پارت هفتاد و هشتم :

یه بسته کوچیک کادو پیج شده که تو کف دست جا میشد بیرون کشید و نگاهش به موهای بلندم که مثل آبشار روی سرشونه هام ریخته بود، کشیده شد تا روی سینه های کوچیکم و صورتم چرخید و ادامه پیدا کرد. پایین لبه ی حوض توقف کرد و زانو زد. درست جایی زیر پاهام که دیگه نتونستم حرکتی کنم و فقط از فرط ترس خودم رو عقب کشیدم. با دیدن عکس العمل و وحشتم ابرو بالا داد و کف دستش رو سمتم گرفت و گفت: نترس دختر جون من که کار

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Roya

    1

    ممنونم از قلم قوی و محبوبتون عالی بود

    ۲ هفته پیش
  • سارا

    1

    هر چقدر موندم زمان تموم شده بخونمش طاقت نیاوردم منم اومدم سلاام 🤗

    ۲ هفته پیش
  • زهرا

    1

    هیچ کدام از اتفاقات خواسته رخ نداده در مورد لاوین همه چیز ناخواسته پیش اومده براش بیچاره

    ۲ هفته پیش
  • زهرا

    1

    واقعا تصورش ترسناکه به اسم پدر نگاه کثیف به یه دختر بچه سیزده ساله داسته باشی

    ۲ هفته پیش
  • نازنین

    2

    انگشتر مصنوعی خریده برای دختری که تو پول طلا بزرگ شده رحیم گاو

    ۲ هفته پیش
  • یه غریبه

    1

    آخه لاوین احمق دروغ میگی پنهان کاری برای آدم بد چشم حرومی

    ۲ هفته پیش
  • یه غریبه

    0

    اکرم اگه دلش برای دخترش می سوخت نمی آوردش تو اون جهنم

    ۲ هفته پیش
  • ترانه

    0

    نظر من اینه هیچ کدام از این اتفاقات مقصر یک نفر نیست و هر کسی به سهم خودش خطا داشته با تشکر

    ۲ هفته پیش
  • ترانه

    0

    سلام نویسنده ی عزیز عضو تازه ی رمانتون هستم بی نظیرید و قلمتون به دل میشینه

    ۲ هفته پیش
  • گلی

    2

    رحیم عوضی کثافت با اون همه بددلی استرس گرفتم دستم یخ کرد

    ۲ هفته پیش
  • گلی

    2

    وای قلبم از جا در اومد قشنگ لمس کردم پارتو مرسی مرسی

    ۲ هفته پیش
  • میم

    1

    همون موقع باید با پدرش می رفت و به اون جهنم برنمی گشت،برگشتن اونجا به نظرم ترسناکتره تا سکوت و تحمل 😠🙏🏻

    ۲ هفته پیش
  • ماهی

    2

    مرسی بابت پارت جدید واقعا تو این سن خیلی سخته

    ۲ هفته پیش
کپی شد!