پارت هفتاد و پنجم :

از شدت خجالت در خود جمع شدم و سعی کردم بدنم را از سر شلاقش دور کنم. اما فایده ای نداشت. چنان بازوهایم اسیر دستان پر زور آن دو مرد شده بود که حتی ذره ای تکان نخوردم.
شیلا از حرکات و تقلای نافرجامم لذت می برد. با خنده رو به یکی از آن دو مرد کرد و گفت: کدومتون گرسنه است؟
تعارف نکنید؛ راحت باشید؟!
هر دو معنا دار خندیدند و به هم نگاه کردند.
آریا که از شدت خشم و عصبانیت رگهای گردنش متوØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    0

    دل تو دلم نیست که لاوین برگرده پیش بچه اش مخصوصا با این شرایطش و..

    ۳ ماه پیش
  • ژاله

    1

    لیدا جون تو رو خدا آخرش خوب تموم بشه هیجانش منو کشت

    ۳ ماه پیش
  • ژاله

    0

    شیلا داره انتقام عقده هاشو می گیره یه زن کاملا روان پریش

    ۳ ماه پیش
  • Roya

    1

    رمانتون عالیه قصه اش درد خیلی از افراد جامعه هست در کنار اون قلم خوبتون هم جذابیت ماجرا رو بیشتر کرده

    ۳ ماه پیش
  • میم

    2

    وای،وحشتتاک بود،نفسم گرفت،لعنت بهت شیلای عوضی هرزه،لعنت بهت آریا با این کثافتایی که دورت جمع کردی 🥺😠🙏🏻

    ۳ ماه پیش
  • ماهی

    1

    واای الهی بگردم اریا حاضره هرکاری بکنه اما لاوینشو نجات بده واقعا رمانتون معرکس 😍❤

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️