لاوین ماه زادهی نور به قلم لیدا صبوری
پارت شصت و ششم :
پدر رو به من کرد و گفت: پاشو عزیز دلم؛ پاشو برو حرفهاتو به همسرت بگو و خودت ازش دلیل درست بخواه!
به هر نتیجه ی قانع کننده ای بدون زور و اجبار طرفین رسیدید من به خواسته هاتون احترام میزارم!
گفته باشم بدون اجبار و تهدید از هر دو طرف!
از جا برخاستم و همراه آریا راهی اتاقم شدم. می رفتم و آریا پشت سرم می آمد!
وارد اتاق که شدم در را پشت سرش بست. روی مبل نشستم؛ نگاهم به چهره ی معصوم سلال
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
میم
1باید همون جا کنار بقیه حرفاشو می زد،دیگه نه رازی بود نه امیدی به ادامه که بخواد رازداری کنه،کثافت یه جوری بهش دست می زد احساس می کردم داره بهش *** می کنه تا اینکه همسرش باشه 😡🙏🏻
۴ هفته پیشمیم
1به معنای کامل کلمه یه کثافت عوضیه اگه می خواد نگهش داره،اول از سر هوس بعدم بخاطر خباثتش که می خواد خودش و خانوادشو همچنان زجر بده 😠😠
۴ هفته پیشهانا
1گل بود به سبزه نیز آراسته شد!
۴ هفته پیشملیکا
1قشنگ معلومه آریا برای چی اومده تو اتاق صحبت کنن
۴ هفته پیشملیکا
1آخ آخ آخ بابای لاوین گوشت سپرد دست گربه
۴ هفته پیشریحانه
2سلام خانم نویسنده من چند روزیه دارم رمانتون رو کم کم می خونم یعنی بگم عالیه عالیه رمانتون موفق باشید
۴ هفته پیش...
1این اریا فازش چیه مک خودم دوست داشتن اریا و لاوین باهم باشین اما واقعا اگه دوستش نداره بره گمشه دیگه چرا انقدر لاوین رو اذیت میکنه اگه دوسش داره مثل ادم بهش بگو دوسش داری و التماس کن که ببخشت که بهش خیانت کردی
۴ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

Hassan borzu
0سلام داستان خیلی قشنگه و جذابه واقعا سنگ تمام گذاشته اید بخاطر همین داستان های خوب شماست که معروف شده اید واقعا دست به قلم زیبایی دارید ممنون که هر سری داستان های زیبایی برای خواننده ها میزارید من از جانب خودم تشکر فراوان دارم امیدوارم موفق و پیروز باشید