دوست داشتی؟
رمان غرور شیشه ای اثر فاطمه صفار

رمان غرور شیشه ای

  • زبان فارسی
  • 83.3K 👁
  • 81 ❤️
  • 93 💬

خلاصه رمان :

علی آقا در خانه آقای افشار باغبان است. سودابه بعلت فرار از این مسئله زنِ احمد می‏‌شود تا دیگر کسی شغل پدرش را بر سر او نکوبد. تا اینکه سودابه روزی احمد را با دختری دیگر می‌بیند! از او جدا شده و به خانه پدر باز می‏گردد. او با پسرخانواده‌ی افشاری که پسر خیلی خود‏پرست و مغروری‌ست آشنا می.شود. آزار واذیت افشین حتی با وجود اینکه استاد سودابه است ادامه می‌یابد تا اینکه افشین می‌فهمد که عاشق سودا شده و به او دلبسته‌ست؛ بعد از اثبات عشق خود به سودابه با او ازدواج می‌کند. افشین نمی‏داند چرا چند وقتی است سودابه بی‏حوصله است! بعد از تعقیب سودابه او را....

قسمتی از متن رمان غرور شیشه ای

اما فرناز تشکر کرد و گفت :مریم خانم . اگر اجازه بدید من برم
-کجا مادر ؟ حالا بیا تو کمی پیش ما باش بعد میر ی
-ممنون مادر . جایی کار دارم باید برم انشاالله یه وقت دیگه مزاحمتون میشم .
-این چه حرفیه مادر دیدنت همیشه باعث خوشحالی ما میشه . باشه حالا اصراری نمی کنم ولی حتما یه روز بیا دیدن ما .
فرناز به سمت سودابه رفت و گفت :سودابه جان و توهم استراحت کن مریم خانم مواظبش باشید خداحافظ
-خداحافظ دخترم سلام به مادر برسون
فرناز چند قدم رفت و بعد ایستاد و به سودابه گفت :راستی فردا . منتظر باش میام دنبالت بریم ثبت نام .
سودابه با سر تایید کرد و فرناز رفت . مریم خانم به چهره ناراحت سودابه نگاه کرد . کمی پی به ماجرا برده بود . با هم به خانه رفتند . سودابه گوشه ای نشست . به اطراف خانه شان نظری انداخت . خانه ای محقر ولی با صفا در گوشه ای از باغ . چشمانش به مادر افتاد .
مادر با ناراحتی و سرشار از سوال به او چشم دوخته بود .
سودابه گفت :مادر دخترت رو قبول می کنی ؟
-عزیزم . تو همیشه روی سرما جا داری . ولی چی شده که این حرف رو می زنی . از وقتی اومدی یک کلام نگفتی .
سودابه سکوت کرده بود . مادر با ناراحتی گفت :تو که خون به جی گرم کردی ؟ باز هم با احمد حرفت شده ؟ چرا با چمدونت اومدی ؟ تو که اهل قهر نبودی ؟
سودابه به صورت نگران مادر نگریست و ارام گفت :من ...من .. مادر من از احمد جدا شدم . یعنی طلاق گرفتم .
مریم خانم از شنیدن کلمه طلاق شوکه شد . بعد از دقایقی گفت :درست شنیدم . طلاق گرفتی ؟ چه طوری ؟ پس چرا ما رو خبر نکردی ؟
-همین دیروز . راستش دلم نیومد خبرت ون کنم از روی شما خجالت می کشیدم .
همه جریان رو برای مادر تعریف کرد . مریم خانم با چشمانی اشکبار به او نگاه میکرد . گفت :همون بهتر که زودتر خودشو نشان داد هر چند هم زود نبود . ولی ای کاش این طور نمیشد . خدایا اخه تا کی باید از دست بنده هات بکشیم .
در همین حین علی اقا هم وارد شد . او صدای همسرش را که در حال گله به خدا بود شنیده بود و متوجه چشمان اشکبار دخترش شد
با قلبی لرزان کنار انها نشست و گفت :موضوع چیه که اه و ناله می کنی ؟
مریم خانم گفت :تا الان هر چه زجر و بلا بوده بنده های خدا برسر ما آوردند از احمد نخورده بودیم که اون هم برسر ما امد .
علی اقا پرسید :زن درست صحبت کن ببینم چی شده چه اتفاقی افتاده
-چی می خواستی بشه احمد و سودابه از هم جدا شدند . از هم طلاق گرفتن . مریم خانم این را گفت و زد زیر گریه .
علی اقا با حیرت به هر دو نگاه می کرد .با ترس رو به سودابه کرد و پرسید :اره سودابه ؟ مادرت راست می گه؟تو واقعاً از احمد جدا شدی ؟
سودابه با شرمندگی گفت :بله باباجون . ما دیروز از هم جدا شدیم .
تمام جریان را برای پدرش تعریف کرد . با دیدن سودابه که غمگین بود با مهربانی گفت :چه می شه کرد دخترم . اشکال نداره . حتما حکمتی تو این کار بوده . نباید خودت رو ببازی . ما در زندگی خیلی چیزها از دست دادیم . این هم روش . خودتو عذاب نده . تو همیشه روی سر ما جا داری و ما هر کاری که از دستمون بربیاد انجام میدیم . تا تو درست رو بخونی . و باعث افتخار ما بشی .
سودابه از مهربانی خانواده اش خوشحال شد ولی در دلش احمد را نفرین می کرد .
روزها از پی هم می گذشتند سودابه در این مدت توانست با این موضوع کنار بیاید . ولی باز هم یک حس گزنده او را از درون ازار می داد و این در رفتارش مشخص بود . یک ماه بعد از جدایی سعی می کرد دنبال کار بگردد . ولی هر روز ناامید به خانه برمی گشت .
یک روز پدر و مادرش در ایوان نشسته بودند که سودابه امد . مریم خانم برایش شربت اورد و جلوی دخترش گذاشت .
-اخه مادر جون . چرا این قدر خودتو عذاب می دی ؟
-وای مادر . مگه من گله ای کردم . بالاخره که باید کار پیدا کنم یا نه ؟
پدر با ناراحتی گفت :دخترم مگه من مردم که تو می خواهی کار کنی تو دختر من هستی و من دوست دارم که تو فکر هیچ چیزی رو نکنی . و فقط به درست برسی . دیگه دوست ندارم بری دنبال کار.
-اخه پدرجان . شما تا کی باید جور منو بکشید ؟
-همین که گفتم از فردا بمون تو خونه درس هات رو بخون .
مریم فکری کرد و پرسید :سودابه تو برات فرقی هم میکنه که چی کاری انجام بدی ؟
-نه ولی خوب به درسم مربوط باشه خیلی بهتره . نکنه برام کار پیدا کردی ؟
-ببین من اصلا دوست ندارم تو بیرون از خونه کار کنی ولی من تونم با خانم افشار صحبت کنیم تا در مواقعی که بی کاری به من کمک کنی .
علی اقا با عصبانیت گفت :زن این چه حرفیه ؟ دخترم بیاد و کار مردم رو انجام بده همین قدر که تو از این کارها می کنی کافیه . دیگه دخترت رو درگیر نکن .
مریم خانم دیگر چیزی نگفت .
سودابه که ناراحتی مادر را دید گفت :اتفاقا فکر خیلی خوبیه . این طوری هم مادر کمتر کار می کنه هم من به درسهایم بهتر می رسم . بابا برای من فرقی نمیکنه چه کاری انجام بدم . کار کردن برای دیگران آزارم نمی ده بلکه سربار بودنه که باعث ازار منه .
-تو اصلا سربار نیستی . ولی باشه حالا که خودت می خوای من حرفی ندارم با خانم افشار صحبت می کنم . اما با این حال هنوز هم میگم که خدمتکاری برازنده ای هیچ کدو متون نیست .
-اصلا برای من مهم نیست که چه کاری انجام بدم
مریم خانم خوشحال از موافقت دخترش رفت تا ناهار را حاضر کند .
خانم افشار از جدایی سودابه اطلاعی نداشت . وقتی به دیدن او رفتند. مریم خانم موضوع جدایی سودابه رو گفت .
سودابه ارام اشک می ریخت . خانم افشار که علاقه ای خاصی به سودابه داشت با دیدن ناراحتی او بلند شد و کنارش نشست .
در حالی که او را نوازش می کرد گفت :می دونم تحمل کردنش سخته ولی باید تحمل کنی . من مطمئن هستم با این زیبایی که داری تا یکسال دیگه بیشتر تنها نمی مونی و زود می پری . حالا بخند که گریه اصلا به اون صورت زیبات نمی یاد .
سودابه لبخندی زد و اشک هایش را پاک کرد .
مریم خانم با خجالت مسئله کار سودابه را مطرح کرد . خانم افشار با مهربانی خاصی گفت :سودابه مثل دختر خودمه و خودت می دونی که چه قدر به او علاقه دارم . اصلا دوست ندارم که این جا کار کند ولی اگر خودش دوست داره باشه از نظر من موردی نداره .من هم قبول دارم که سودابه الان نباید بیرون کار کنه . من هم با افشار صحبت می کنم تا یک حقوقی براش در نظر بگیره البته این بهانه ای برای دادن خرج تحصیل شه . و سودابه رو بوسید .
این گونه سودابه ارام شد . با موافقت آقای افشار زندگی و فعالیت سودابه وارد مرحله ای جدیدی شد .
* * *
در یکی از روزها سودابه به همراه فرناز به خرید رفته بودند . فرناز اصلا توجهی به روبرو نداشت و چند بار نزدیک بود چند بار تصادف کنند .
سودابه اعتراض کرد و گفت :فرناز جان . یک کمی یواش تر برو دنبالت که نکردند .
-غصه نخور . رانندگی من حرف نداره . تو فقط محکم سر جات بشین .
سودابه محکم خود را به صندلی چسباند . فرناز در پیچ اخر که منتهی به خانه ای انها می شد .فرناز به سودابه که چشمانش را بسته بو نگاهی انداخت و گفت:خانم ترسو . چشم ها تو باز کن رسیدیم .
سودابه چشمانش را گشود ولی ناگهان چشمش به یک پژو افتاد که به سمت انها می امد . به فرناز نگاه کرد که اصلا توجهی به جلویش نداشت .
سودابه فریاد زد :فرناز مواظب باش .
اما دیگر دیر شده بود . صدای فریاد او با صدای برخورد ماشین ها بیک شد . فرناز از ترس قدرت هر گونه حرکتی از او سلب شده بود . به ماشین پژو که دو جوان سرنشین های ان بودند نگاه می کرد . ماشین ها که بر اثر برخورد در هم فرو رفته بود انداخت .
جوان دستش را مشت کرد و جلوی دهان گرفت و گفت :ببین چه کار کرده . هیچی از جلو بندی ماشین نمونده .
فرناز به خود امد و طبق معمول که اصلا دوست نداشت در این مواقع کم بیاورد از ماشین پیاده شد . سودابه که بر اعصابش مسلط شده بود هم پیاده شد
فرناز که فریاد ان جوان را دید گفت :آقای محترم . چتونه ؟ تصادفه دیگه پیش میاد خسارتتونو می دم .
ان جوان با ادایی گفت :خانم محترم . جلوی ماشین رو نابودی کردی و می گی خسارت میدم ؟ خواستم که ندی


بیشتر بخوانید

نظرات رمان غرور شیشه ای

  • نگار

    0

    یه رمان چرت حیف وقتی که گذاشتم

    ۲ هفته پیش
  • دیانا

    0

    خیلی چرت بود

    ۲ ماه پیش
  • پریا

    0

    چرت بود آخرش هم سری جمع کرد

    ۳ ماه پیش
  • ناناز

    2

    خیلی رمان جالبی نبود یعنی اخرش دیگه واقعا از سودابه متنفر شدم

    ۵ ماه پیش
  • Maha

    2

    طرز نوشتن خیلی جملات کتابی بود درحالی که لحن کلی خودمونی و راحت بود که تو ذوق میزد، داستان تقریبا کلیشه ای بود انگار از هر ایده ی کلی کمک گرفته بود تا جذاب تر بشه ولی هر بار بیشتر تکراری میشد. اما نمیشه از تکه های جالبی که بعضی اوقات بود چشم پوشی کرد در کل ۵ از ۱۰ میدم

    ۶ ماه پیش
  • نفیسه

    0

    عالی ترین رومانی بود که تو زندگیم خوندم ممنون از شما

    ۶ ماه پیش
  • شهرزاد

    3

    به نظر میاد این رمان با چت جی پی تی نوشته شده، لحن گزارش مانند، فاقد احساس انسانی و بسیار ماشینی ، نویسنده موضوعات چند تا فیلم ابکی رو داده به AI و خواسته یه رمان براش بنویسه

    ۸ ماه پیش
  • یاسی

    2

    چقدر سودابه ناز میکرد درصورتیکه مقصر اصلی خودش بود باید همچی روهمون اول به شوهرش میگفت نه فرناز ،خیلی خوشم نیومد

    ۸ ماه پیش
  • ندا

    6

    بسیار چرت وآبکی بود.حیف وقت

    ۸ ماه پیش
  • سامی

    1

    خیلی خیلی افتضاحه این چه وضعش هیچ کدومو باز نمی کنه

    ۱۱ ماه پیش
  • گیتی

    0

    خدا قوت ..موفق باشین .خوب بود.

    ۱۲ ماه پیش
  • نیلوفر

    8

    به زورتاآخرداستان خوندم وحیف که وقتموطلف کردم

    ۱۲ ماه پیش
  • نرگس

    0

    خیلی رمان خوبی بود عشق افشین به سودابه بیشتر جذابش کرد

    ۱ سال پیش
  • ثریا

    8

    رمانتون زیادی کتابی بود اگه قلم روان تری داشته باشین موضوع و بقیه چیز ها خوب بود 👌🏻

    ۱ سال پیش
  • مریم

    2

    خیلی قشنگ بود لذت بردم از خوندنش

    ۱ سال پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️