لاوین ماه زادهی نور به قلم لیدا صبوری
پارت هفتاد و پنجم :
از شدت خجالت در خود جمع شدم و سعی کردم بدنم را از سر شلاقش دور کنم. اما فایده ای نداشت. چنان بازوهایم اسیر دستان پر زور آن دو مرد شده بود که حتی ذره ای تکان نخوردم.
شیلا از حرکات و تقلای نافرجامم لذت می برد. با خنده رو به یکی از آن دو مرد کرد و گفت: کدومتون گرسنه است؟
تعارف نکنید؛ راحت باشید؟!
هر دو معنا دار خندیدند و به هم نگاه کردند.
آریا که از شدت خشم و عصبانیت رگهای گردنش متوØ
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
ژاله
1لیدا جون تو رو خدا آخرش خوب تموم بشه هیجانش منو کشت
۳ ماه پیشژاله
0شیلا داره انتقام عقده هاشو می گیره یه زن کاملا روان پریش
۳ ماه پیشRoya
1رمانتون عالیه قصه اش درد خیلی از افراد جامعه هست در کنار اون قلم خوبتون هم جذابیت ماجرا رو بیشتر کرده
۳ ماه پیشمیم
2وای،وحشتتاک بود،نفسم گرفت،لعنت بهت شیلای عوضی هرزه،لعنت بهت آریا با این کثافتایی که دورت جمع کردی 🥺😠🙏🏻
۳ ماه پیشماهی
1واای الهی بگردم اریا حاضره هرکاری بکنه اما لاوینشو نجات بده واقعا رمانتون معرکس 😍❤
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فاطی
0دل تو دلم نیست که لاوین برگرده پیش بچه اش مخصوصا با این شرایطش و..