا
۱ ماه پیشسارا
4اینطوریه که دخترا فریب زندگی و خوشبختی دیگران و فامیلاشون رو می خورن اما اگه بری تو عمق زندگیشون یه کثافتی مثل زندگیه لاوین
۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

سارا
3چرا بترسی یا رومی رومی یا زنگی زنگی چکار میکنه؟ فکر نکنم مادر بچه شو بندازه زندان