دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه لاوین ماه زاده نور اثر لیدا صبوری

رمان لاوین ماه زاده‌ی نور

  • زبان فارسی
  • 93.1K 👁
  • 283 ❤️
  • 1.8K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان لاوین ماه زاده‌ی نور

آریا پس از پیدا کردن و خواندن دفتر خاطرات لاوین همسرش که آنرا در جایی مطمئن مخفی کرده بود به گذشته ی مخوف و دردناک او پی می برد و به یکباره عشق عمیقی که از او در دل داشت به نفرتی ترسناک تبدیل شده و لاوین به خاطر این دروغ و پنهان کاری به گونه ای از چشمش می افتد و تصمیم می گیرد و این خشم تازه متولد شده را با شکنجه و آزار جسمی و روحی بر تن لاوین معصوم تخلیه کند و او را از خود براند. او سعی می کند با این کار لاوین را تحت فشار قرار دهد تا هر چه زودتر زندگی مشترکی که با عشق و علاقه آغاز کرده بودند را به پایان برسانند و عقیده داشت دیگر حس سابق را نسبت به او ندارد و حاضر به ادامه ی ابن رابطه نیست پس تصمیم می گیرد با ضرب و شتم و آزار جسمی لاوین؛ جنینی که به تازگی پا به دنیای آنها گذاشته بود و همسرش آنرا باردار بود از بین ببرد تا این ازدواج را به طلاق بکشاند و دیگر هیچ موضوعی او را به لاوین متصل نکند و به قول خودش از زنی که گذشته ای خفت بار را گذارنده فرزندی نداشته باشد و این مابین پدر و برادر لاوین مانع اینکار شده و می خواهند حتی اگر زندگی لاوین به طلاق انجامید به هر نحوی که هست فرزندش را محافظت کنند تا او دخترکش را سالم بدنیا بیاورد پس تصمیم می گیرند با دور کردن لاوین از همسر خشمگین و ترسناکش او را از خطرات سقط جنین دور کنند و پس از بدنیا آمدن کودک طلاقش را از آریا بگیرند پس پنهانی و بدون اطلاع آریا او را در نقطه ای نامعلوم مخفی می‌کنند و ....

پارت اول

دست داخل موج موهای مجعد و پریشانم کردم و همین که سرانگشتان لرزانم بروی پوست زخمی و خراش برداشته ی کف سرم برخورد کرد از شدت سوزش و دردش پلکهایم را بروی هم فشردم و آه از نهادم برآمد!
نفسم به شماره افتاده بود و درد پهلویم نیز خیال کوتاه آمدن نداشت.
اشکهایم بروی پوست خراش دیده صورتم برخورد می کرد و بروی گونه ام مسابقه گذاشته بودند.
همچنان که غریبانه و با هق هقی ناتمام با سرشانه ام اشکها را می گرفتم مشت مشت موی کنده شده بود که از میان موهایم بیرون می کشیدم و با دیدنشان هر ثانیه بیشتر خون به جگر میشدم و صدای جیغ و ناله ام تمامی فضای خانه و سرسرا را پر کرده بود.
مشغول شیون و زاری برای تک‌تک بدبختی ها و ناکامی ها و سرنوشت سیاه و شوم خود بودم که صدای آرام چند تقه به در آمد و در پی آن صدای لرزان و ترسیده ی راضیه خدمتکار خانه بود که از درز در فضای اتاق طنین انداز شد!
- خانم؛ خانم جان خوبی دور سرت بگردم تصدق بشم؟!
خانمم کلید یدک رو بردار و در رو باز کن ببینم چه به روزگارت اومده!
پاهای سست و کم جانم را بروی پارکت اتاق دراز کردم و برای سیاه بختی ام نوحه خواندم!
- نمی تونم؛ نمی تونم راضیه؛ حالم خیلی بده تموم تنم درد می کنه؛ لباسام همه خیس شدن؛ فکر میکنم بچه ام مرده!
پاهام جون اینکه پاشم در رو برات باز کنم رو نداره!
راضیه نگرانتر از قبل گویی لبانش را نزدیک درز در کرد چون صدایش واضح تر شد و گفت: قربونت بشم من که کلید ندارم؛ پاشو مادر...
پاشو از خدا مدد بگیر اون کلید یدک رو از کشوی پاتختی بیرون بکش در رو برام باز کن!
لاوین جان اگه بازش نکنی مجبور میشم به بابات خبر بد...
با شنیدن نام پدر جیغ کشان دست بروی گوشهایم گذاشتم و چشمانم را بستم!
- نهههههههه حق نداری بابام رو نگران کنی!
راضیه ببین چی میگم
شده بمیرم نمیخوام بابام بدونه تو چه جهنمی دست و پا میزنم!
فریبی تو!
سایه ی وهم و خیالی که عشق پنداشتم و قبولش کردم. درد می کند استخوان‌های تحمل و صبرم و این جانکاهی مداوم مرا نوش جان که باورت کردم!
ساعتها رفتی و پس از رفتنت من همچنان کورکورانه منتظر معجزه ای که برگردی!
خون درون رگهایم یخ زده و نفسم مرا یاری نمی کند!
نگاهم به قطرات پی در پی سِرُم ثابت مانده که درون آنژیوکت می چکد و نرم وارد رگهای خشکیده ام می شود و فکرم پیش توست بی وفا!
چرا؛ آخر چرایی این موضوع را نفهمیدم که چرا با وجود تحمل تمامی دردها باز دوستت دارم؟!
غرق در افکار پریشانم بودم که در با صدایی آرام تا انتها گشوده شد و در پی آن راضیه سینی غذا بدست قدم داخل اتاق گذاشت!
با دیدن غذاهای درون سینی گویی حالت تهوع و سرگیجه ام عوت کرد. چشم بستم و بسختی تن دردناکم رو درون تخت جابجا کردم!
- چیزی نمی خورم خواهش می کنم جلو نیا!
راضیه ی بینوا با شنیدن حرفم میانه ی راه ایستاد و درمانده نگاهم کرد!
- عزیز دلم باید چیزی بخوری؛ لااقل بخاطر دخترت قوی باش و با سرنوشت بجنگ!
سپس جلوتر آمد و لب تخت نشست و سینی را بردی پاهایش گذاشت لبخند زنان در حالیکه قاشق را درون کاسه ی سوپ می چرخاند ادامه داد!
- اصلا اگه بدونی کی اومده و مهمونت کیه خودت تا آخرین قاشق غذاتو میخوری که جون بگیری بری دیدارش!
سرچرخاندم و سوالی نگاهش کردم. قلب بیچاره و احمقم دلتنگش بود لب خشکیده ام را با زبان تر کردم و بغض کنان گفتم: آریا؟!
راضیه اخمی کرد و چندش وار لبانش را بروی هم فشرد!
- تو درست بشو نیستی دختر!
یارو تنت رو سیاه و کبود کرده و جونی برات نگذاشته و تا یه قدمی مرگ پیش رفتی بعد میگی آریا؟؟؟
لاوین؛ نور چشمم چشماتو باز کن قربونت برم اون مرد اگه دوستت داشت لااقل به بچه ی تو شکمت رحم میکرد. من منظورم از مهمون سهیل جان بود نه اون نامرد!
شوق زده با چشمانی پر اشک سمتش سر چرخاندم و قبل از اینکه بگویم چقدر خوشحالم سهیل وارد اتاقم شد و با قدم‌هایی تند خودش را به من رساند و با اندک قوتی که در جانم باقیمانده بود بروی تخت نشستم و برایش آغوش باز کردم!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان لاوین ماه زاده‌ی نور

  • Neda

    در پارت 60

    آریا اشتباهش اینه که می خواد اعتراضش رو با خشمش بروز بده خوب نمیشه اینطوری

    ۲ دقیقه پیش
  • Neda

    در پارت 61

    خیلی رمانش قشنگه مرسی بابت رمان پرهیجانتون

    ۴ دقیقه پیش
  • مارال

    در پارت 981

    من بعید می دونم لاوین طاقت بیاره

    ۱۰ دقیقه پیش
  • مارال

    در پارت 981

    عجب؛ خب بشر داری قول میدی باید پای قولت بمونی ها

    ۱۰ دقیقه پیش
  • مصی

    در پارت 970

    یعنی که لول کار بالاست مرسی به قلم برازنده تون 👍👍

    ۲۳ ساعت پیش
  • مارال

    در پارت 970

    لیدا جان ما رو هم عاشق کردی رفت 😭🥹💔

    ۲۴ ساعت پیش
  • گلسا

    در پارت 970

    واقعا حقیقتو گفتی بخدا الان حس عاشقی رو دارم که با کله رفته تو ونم پر

    ۲۳ ساعت پیش
  • سارا

    در پارت 973

    آریا بخاطر لاوین و اینکه کوچکترین آسیبی بهش نرسه از تموم زندگیش گذشت این کار هر کسی نیست

    دیروز
  • گلسا

    در پارت 970

    منم باهات موافقم همه حوادث دست به دست هم دادن لاوین رو کلافه کنن

    ۲۳ ساعت پیش
  • گلسا

    در پارت 970

    لاوین یه آدم کشته بدون اینکه بخواد گذشته در تعقیبش بازم

    ۲۳ ساعت پیش
  • میم

    در پارت 973

    مثل اینکه یادتون رفته لاوین رو بخاطر گندکاری آریا دزدیدن،حتی نزدیک بود بهش دست درازی بشه و تا حد مرگ ترسید و درد کشید،همش بخاطر خیانت آریا و وارد کردن شیلا به زندگیشون،پس هر کاری کرده و بکنه برای جبران کمه 😏

    دیروز
  • گلسا

    در پارت 970

    آخه عزیزم به هر حال لاوین هم کم مقصر نبود با اون همه دروغ و پنهان کاری گذشته اش

    ۲۳ ساعت پیش
  • گلسا

    در پارت 971

    نویسنده جونم مرسی بابت رمان پر هیجانتون میشه بگید آخرش خوشه یانه

    ۲۳ ساعت پیش
  • گلی

    در پارت 691

    یه جور دیگه حدس می زنم یه جوردیگه تموم میشه 😐😗

    ۲۳ ساعت پیش
  • تارا

    در پارت 691

    واقعا اتفاق و حادثه پشت هم هیجان قصه بالاست مرسی 👌👌

    ۲۳ ساعت پیش
  • گلسا

    در پارت 691

    تا وسطهای قصه احتمالا باید باشیم من که میگم لاوین حالا حالا ها تحت امتحانات الهیه😄🤗

    ۲۳ ساعت پیش
  • سوگل

    در پارت 691

    چقدر قشنگ و با ریتم عالی حوادث کنار هم چیده شدن

    ۲۳ ساعت پیش
  • هلما

    در پارت 692

    رمانتون بسیار قشنگه مرسی بسیار خوبه

    ۱ ماه پیش
  • هانی جونم

    در پارت 691

    بله من که حظ بردم فقط پارتها رو بلند ترکنید عالی تر میشه

    ۲۳ ساعت پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟