لاوین ماه زادهی نور به قلم لیدا صبوری
پارت هفتاد و هشتم :
یه بسته کوچیک کادو پیج شده که تو کف دست جا میشد بیرون کشید و نگاهش به موهای بلندم که مثل آبشار روی سرشونه هام ریخته بود، کشیده شد تا روی سینه های کوچیکم و صورتم چرخید و ادامه پیدا کرد. پایین لبه ی حوض توقف کرد و زانو زد. درست جایی زیر پاهام که دیگه نتونستم حرکتی کنم و فقط از فرط ترس خودم رو عقب کشیدم. با دیدن عکس العمل و وحشتم ابرو بالا داد و کف دستش رو سمتم گرفت و گفت: نترس دختر جون من که کار
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
سارا
1هر چقدر موندم زمان تموم شده بخونمش طاقت نیاوردم منم اومدم سلاام 🤗
۲ هفته پیشزهرا
1هیچ کدام از اتفاقات خواسته رخ نداده در مورد لاوین همه چیز ناخواسته پیش اومده براش بیچاره
۲ هفته پیشزهرا
1واقعا تصورش ترسناکه به اسم پدر نگاه کثیف به یه دختر بچه سیزده ساله داسته باشی
۲ هفته پیشنازنین
2انگشتر مصنوعی خریده برای دختری که تو پول طلا بزرگ شده رحیم گاو
۲ هفته پیشیه غریبه
1آخه لاوین احمق دروغ میگی پنهان کاری برای آدم بد چشم حرومی
۲ هفته پیشیه غریبه
0اکرم اگه دلش برای دخترش می سوخت نمی آوردش تو اون جهنم
۲ هفته پیشترانه
0نظر من اینه هیچ کدام از این اتفاقات مقصر یک نفر نیست و هر کسی به سهم خودش خطا داشته با تشکر
۲ هفته پیشترانه
0سلام نویسنده ی عزیز عضو تازه ی رمانتون هستم بی نظیرید و قلمتون به دل میشینه
۲ هفته پیشگلی
2رحیم عوضی کثافت با اون همه بددلی استرس گرفتم دستم یخ کرد
۲ هفته پیشگلی
2وای قلبم از جا در اومد قشنگ لمس کردم پارتو مرسی مرسی
۲ هفته پیشمیم
1همون موقع باید با پدرش می رفت و به اون جهنم برنمی گشت،برگشتن اونجا به نظرم ترسناکتره تا سکوت و تحمل 😠🙏🏻
۲ هفته پیشماهی
2مرسی بابت پارت جدید واقعا تو این سن خیلی سخته
۲ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

Roya
1ممنونم از قلم قوی و محبوبتون عالی بود