دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه لاوین ماه زاده نور اثر لیدا صبوری

رمان لاوین ماه زاده‌ی نور

  • زبان فارسی
  • 95.6K 👁
  • 291 ❤️
  • 2K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

آریا پس از پیدا کردن و خواندن دفتر خاطرات لاوین همسرش که آنرا در جایی مطمئن مخفی کرده بود به گذشته ی مخوف و دردناک او پی می برد و به یکباره عشق عمیقی که از او در دل داشت به نفرتی ترسناک تبدیل شده و لاوین به خاطر این دروغ و پنهان کاری به گونه ای از چشمش می افتد و تصمیم می گیرد و این خشم تازه متولد شده را با شکنجه و آزار جسمی و روحی بر تن لاوین معصوم تخلیه کند و او را از خود براند. او سعی می کند با این کار لاوین را تحت فشار قرار دهد تا هر چه زودتر زندگی مشترکی که با عشق و علاقه آغاز کرده بودند را به پایان برسانند و عقیده داشت دیگر حس سابق را نسبت به او ندارد و حاضر به ادامه ی ابن رابطه نیست پس تصمیم می گیرد با ضرب و شتم و آزار جسمی لاوین؛ جنینی که به تازگی پا به دنیای آنها گذاشته بود و همسرش آنرا باردار بود از بین ببرد تا این ازدواج را به طلاق بکشاند و دیگر هیچ موضوعی او را به لاوین متصل نکند و به قول خودش از زنی که گذشته ای خفت بار را گذارنده فرزندی نداشته باشد و این مابین پدر و برادر لاوین مانع اینکار شده و می خواهند حتی اگر زندگی لاوین به طلاق انجامید به هر نحوی که هست فرزندش را محافظت کنند تا او دخترکش را سالم بدنیا بیاورد پس تصمیم می گیرند با دور کردن لاوین از همسر خشمگین و ترسناکش او را از خطرات سقط جنین دور کنند و پس از بدنیا آمدن کودک طلاقش را از آریا بگیرند پس پنهانی و بدون اطلاع آریا او را در نقطه ای نامعلوم مخفی می‌کنند و ....

پارت اول

دست داخل موج موهای مجعد و پریشانم کردم و همین که سرانگشتان لرزانم بروی پوست زخمی و خراش برداشته ی کف سرم برخورد کرد از شدت سوزش و دردش پلکهایم را بروی هم فشردم و آه از نهادم برآمد!
نفسم به شماره افتاده بود و درد پهلویم نیز خیال کوتاه آمدن نداشت.
اشکهایم بروی پوست خراش دیده صورتم برخورد می کرد و بروی گونه ام مسابقه گذاشته بودند.
همچنان که غریبانه و با هق هقی ناتمام با سرشانه ام اشکها را می گرفتم مشت مشت موی کنده شده بود که از میان موهایم بیرون می کشیدم و با دیدنشان هر ثانیه بیشتر خون به جگر میشدم و صدای جیغ و ناله ام تمامی فضای خانه و سرسرا را پر کرده بود.
مشغول شیون و زاری برای تک‌تک بدبختی ها و ناکامی ها و سرنوشت سیاه و شوم خود بودم که صدای آرام چند تقه به در آمد و در پی آن صدای لرزان و ترسیده ی راضیه خدمتکار خانه بود که از درز در فضای اتاق طنین انداز شد!
- خانم؛ خانم جان خوبی دور سرت بگردم تصدق بشم؟!
خانمم کلید یدک رو بردار و در رو باز کن ببینم چه به روزگارت اومده!
پاهای سست و کم جانم را بروی پارکت اتاق دراز کردم و برای سیاه بختی ام نوحه خواندم!
- نمی تونم؛ نمی تونم راضیه؛ حالم خیلی بده تموم تنم درد می کنه؛ لباسام همه خیس شدن؛ فکر میکنم بچه ام مرده!
پاهام جون اینکه پاشم در رو برات باز کنم رو نداره!
راضیه نگرانتر از قبل گویی لبانش را نزدیک درز در کرد چون صدایش واضح تر شد و گفت: قربونت بشم من که کلید ندارم؛ پاشو مادر...
پاشو از خدا مدد بگیر اون کلید یدک رو از کشوی پاتختی بیرون بکش در رو برام باز کن!
لاوین جان اگه بازش نکنی مجبور میشم به بابات خبر بد...
با شنیدن نام پدر جیغ کشان دست بروی گوشهایم گذاشتم و چشمانم را بستم!
- نهههههههه حق نداری بابام رو نگران کنی!
راضیه ببین چی میگم
شده بمیرم نمیخوام بابام بدونه تو چه جهنمی دست و پا میزنم!
فریبی تو!
سایه ی وهم و خیالی که عشق پنداشتم و قبولش کردم. درد می کند استخوان‌های تحمل و صبرم و این جانکاهی مداوم مرا نوش جان که باورت کردم!
ساعتها رفتی و پس از رفتنت من همچنان کورکورانه منتظر معجزه ای که برگردی!
خون درون رگهایم یخ زده و نفسم مرا یاری نمی کند!
نگاهم به قطرات پی در پی سِرُم ثابت مانده که درون آنژیوکت می چکد و نرم وارد رگهای خشکیده ام می شود و فکرم پیش توست بی وفا!
چرا؛ آخر چرایی این موضوع را نفهمیدم که چرا با وجود تحمل تمامی دردها باز دوستت دارم؟!
غرق در افکار پریشانم بودم که در با صدایی آرام تا انتها گشوده شد و در پی آن راضیه سینی غذا بدست قدم داخل اتاق گذاشت!
با دیدن غذاهای درون سینی گویی حالت تهوع و سرگیجه ام عوت کرد. چشم بستم و بسختی تن دردناکم رو درون تخت جابجا کردم!
- چیزی نمی خورم خواهش می کنم جلو نیا!
راضیه ی بینوا با شنیدن حرفم میانه ی راه ایستاد و درمانده نگاهم کرد!
- عزیز دلم باید چیزی بخوری؛ لااقل بخاطر دخترت قوی باش و با سرنوشت بجنگ!
سپس جلوتر آمد و لب تخت نشست و سینی را بردی پاهایش گذاشت لبخند زنان در حالیکه قاشق را درون کاسه ی سوپ می چرخاند ادامه داد!
- اصلا اگه بدونی کی اومده و مهمونت کیه خودت تا آخرین قاشق غذاتو میخوری که جون بگیری بری دیدارش!
سرچرخاندم و سوالی نگاهش کردم. قلب بیچاره و احمقم دلتنگش بود لب خشکیده ام را با زبان تر کردم و بغض کنان گفتم: آریا؟!
راضیه اخمی کرد و چندش وار لبانش را بروی هم فشرد!
- تو درست بشو نیستی دختر!
یارو تنت رو سیاه و کبود کرده و جونی برات نگذاشته و تا یه قدمی مرگ پیش رفتی بعد میگی آریا؟؟؟
لاوین؛ نور چشمم چشماتو باز کن قربونت برم اون مرد اگه دوستت داشت لااقل به بچه ی تو شکمت رحم میکرد. من منظورم از مهمون سهیل جان بود نه اون نامرد!
شوق زده با چشمانی پر اشک سمتش سر چرخاندم و قبل از اینکه بگویم چقدر خوشحالم سهیل وارد اتاقم شد و با قدم‌هایی تند خودش را به من رساند و با اندک قوتی که در جانم باقیمانده بود بروی تخت نشستم و برایش آغوش باز کردم!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

last update
تخفیف عضویت در رمان 25 درصد تخفیف

فقط تا 6 روز دیگر ( تا پایان روز سه شنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۵)
عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

4.8 از 5
بر اساس 298 رای
5
86%
4
12%
3
1%
2
0%
1
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان لاوین ماه زاده‌ی نور

  • نیاز

    در پارت 1093

    نویسنده جانم تو رو خدا پارتها تو بیشتر بزار خیلی منتظر بقیه شم

    ۱۵ ساعت پیش
  • میم

    در پارت 1093

    اکرم هرچقدر شکنجه شده حقش بوده اما زندگی این پسر حیف بوده حقش نبوده که صرف انتقام از این عفریته بخاطر پدر و برادرش بشه،همه خانواده رو اکرم لعنتی نابود کرده نه فقط اون دوتا 😡😔🙏🏻

    ۳ روز پیش
  • زری

    در پارت 1092

    واقعا گل گفتی 🤬 زنیکه ی کثافتی بوده اکرم

    ۱۵ ساعت پیش
  • زهره

    در پارت 1102

    شاید این مرده داره دروغ میگه اگه که راست بگه واقعا ترسناکه

    ۱۵ ساعت پیش
  • زهره

    در پارت 1102

    برق گرفتم از شدت شوک اکرم با پسر شوهرش چکار کرده یعنی لاوین برادر زاده ی این مرده است

    ۱۵ ساعت پیش
  • ملیکا

    در پارت 1102

    از کجا به کجا رسیدیم ژیوار لاوین و شب عروسی حالا قتلگاهه لیدا جون عالی هستی قشنگ رفتیم تو آنپاس

    ۱۵ ساعت پیش
  • ملیکا

    در پارت 1101

    از شدت تعجب چشمام قد نعلبکی شده یا خداا مگه میشه

    ۱۵ ساعت پیش
  • مارال

    در پارت 1102

    آخ آخ آخ چقدر کثافت بوده اکرم واقعا وحشتناکه سرنوشت لاوین آریا حق داشت بخاطر این گذشته معترض باشهه

    ۱۵ ساعت پیش
  • میم

    در پارت 1103

    چقدر کنجکاو بودیم خانوادشو ببینیم،کاش هیچوقت دنبال اکرم لعنتی نمی اومدن و با این خانواده نابود شده آشنا نمی شدن 😠🥺🙏🏻

    ۱۶ ساعت پیش
  • ماهی

    در پارت 1102

    واقعا چقدر بده اومد پدرش رو پیدا کنه فهمید مادرش زندگی اینارو نابود کرده و ازهمه بدتر بچه ی باباش نبوده و برادرش بوده این واقعا خیلی بده اکرم زندگی همشون رو نابود کرده

    ۱۷ ساعت پیش
  • سارا

    در پارت 1081

    حتما هم با پدره رابطه داشته هم با پسرش 🥶🥶

    ۵ روز پیش
  • هدیه

    در پارت 1080

    منم همین حدس رو زدم واقعاا👀👀

    دیروز
  • سارا

    در پارت 1092

    مرسی از رمان جذابت لیدا جانم ✨️✨️✨️✨️✨️✨️

    دیروز
  • هانا

    در پارت 1091

    منم فکرم بود کار آریاست اما انگار نیست

    دیروز
  • مارال

    در پارت 1092

    تعجبی هم نداشت از اکرم این کارها بر می اوم

    دیروز
  • مارال

    در پارت 1092

    یعنی بعد این همه جنایتی که در حق شوهرش کرده برگشته که بگه چیی؟

    دیروز
  • تارا

    1

    ممنونم ازت نویسنده جونم خوشحالم که همراه این رمان خوب و جذابم

    دیروز
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
تخفیف عضویت خورده 25 %
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️