دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه لاوین ماه زاده ی نور اثر لیدا صبوری

رمان لاوین ماه زاده‌ی نور

  • زبان فارسی
  • 73.4K 👁
  • 192 ❤️
  • 822 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه لاوین ماه زاده‌ی نور

آریا پس از پیدا کردن و خواندن دفتر خاطرات لاوین همسرش که آنرا در جایی مطمئن مخفی کرده بود به گذشته ی مخوف و دردناک او پی می برد و به یکباره عشق عمیقی که از او در دل داشت به نفرتی ترسناک تبدیل شده و لاوین به خاطر این دروغ و پنهان کاری به گونه ای از چشمش می افتد و تصمیم می گیرد و این خشم تازه متولد شده را با شکنجه و آزار جسمی و روحی بر تن لاوین معصوم تخلیه کند و او را از خود براند. او سعی می کند با این کار لاوین را تحت فشار قرار دهد تا هر چه زودتر زندگی مشترکی که با عشق و علاقه آغاز کرده بودند را به پایان برسانند و عقیده داشت دیگر حس سابق را نسبت به او ندارد و حاضر به ادامه ی ابن رابطه نیست پس تصمیم می گیرد با ضرب و شتم و آزار جسمی لاوین؛ جنینی که به تازگی پا به دنیای آنها گذاشته بود و همسرش آنرا باردار بود از بین ببرد تا این ازدواج را به طلاق بکشاند و دیگر هیچ موضوعی او را به لاوین متصل نکند و به قول خودش از زنی که گذشته ای خفت بار را گذارنده فرزندی نداشته باشد و این مابین پدر و برادر لاوین مانع اینکار شده و می خواهند حتی اگر زندگی لاوین به طلاق انجامید به هر نحوی که هست فرزندش را محافظت کنند تا او دخترکش را سالم بدنیا بیاورد پس تصمیم می گیرند با دور کردن لاوین از همسر خشمگین و ترسناکش او را از خطرات سقط جنین دور کنند و پس از بدنیا آمدن کودک طلاقش را از آریا بگیرند پس پنهانی و بدون اطلاع آریا او را در نقطه ای نامعلوم مخفی می‌کنند و ....

پارت اول

دست داخل موج موهای مجعد و پریشانم کردم و همین که سرانگشتان لرزانم بروی پوست زخمی و خراش برداشته ی کف سرم برخورد کرد از شدت سوزش و دردش پلکهایم را بروی هم فشردم و آه از نهادم برآمد!
نفسم به شماره افتاده بود و درد پهلویم نیز خیال کوتاه آمدن نداشت.
اشکهایم بروی پوست خراش دیده صورتم برخورد می کرد و بروی گونه ام مسابقه گذاشته بودند.
همچنان که غریبانه و با هق هقی ناتمام با سرشانه ام اشکها را می گرفتم مشت مشت موی کنده شده بود که از میان موهایم بیرون می کشیدم و با دیدنشان هر ثانیه بیشتر خون به جگر میشدم و صدای جیغ و ناله ام تمامی فضای خانه و سرسرا را پر کرده بود.
مشغول شیون و زاری برای تک‌تک بدبختی ها و ناکامی ها و سرنوشت سیاه و شوم خود بودم که صدای آرام چند تقه به در آمد و در پی آن صدای لرزان و ترسیده ی راضیه خدمتکار خانه بود که از درز در فضای اتاق طنین انداز شد!
- خانم؛ خانم جان خوبی دور سرت بگردم تصدق بشم؟!
خانمم کلید یدک رو بردار و در رو باز کن ببینم چه به روزگارت اومده!
پاهای سست و کم جانم را بروی پارکت اتاق دراز کردم و برای سیاه بختی ام نوحه خواندم!
- نمی تونم؛ نمی تونم راضیه؛ حالم خیلی بده تموم تنم درد می کنه؛ لباسام همه خیس شدن؛ فکر میکنم بچه ام مرده!
پاهام جون اینکه پاشم در رو برات باز کنم رو نداره!
راضیه نگرانتر از قبل گویی لبانش را نزدیک درز در کرد چون صدایش واضح تر شد و گفت: قربونت بشم من که کلید ندارم؛ پاشو مادر...
پاشو از خدا مدد بگیر اون کلید یدک رو از کشوی پاتختی بیرون بکش در رو برام باز کن!
لاوین جان اگه بازش نکنی مجبور میشم به بابات خبر بد...
با شنیدن نام پدر جیغ کشان دست بروی گوشهایم گذاشتم و چشمانم را بستم!
- نهههههههه حق نداری بابام رو نگران کنی!
راضیه ببین چی میگم
شده بمیرم نمیخوام بابام بدونه تو چه جهنمی دست و پا میزنم!
فریبی تو!
سایه ی وهم و خیالی که عشق پنداشتم و قبولش کردم. درد می کند استخوان‌های تحمل و صبرم و این جانکاهی مداوم مرا نوش جان که باورت کردم!
ساعتها رفتی و پس از رفتنت من همچنان کورکورانه منتظر معجزه ای که برگردی!
خون درون رگهایم یخ زده و نفسم مرا یاری نمی کند!
نگاهم به قطرات پی در پی سِرُم ثابت مانده که درون آنژیوکت می چکد و نرم وارد رگهای خشکیده ام می شود و فکرم پیش توست بی وفا!
چرا؛ آخر چرایی این موضوع را نفهمیدم که چرا با وجود تحمل تمامی دردها باز دوستت دارم؟!
غرق در افکار پریشانم بودم که در با صدایی آرام تا انتها گشوده شد و در پی آن راضیه سینی غذا بدست قدم داخل اتاق گذاشت!
با دیدن غذاهای درون سینی گویی حالت تهوع و سرگیجه ام عوت کرد. چشم بستم و بسختی تن دردناکم رو درون تخت جابجا کردم!
- چیزی نمی خورم خواهش می کنم جلو نیا!
راضیه ی بینوا با شنیدن حرفم میانه ی راه ایستاد و درمانده نگاهم کرد!
- عزیز دلم باید چیزی بخوری؛ لااقل بخاطر دخترت قوی باش و با سرنوشت بجنگ!
سپس جلوتر آمد و لب تخت نشست و سینی را بردی پاهایش گذاشت لبخند زنان در حالیکه قاشق را درون کاسه ی سوپ می چرخاند ادامه داد!
- اصلا اگه بدونی کی اومده و مهمونت کیه خودت تا آخرین قاشق غذاتو میخوری که جون بگیری بری دیدارش!
سرچرخاندم و سوالی نگاهش کردم. قلب بیچاره و احمقم دلتنگش بود لب خشکیده ام را با زبان تر کردم و بغض کنان گفتم: آریا؟!
راضیه اخمی کرد و چندش وار لبانش را بروی هم فشرد!
- تو درست بشو نیستی دختر!
یارو تنت رو سیاه و کبود کرده و جونی برات نگذاشته و تا یه قدمی مرگ پیش رفتی بعد میگی آریا؟؟؟
لاوین؛ نور چشمم چشماتو باز کن قربونت برم اون مرد اگه دوستت داشت لااقل به بچه ی تو شکمت رحم میکرد. من منظورم از مهمون سهیل جان بود نه اون نامرد!
شوق زده با چشمانی پر اشک سمتش سر چرخاندم و قبل از اینکه بگویم چقدر خوشحالم سهیل وارد اتاقم شد و با قدم‌هایی تند خودش را به من رساند و با اندک قوتی که در جانم باقیمانده بود بروی تخت نشستم و برایش آغوش باز کردم!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

last update
تخفیف عضویت در رمان 50 درصد تخفیف

فقط تا فردا ( تا پایان روز يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵)
عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان لاوین ماه زاده‌ی نور

لیدا صبوری : ۶ روز پیش

سلام قشنگام** خواننده های خوب و همراه قصه ی لاوین **عزیزان طبق در خواست خیلی شما از مهربونام رمان لاوین ماه زاده نور تخفیف خورده **اونم یه تخفیف استثنائی که دیگه تکرار نخواهد شد پنجاه درصد تخفیف عالی هدیه ی من به دوستانی که تقاضای مطالعه ی رمان داشتند 🥰💖🌹

توجه کنید :

این یک رمان دو حالته است

یعنی به هر دو صورت رایگان و VIP پارتگذاری میشه و طبق روزهای پارتگذاری که در بالا گفته شده، پارت های رایگان و VIP قرار میگیره. ولی کسانی که حق اشتراک رمان رو پرداخت کردن و عضو رمان شدن، میتونن چندین پارت جلوتر رو بخونن .

نظرات رمان لاوین ماه زاده‌ی نور
  • ،.م

    0

    سلام خانم صبوری شما برای روزهای پارت گذاری هر روز زدین به جز جمعه ها ولی هرروز پارت نمیاد من چون روز های پارت گذاری هرروز بود خوندن رمان رو شروع کردم وگرنه میزاشتم وقتی که رمان کامل بشه

    ۴ دقیقه پیش
  • ...

    0

    واقعا خیلی رمان جذابی بود و اینجا اریا حق داره که بخواد تموم گذشته لاوین رو بدونه اونم نمیخواد از زبون لاوین بشنوه چون یجورایی اعتمادش رو از دست داده اما هنوزم دلش نمیخواد جدا از لاوین باشه چون عاشقشه هرچقدرم به خودش دروغ بگه

    ۲ ساعت پیش
  • میم

    در پارت 401

    اینو درست گفت با دستای خودش لاوینو بدبخت کرد واقعا،تو همون خراب شده می موند به قول خودش آب و نونش به راه بود،یا بیاد گدایی و جیب بری و مواد فروشی و هرزگی،شوهرشم پیرو پیزوری نبوده 😠🙏🏻

    ۲۴ ساعت پیش
  • مریم

    در پارت 391

    چقدر غمناک🥲

    ۲ روز پیش
  • میم

    در پارت 391

    بالاخره نگفت وقتی خانواده خوبی مثل ریوان داشت،چه مرضی گرفته بود بردش پیش خودش،قبلا سنش کم بود نفهمید چکار کنه،می تونست از همون حاجی کمک بخواد جای اون زنه که می خواست بچشو وسیله گدایی کنه 😠🤔🙏🏻

    ۲ روز پیش
  • مری💝

    در پارت 392

    چرا انقد دیر ب دیر پارت میزارید خب آدم کلافه میشه بین این پارت تا پارت بعدی سه روز فاصله ست 😞

    ۲ روز پیش
  • هانا

    در پارت 381

    پارت جدید نویسنده جاننن من منتظرم

    ۲ روز پیش
  • طیبه

    در پارت 372

    رمانتون قشنگه مرسی موفق باشید

    ۲ روز پیش
  • یه غریبه

    در پارت 383

    ممنونم از دردجامعه میگید فکر کنم رشته تون روانشناسیه و تحقیق در مورد این جور پرونده ها

    ۴ روز پیش
  • یه غریبه

    در پارت 382

    دیگه خوروندن تریاک برای مرگ چیه؟؟؟ بخدا ترسناکترین مردم جهانیم

    ۴ روز پیش
  • یه غریبه

    در پارت 382

    سنگسار ترسناکترین حکم برای زنان سرزمین اسلامیه متاسفانه

    ۴ روز پیش
  • یه غریبه

    در پارت 383

    بی وقفه خوندم چند پارتی که عقب بودم مرسی از رمان جذابتون

    ۴ روز پیش
  • ملیکا

    در پارت 373

    عالی عالی رمانتون رو خیلی دوست دارم و مدام منتظر پارت جدیدم میام نگاه میکنم

    ۴ روز پیش
  • ژاله

    در پارت 373

    آخ آخ لاوین بنده ی خدا چه عجیب سرنوشتش دلم سوخت واقعا برای اکرم

    ۴ روز پیش
  • گلی

    در پارت 363

    آریا تا ته زندگی لاوین شخم نزنه ول نمیکنه

    ۴ روز پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
تخفیف عضویت خورده 50 %
هنوز عضو رمان نشدی؟