دوست داشتی؟
رمان عاشقانه, رمان تخیلی, رمان فانتزی, رمان ماسیس, نویسنده سعیده نعیمی

رمان ماسیس

  • زبان فارسی
  • 51.1K 👁
  • 232 ❤️
  • 846 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

حدود هفتصد سال پیش از داستان چمروش، پادشاهی به نام «شاه تورتک» بر تخت سلطنت نشست. او که با کمک پسرعموهایش و جادوی کهن توانسته بود تاج و تخت را از دایی خود برباید، اکنون حکمرانی می‌کند. سال‌ها از حکومت شاه تورتک گذشته و شرایط مردم روز به روز دشوارتر از پیش می‌شود. عده‌ای شورشی، به رهبری نوه‌ی شاه پیشین، قصد دارند تورتک را از سلطنت برکنار کنند. آن‌ها با دستانی خالی، با آتش جادو مبارزه خواهند کرد و در این مسیر، متحدانی خواهند یافت که هرکدام اولویت‌ها و منافع خاص خود را دارند. در این جنگ قدرت، هرکسی در پی هدف خود است...

پارت اول

مقدمه:
کشف ماوراء و دنیای سحر و جادو، برای انسان‌ها همانند پیدا کردن بهشت بود. بهشتی که می‌توانستند به آن شکل دهند، بسازند و یا حتی خرابش کنند. انسان‌ها فکر می‌کردند که با جادو، قادر مطلق هستی خواهند شد ولی از چیزی غافل مانده بودند و یا شاید فکر می‌کردند که در ازای قدرت، بسیار بی‌اهمیت و پیش پا افتاده است.
هرکس که خواهان ذره‌ای از این نیروی عظیم است باید بداند که سحرجامد نیست، روان است و قادر به ادراک! جادو همیشه دست برتر را دارد و انسان هرگز نمی‌تواند کاملا بر آن چیره شود. فرقی ندارد که نیت قلبی‌ در استفاده از آن نیک باشد یا شر! این توده‌ی طماع در ابتدا خواسته‌های ناچیز را اجابت می‌کند و سپس به ازای هرخواسته، چیزی ارزنده‌تر را از تو پس خواهد گرفت. چیزی که نمی‌دانی قادر به پرداختش خواهی بود یا اینکه در آخر مغلوب قلبت می‌شوی.
------
هنوز ساعاتی تا ظهر مانده بود و هوا به شدت داغ بود. گرما کسلی و خواب‌آلودگی را به آدم منتقل می‌کرد. کنار غرفه‌ی میوه‌فروش روی چهارپایه‌ای کوچک نشسته و از پشت به درخت کنار تکیه زده بودم. چشمانم را به سختی باز نگه داشته بودم تا خوابم نبرد. خورشید بی‌رحمانه به کل بازار و غرفه‌ها می‌تابید و نفس‌های زمین با هرمی گرم به هوا می‌رفت. گه‌گاهی نسیمی ملایم میان برگ‌های درخت می‌پیچید و قبل از اینکه خنکایش را حس کنم، بوی مرداری که از دوردست‌ها با خود آورده بود، مشامم را آزار می‌داد. گوشه‌ی سراندازم را جلوتر کشیدم و مقابل بینی‌ام نگه داشتم.
بازاریان تسلیم‌وار زیر سایه‌ی چادر غرفه‌هایشان به کوچه‌های خالی از مشتری چشم دوخته بودند. اگر کسی اجناسش را با جار زدن تبلیغ می‌کرد، همتایانش آخرین امیدش را هم خاموش می‌کردند که «بی‌خود حنجره‌ات را خراش نده، هیچ‌کس برای خرید نمی‌آید.» و آرام‌تر با خود نجوا می‌کردند: «آخر پولی در جیب کسی نمانده که بخواهد خرج لوازم غیرضروری کند.» چند فحش و لعن هم نثار دیوها می‌کردند و در ستایش شاه تورتک لب به ثنا می‌گشودند.
به نظر می‌آمد که اوضاع شهر بسیار به هم ریخته است و جز گدایان که بی‌شمار بودند و اندک مشتریان مرفه، کسی در بازار نمی‌چرخید. با خمیازه‌ای کوتاه چشم چرخاندم و چند کودک پابرهنه و کثیف را دیدم که مرغی لاغر و نحیف را سفت نگه داشته‌اند تا از چنگشان فرار نکند. به نظر می‌رسید که آن را برای فروش آورده‌اند. با خودم فکر کردم که حتما آن را از جایی دزدیده‌اند. کنار غرفه‌ی پوست‌فروش، روبه‌روی میوه‌فروشی نشسته بودند و از نیم‌سایه‌ی چادرش بهره می‌بردند. همانطور که مرغ بیمار را نگه داشته بودند، چشمان کوچک و حریصشان به میوه‌های روی پیشخوان دوخته شده بود. چند مگس به گردشان جمع شده و روی صورت و دستانشان می‌چرخید. پیداست که هفته‌هاست آب به خود ندیده‌اند و سراسر چرک و بیماری بودند. دختربچه‌ای که از همه کوچکتر بود، آب از دهانش جاری شده و مگس‌های بیشتری در حفره‌ی دهانش می‌چرخیدند. چهره‌ام در هم رفت و از آن‌ها رو گرداندم. در همین هنگام شبح «خِشاتریا» را در هُرم داغ آفتاب دیدم. در انتظارش از جایم بلند شده و ایستادم. نفس خسته‌ای کشیدم و با خود فکر کردم که بالاخره بعد از چند ساعت گشتن در بازار به مکان استراحتمان بازمی‌گردیم. چند روزی می‌شد که از دژآسود آمده بودیم، اما در قصر جناب «هومان» کسی از ورود ما خبر نداشت و در خانه‌ای موقتی اسکان گرفته بودیم.
خشاتریا دست روی ریش‌های مرتب و تمیزش کشید و با اشاره‌ی سربه من فهماند که کمی دیگر باید منتظر بمانم. لباس‌های معمولی به تن داشت ولی با این حال میوه‌فروش با احترامی که بیشتر متملقانه بود، مقابلش ایستاد. مرد میوه فروش به درخواست او با دستانی فرز آلوهای درشت و سالم را از میان میوه‌هایش جدا کرده و درون سبد حصیری ریخت. هنگام جدا کردن آلوها یک دانه‌اش قل خورده و به زمین افتاد. یکی از آن بچه‌های چرک و کثیف با جستی آلو را قاپید و با یک گاز بزرگ، نیمی از آن را به دندان گرفت. آبِ میوه از اطراف دهانش سرازیر شد و با ولع فراوان سعی داشت همه را یک جا قورت دهد. بچه‌های دیگر هم دورش حلقه زدند تا شاید سهم کوچکی از آلو نصیبشان شود. میوه فروش با شتاب از پشت پیشخوان بیرون آمد و به پسرک نهیب زد:
- ای دزد کثیف...
مشت پسر بچه را که به دهانش برده بود، از صورتش جدا کرد و پشت دست جانانه‌ای به دهان پسرک زد. سرش فریاد کشید.
- در روز روشن دزدی می‌کنی؟ می‌دهم شلاقت بزنند و دستت را قطع کنند.
هسته‌ی آلو که هنوز در دهان پسربچه بود، با ضربه‌ی مرد به لثه و دندانش خورده و دهانش را پر از خون کرد. بچه‌های دیگر با وحشت فرار کردند و پشت غرفه‌ی پوست فروش مخفی شدند.
خشاتریا قدمی برداشت تا وساطت کند. میوه فروش می‌خواست برای سیلی بعدی خود را آماده کند که دستش از پشت به بدنش فشرده شد. جوانی که دو سر و گردن از میوه فروش بلند قامتر بود، دست او را با غیظ نگه داشته بود. با لحنی تند گفت:
- شرم نمی‌کنی که دست روی یک کودک بلند می‌کنی؟ رحم و مروت نداری؟
میوه فروش جواب داد:
- این بچه دزد است. یکی از میوه‌های من را دزدیده. اگر الان تنبیه نشود، قطعا بزرگتر که شد یکی از جاسوسان دیوها می‌شود. باید شلاق بخورد.
مرد جوان دست او را اندکی فشرد و با دندان‌هایی قفل شده به هم گفت:
- فقط برای یک دانه میوه می‌خواهی این بچه را شلاق بزنی؟ آن هم یک کودک گرسنه را؟
میوه فروش با اینکه از او قدکوتاهتر بود و از هیبت و جوانی‌اش می‌ترسید، نمی‌خواست از خودش ضعف نشان بدهد. دستش را به زور از میان چنگال‌های او آزاد کرد و غرید.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان ماسیس

  • ا.م

    در پارت 1631

    واقعا از این رمان باید فیلم ساخته بشه.خسته نباشی یکی از بهترین رمان های عمرم رو خوندم❤️❤️❤️❤️❤️

    ۴ روز پیش
  • Zein

    در پارت 1631

    عالی و بینظر بود😻🩵🩵 اگه از این داستان فیلم بسازن واقعا تک وبینظیرخواهدبود🌱🌹🩵

    ۴ روز پیش
  • فرناز

    در پارت 1631

    رمان ماسیس هم مثل چمروش بی نظر بود خسته نباشید

    ۵ روز پیش
  • زهرا

    1

    سلام عزیزم رمان قشنگتو رایگان نمیکنی برامون ؟

    ۵ روز پیش
  • کرمی

    در پارت 1633

    خوب راستش انقدر که رمان عالی بود باورم نمیشه که این ها فقط افسانه و ساخته ذهن یک نویسنده باشه من خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم رمان شایسته حمایت بیشتری بوده و هست خسته نباشید و ممنون بابت خلق چنین شاهکار کم نظیری

    ۶ روز پیش
  • سعیده نعیمی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم🙏🙏 نحوه فوت شدن پدر و برادر اَبیش همچنین سختی هایی که مادرش کشیده بود، تماما حقیقت داشت و براساس داستان زندگی پدربزرگم نوشته بودم. پدرِ پدربزرگم یک زمین دار و شناگر ماهر بود که برای نجات پسر کوچیکش از دنیا رفت و اطرافیان زمینهاشون رو به همون نحوه تصاحب کردن.

    ۶ روز پیش
  • Asma

    در پارت 1631

    پایانشم قشنگ بود :)

    ۶ روز پیش
  • فریده

    در پارت 1632

    خیلی عالی و بی نقص بود بی صبرانه منتظر آثار عالی از شما هستم. موفق باشید

    ۶ روز پیش
  • زهرا

    در پارت 1631

    خیلی خیلی عالی بود.. واقعا با این رمان زندگی کردم، انگار که نه خیال بلکه واقعی بود و احساسی که موقع خوندنش داشتم وصف ناپذیره. ممنون از اینکه برامون نوشتید و خسته نباشید عرض می کنم الان که ماسیس تموم شده تو فکرمه که یه دور دیگه از اول ماسیس و چمروش رو بخونم چون دلم نمیاد باور کنم که واقعا تموم شدن🥲

    ۶ روز پیش
  • سارا

    در پارت 1634

    شاهکار بود کاش این دو کتاب ارزشمندو همه بخونن به نظر من که اینا افسانه نیست وکاملا واقعی هستند همه مابرای داشتن ایرانی ازاد واباد مدیون چنین اسطوره هایی هستیم موفق وپایدار باشید ودر همه جا بدرخشید قلمتون مانا❤️❤️

    ۷ روز پیش
  • شیرین

    در پارت 1635

    بسیار بسیار زیباا..واقعا با کار خشاتریا من ساعت ها گریه کردم .. واقعا قشنگ بود و بشدتت قلمی زیبا داشت..قلمت موندگار باشه سعیده جان یه خسته نباشید اساسی هم به شما که بعد از این مدت و با این شرایط ها رمانی به این زیبایی که اشک خواننده رو دراورد خلق کردین..قلمتون مانا بهترین نویسنده.

    ۷ روز پیش
  • پرنیا

    در پارت 1632

    خسته نباشید بهت میگم امیدوارم همیشه بدرخشی 🔥💐🌺

    ۷ روز پیش
  • پرنیا

    در پارت 1632

    چقد زیبا و قشنگ بود👏👏آفرین به این ذهن خلاق .ممنون سعیده جان برای خلق چمروش و ماسیس من که کلی لذت بردم

    ۷ روز پیش
  • پرنیا

    در پارت 1634

    خشاتریای دوست داشتنی😔😔از خودگذشتگی خشاتریا واقعا اشکمو دراورد ،چقد خوب که هومان اون رو به خشاتریا سپرد پدر واقعی خودش که اصلا پدری بلد نبود

    ۷ روز پیش
  • پرنیا

    در پارت 1621

    چجوری بزنم پارت بعد آخه🥺🥺دوست ندارم ماسیس تموم بشه😩

    ۷ روز پیش
  • پرنیا

    در پارت 1622

    کاش من میتونستم هرماس رو ببینم عاشق این موجود زشت شدم 🥰❤️

    ۷ روز پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️