دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه لاوین ماه زاده نور اثر لیدا صبوری

رمان لاوین ماه زاده‌ی نور

  • زبان فارسی
  • 97.6K 👁
  • 295 ❤️
  • 2.3K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

آریا پس از پیدا کردن و خواندن دفتر خاطرات لاوین همسرش که آنرا در جایی مطمئن مخفی کرده بود به گذشته ی مخوف و دردناک او پی می برد و به یکباره عشق عمیقی که از او در دل داشت به نفرتی ترسناک تبدیل شده و لاوین به خاطر این دروغ و پنهان کاری به گونه ای از چشمش می افتد و تصمیم می گیرد و این خشم تازه متولد شده را با شکنجه و آزار جسمی و روحی بر تن لاوین معصوم تخلیه کند و او را از خود براند. او سعی می کند با این کار لاوین را تحت فشار قرار دهد تا هر چه زودتر زندگی مشترکی که با عشق و علاقه آغاز کرده بودند را به پایان برسانند و عقیده داشت دیگر حس سابق را نسبت به او ندارد و حاضر به ادامه ی ابن رابطه نیست پس تصمیم می گیرد با ضرب و شتم و آزار جسمی لاوین؛ جنینی که به تازگی پا به دنیای آنها گذاشته بود و همسرش آنرا باردار بود از بین ببرد تا این ازدواج را به طلاق بکشاند و دیگر هیچ موضوعی او را به لاوین متصل نکند و به قول خودش از زنی که گذشته ای خفت بار را گذارنده فرزندی نداشته باشد و این مابین پدر و برادر لاوین مانع اینکار شده و می خواهند حتی اگر زندگی لاوین به طلاق انجامید به هر نحوی که هست فرزندش را محافظت کنند تا او دخترکش را سالم بدنیا بیاورد پس تصمیم می گیرند با دور کردن لاوین از همسر خشمگین و ترسناکش او را از خطرات سقط جنین دور کنند و پس از بدنیا آمدن کودک طلاقش را از آریا بگیرند پس پنهانی و بدون اطلاع آریا او را در نقطه ای نامعلوم مخفی می‌کنند و ....

پارت اول

دست داخل موج موهای مجعد و پریشانم کردم و همین که سرانگشتان لرزانم بروی پوست زخمی و خراش برداشته ی کف سرم برخورد کرد از شدت سوزش و دردش پلکهایم را بروی هم فشردم و آه از نهادم برآمد!
نفسم به شماره افتاده بود و درد پهلویم نیز خیال کوتاه آمدن نداشت.
اشکهایم بروی پوست خراش دیده صورتم برخورد می کرد و بروی گونه ام مسابقه گذاشته بودند.
همچنان که غریبانه و با هق هقی ناتمام با سرشانه ام اشکها را می گرفتم مشت مشت موی کنده شده بود که از میان موهایم بیرون می کشیدم و با دیدنشان هر ثانیه بیشتر خون به جگر میشدم و صدای جیغ و ناله ام تمامی فضای خانه و سرسرا را پر کرده بود.
مشغول شیون و زاری برای تک‌تک بدبختی ها و ناکامی ها و سرنوشت سیاه و شوم خود بودم که صدای آرام چند تقه به در آمد و در پی آن صدای لرزان و ترسیده ی راضیه خدمتکار خانه بود که از درز در فضای اتاق طنین انداز شد!
- خانم؛ خانم جان خوبی دور سرت بگردم تصدق بشم؟!
خانمم کلید یدک رو بردار و در رو باز کن ببینم چه به روزگارت اومده!
پاهای سست و کم جانم را بروی پارکت اتاق دراز کردم و برای سیاه بختی ام نوحه خواندم!
- نمی تونم؛ نمی تونم راضیه؛ حالم خیلی بده تموم تنم درد می کنه؛ لباسام همه خیس شدن؛ فکر میکنم بچه ام مرده!
پاهام جون اینکه پاشم در رو برات باز کنم رو نداره!
راضیه نگرانتر از قبل گویی لبانش را نزدیک درز در کرد چون صدایش واضح تر شد و گفت: قربونت بشم من که کلید ندارم؛ پاشو مادر...
پاشو از خدا مدد بگیر اون کلید یدک رو از کشوی پاتختی بیرون بکش در رو برام باز کن!
لاوین جان اگه بازش نکنی مجبور میشم به بابات خبر بد...
با شنیدن نام پدر جیغ کشان دست بروی گوشهایم گذاشتم و چشمانم را بستم!
- نهههههههه حق نداری بابام رو نگران کنی!
راضیه ببین چی میگم
شده بمیرم نمیخوام بابام بدونه تو چه جهنمی دست و پا میزنم!
فریبی تو!
سایه ی وهم و خیالی که عشق پنداشتم و قبولش کردم. درد می کند استخوان‌های تحمل و صبرم و این جانکاهی مداوم مرا نوش جان که باورت کردم!
ساعتها رفتی و پس از رفتنت من همچنان کورکورانه منتظر معجزه ای که برگردی!
خون درون رگهایم یخ زده و نفسم مرا یاری نمی کند!
نگاهم به قطرات پی در پی سِرُم ثابت مانده که درون آنژیوکت می چکد و نرم وارد رگهای خشکیده ام می شود و فکرم پیش توست بی وفا!
چرا؛ آخر چرایی این موضوع را نفهمیدم که چرا با وجود تحمل تمامی دردها باز دوستت دارم؟!
غرق در افکار پریشانم بودم که در با صدایی آرام تا انتها گشوده شد و در پی آن راضیه سینی غذا بدست قدم داخل اتاق گذاشت!
با دیدن غذاهای درون سینی گویی حالت تهوع و سرگیجه ام عوت کرد. چشم بستم و بسختی تن دردناکم رو درون تخت جابجا کردم!
- چیزی نمی خورم خواهش می کنم جلو نیا!
راضیه ی بینوا با شنیدن حرفم میانه ی راه ایستاد و درمانده نگاهم کرد!
- عزیز دلم باید چیزی بخوری؛ لااقل بخاطر دخترت قوی باش و با سرنوشت بجنگ!
سپس جلوتر آمد و لب تخت نشست و سینی را بردی پاهایش گذاشت لبخند زنان در حالیکه قاشق را درون کاسه ی سوپ می چرخاند ادامه داد!
- اصلا اگه بدونی کی اومده و مهمونت کیه خودت تا آخرین قاشق غذاتو میخوری که جون بگیری بری دیدارش!
سرچرخاندم و سوالی نگاهش کردم. قلب بیچاره و احمقم دلتنگش بود لب خشکیده ام را با زبان تر کردم و بغض کنان گفتم: آریا؟!
راضیه اخمی کرد و چندش وار لبانش را بروی هم فشرد!
- تو درست بشو نیستی دختر!
یارو تنت رو سیاه و کبود کرده و جونی برات نگذاشته و تا یه قدمی مرگ پیش رفتی بعد میگی آریا؟؟؟
لاوین؛ نور چشمم چشماتو باز کن قربونت برم اون مرد اگه دوستت داشت لااقل به بچه ی تو شکمت رحم میکرد. من منظورم از مهمون سهیل جان بود نه اون نامرد!
شوق زده با چشمانی پر اشک سمتش سر چرخاندم و قبل از اینکه بگویم چقدر خوشحالم سهیل وارد اتاقم شد و با قدم‌هایی تند خودش را به من رساند و با اندک قوتی که در جانم باقیمانده بود بروی تخت نشستم و برایش آغوش باز کردم!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان لاوین ماه زاده‌ی نور

لیدا صبوری : ۱ هفته پیش

سلام**سلامی گرم از صمیم قلبم خدمت تک تک شما عزیزانی که همراه و همدل قصه ی لاوین من بودید و با لحظه لحظه ی سرگذشتش زندگی کردید. اشک ریختید و شادی کردید و بغض داشتید و شوق زده بودید و بارها و بارها به من گفتید با شخصیت‌های رمان زندگی کردید و حال و هوای رمان تو ذهنتون بوده❤️❤️❤️**خواستم بگم ممنونم🙏🥹🥹**می دونم کلمه در وصف تموم لطفهایی که به من و رمان داشتید ناچیزه اما دلم می خواد تا جایی که قلم یاری میکنه از شما تشکر کنم و یادم نره انرژی های مثبتتون که همراهم بود و قلمم رو ترغیب می کرد به چرخیدن و نوشتن رو هرگز فراموش نکنم!**قصه ی لاوین من هم به اتمام رسید امیدوارم تموم قصه ها پایانشون خوش باشه🥹🥹❤️🙏**پارت پایانی رمان هم نوشته شد به عشق شما عزیزانی که چشمهای قشنگتون خط به خطش رو دنبال کرد و منو تو نوشتن این قصه تنها نگذاشت🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥 **بازم تاکید میکنم تک تک تون رو دوست دارم و منتظرم تو کارهای بعدی هم کنارم باشید و با کامنتها انرژی های مثبتتون بهم قوت قلب بدید برای ادامه اینکار و خلق داستان‌هایی که شاید تو عمقشون حرفهایی برای گفتن داشته باشن که برای دیگران آموزنده و کمک کننده باشه **دوست دار یک یه یک شما عزیزانم **نویسنده ی لاوین ماه زاده ی نور🙏❤️** ****

4.9 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 302 رای
5 ★
86%
4 ★
12%
3 ★
1%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان لاوین ماه زاده‌ی نور

  • آریانا

    1

    خیلی قشنگه رمانتون مرسی واقعا ممنونم

    ۲ روز پیش
  • عسل

    در پارت 61

    ببخشید گذشته لاوین چی بود که انقدر اریا رو خشمگین کرد؟؟اینجاشو نفهمیدم

    ۳ روز پیش
  • نسیم

    1

    عزیزم تو ادامه داستان متوجه میشی🙂🙂

    ۲ روز پیش
  • عسل

    در پارت 51

    یکم گیرایمم پایینه ولی خیلی دلم میخاد شخصیت هارو ببینم

    ۳ روز پیش
  • اشرف

    در پارت 1152

    خیلی زیبا بود لذت بردم اینکه نمیدونستی ته داستان چی میشه ممنونم عزیزم ان شاالله همیشه موفق باشی

    ۳ روز پیش
  • نسیم

    در پارت 700

    اینکه اریا ممکنه بازم تلافی عصبانیتشو سر لاوین( از بابت کار اکرم) دربیاره که درسته ولی خدا اعلم؛ و اینکه این اریائه واقعا حس میکنم عاشقه گاهی مثل بچه ها میشه البت اگه همش بازی نباشه که فکر میکنم الکی نیست

    ۳ روز پیش
  • نسیم

    در پارت 690

    از حق نگذریم حرفای اریا بی راه نیست هرچند که معلوم نیست راسته یا نه؛ حالا اینا به کنار الان ژیوار و ریوانو سهیل و اراسته با خودشون نمیگن اینا چندین ساعته تو اتاق چیکار میکنن😂

    ۳ روز پیش
  • نسیم

    در پارت 681

    اریا هرچی که باشه ولی مطمئنم عاشقه! و اینکه راست میگه میتونه هم کار اکرم باشه با اون خط و نشونی که بخصوص براشون کشید ولی حسم میگه لاوین حتی اگرم برگرده هیچی مثل قبل نمیشه البت شایدم اشتباه کنم

    ۳ روز پیش
  • نسیم

    در پارت 670

    این اریائه خیلی زورگوئه بابا وقتی نمیخواد اخه به زور ..لااله الاالله همون برا *** کردن لاوین بود اینکاراش😠😠

    ۳ روز پیش
  • نسیم

    در پارت 660

    چرا فکر میکنم که داره لاوینو( بلانسبت دوستان) *** میکنه؟

    ۳ روز پیش
  • نسیم

    در پارت 650

    این اریا دیگه شورشو دراورده چرا گذشته ادمو میزنه تو سرش گذشته گذشته دیگه بخاطر سرپوش رو کارای خودش بقیرو مقصر میکنه خدابه خیر کنه

    ۳ روز پیش
  • نسیم

    در پارت 640

    ایول به این خونواده قشنگ حال کردم ولی مطمئنم که اریا قبول نمیکنه و یه بهونه ای میاره فقط خداکنه تبعاتش برا لاوین نباشه

    ۳ روز پیش
  • نسیم

    در پارت 630

    اریا خودش فهمیده که چرا لاوین ازش دوری میکنه بخاطر همین مجبورش میکنه که بیاد خونه فقط امیدوارم که بیشتراز این اذیتش نکنه😔😔

    ۳ روز پیش
  • نسیم

    در پارت 620

    خداوکیلی ژیوار نمونه بارز یه عموی خوبه👍🏼👍🏼؛ اون حرف لاوین که میگفت زندگی با ترس خود مرگه کاملا باهاش موافقم👌🏼👌🏼 خداروشکر که دیگه فهمیده؛ ای پدرسوخته چه بازی ای هم راه انداخت اریا😐😐

    ۳ روز پیش
  • نسیم

    در پارت 610

    یعنی اریا همچین ادمیه که لاوینو بندازه زندون بخاطر طلاقش؟ یعنی لاوین هنوزم اریا رو دوست داره؟

    ۳ روز پیش
  • نسیم

    در پارت 600

    لاوین جون مبارکت باشه🤗🤗🍾🍾 اوخی پس بالاخره گوگول خانم بدنیا اومد😍😍

    ۳ روز پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️