دوست داشتی؟
رمان عاشقانه, رمان تخیلی, رمان فانتزی, رمان ماسیس, نویسنده سعیده نعیمی

رمان ماسیس

  • زبان فارسی
  • 49.9K 👁
  • 221 ❤️
  • 800 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان ماسیس

حدود هفتصد سال پیش از داستان چمروش، پادشاهی به نام «شاه تورتک» بر تخت سلطنت نشست. او که با کمک پسرعموهایش و جادوی کهن توانسته بود تاج و تخت را از دایی خود برباید، اکنون حکمرانی می‌کند. سال‌ها از حکومت شاه تورتک گذشته و شرایط مردم روز به روز دشوارتر از پیش می‌شود. عده‌ای شورشی، به رهبری نوه‌ی شاه پیشین، قصد دارند تورتک را از سلطنت برکنار کنند. آن‌ها با دستانی خالی، با آتش جادو مبارزه خواهند کرد و در این مسیر، متحدانی خواهند یافت که هرکدام اولویت‌ها و منافع خاص خود را دارند. در این جنگ قدرت، هرکسی در پی هدف خود است...

پارت اول

مقدمه:
کشف ماوراء و دنیای سحر و جادو، برای انسان‌ها همانند پیدا کردن بهشت بود. بهشتی که می‌توانستند به آن شکل دهند، بسازند و یا حتی خرابش کنند. انسان‌ها فکر می‌کردند که با جادو، قادر مطلق هستی خواهند شد ولی از چیزی غافل مانده بودند و یا شاید فکر می‌کردند که در ازای قدرت، بسیار بی‌اهمیت و پیش پا افتاده است.
هرکس که خواهان ذره‌ای از این نیروی عظیم است باید بداند که سحرجامد نیست، روان است و قادر به ادراک! جادو همیشه دست برتر را دارد و انسان هرگز نمی‌تواند کاملا بر آن چیره شود. فرقی ندارد که نیت قلبی‌ در استفاده از آن نیک باشد یا شر! این توده‌ی طماع در ابتدا خواسته‌های ناچیز را اجابت می‌کند و سپس به ازای هرخواسته، چیزی ارزنده‌تر را از تو پس خواهد گرفت. چیزی که نمی‌دانی قادر به پرداختش خواهی بود یا اینکه در آخر مغلوب قلبت می‌شوی.
------
هنوز ساعاتی تا ظهر مانده بود و هوا به شدت داغ بود. گرما کسلی و خواب‌آلودگی را به آدم منتقل می‌کرد. کنار غرفه‌ی میوه‌فروش روی چهارپایه‌ای کوچک نشسته و از پشت به درخت کنار تکیه زده بودم. چشمانم را به سختی باز نگه داشته بودم تا خوابم نبرد. خورشید بی‌رحمانه به کل بازار و غرفه‌ها می‌تابید و نفس‌های زمین با هرمی گرم به هوا می‌رفت. گه‌گاهی نسیمی ملایم میان برگ‌های درخت می‌پیچید و قبل از اینکه خنکایش را حس کنم، بوی مرداری که از دوردست‌ها با خود آورده بود، مشامم را آزار می‌داد. گوشه‌ی سراندازم را جلوتر کشیدم و مقابل بینی‌ام نگه داشتم.
بازاریان تسلیم‌وار زیر سایه‌ی چادر غرفه‌هایشان به کوچه‌های خالی از مشتری چشم دوخته بودند. اگر کسی اجناسش را با جار زدن تبلیغ می‌کرد، همتایانش آخرین امیدش را هم خاموش می‌کردند که «بی‌خود حنجره‌ات را خراش نده، هیچ‌کس برای خرید نمی‌آید.» و آرام‌تر با خود نجوا می‌کردند: «آخر پولی در جیب کسی نمانده که بخواهد خرج لوازم غیرضروری کند.» چند فحش و لعن هم نثار دیوها می‌کردند و در ستایش شاه تورتک لب به ثنا می‌گشودند.
به نظر می‌آمد که اوضاع شهر بسیار به هم ریخته است و جز گدایان که بی‌شمار بودند و اندک مشتریان مرفه، کسی در بازار نمی‌چرخید. با خمیازه‌ای کوتاه چشم چرخاندم و چند کودک پابرهنه و کثیف را دیدم که مرغی لاغر و نحیف را سفت نگه داشته‌اند تا از چنگشان فرار نکند. به نظر می‌رسید که آن را برای فروش آورده‌اند. با خودم فکر کردم که حتما آن را از جایی دزدیده‌اند. کنار غرفه‌ی پوست‌فروش، روبه‌روی میوه‌فروشی نشسته بودند و از نیم‌سایه‌ی چادرش بهره می‌بردند. همانطور که مرغ بیمار را نگه داشته بودند، چشمان کوچک و حریصشان به میوه‌های روی پیشخوان دوخته شده بود. چند مگس به گردشان جمع شده و روی صورت و دستانشان می‌چرخید. پیداست که هفته‌هاست آب به خود ندیده‌اند و سراسر چرک و بیماری بودند. دختربچه‌ای که از همه کوچکتر بود، آب از دهانش جاری شده و مگس‌های بیشتری در حفره‌ی دهانش می‌چرخیدند. چهره‌ام در هم رفت و از آن‌ها رو گرداندم. در همین هنگام شبح «خِشاتریا» را در هُرم داغ آفتاب دیدم. در انتظارش از جایم بلند شده و ایستادم. نفس خسته‌ای کشیدم و با خود فکر کردم که بالاخره بعد از چند ساعت گشتن در بازار به مکان استراحتمان بازمی‌گردیم. چند روزی می‌شد که از دژآسود آمده بودیم، اما در قصر جناب «هومان» کسی از ورود ما خبر نداشت و در خانه‌ای موقتی اسکان گرفته بودیم.
خشاتریا دست روی ریش‌های مرتب و تمیزش کشید و با اشاره‌ی سربه من فهماند که کمی دیگر باید منتظر بمانم. لباس‌های معمولی به تن داشت ولی با این حال میوه‌فروش با احترامی که بیشتر متملقانه بود، مقابلش ایستاد. مرد میوه فروش به درخواست او با دستانی فرز آلوهای درشت و سالم را از میان میوه‌هایش جدا کرده و درون سبد حصیری ریخت. هنگام جدا کردن آلوها یک دانه‌اش قل خورده و به زمین افتاد. یکی از آن بچه‌های چرک و کثیف با جستی آلو را قاپید و با یک گاز بزرگ، نیمی از آن را به دندان گرفت. آبِ میوه از اطراف دهانش سرازیر شد و با ولع فراوان سعی داشت همه را یک جا قورت دهد. بچه‌های دیگر هم دورش حلقه زدند تا شاید سهم کوچکی از آلو نصیبشان شود. میوه فروش با شتاب از پشت پیشخوان بیرون آمد و به پسرک نهیب زد:
- ای دزد کثیف...
مشت پسر بچه را که به دهانش برده بود، از صورتش جدا کرد و پشت دست جانانه‌ای به دهان پسرک زد. سرش فریاد کشید.
- در روز روشن دزدی می‌کنی؟ می‌دهم شلاقت بزنند و دستت را قطع کنند.
هسته‌ی آلو که هنوز در دهان پسربچه بود، با ضربه‌ی مرد به لثه و دندانش خورده و دهانش را پر از خون کرد. بچه‌های دیگر با وحشت فرار کردند و پشت غرفه‌ی پوست فروش مخفی شدند.
خشاتریا قدمی برداشت تا وساطت کند. میوه فروش می‌خواست برای سیلی بعدی خود را آماده کند که دستش از پشت به بدنش فشرده شد. جوانی که دو سر و گردن از میوه فروش بلند قامتر بود، دست او را با غیظ نگه داشته بود. با لحنی تند گفت:
- شرم نمی‌کنی که دست روی یک کودک بلند می‌کنی؟ رحم و مروت نداری؟
میوه فروش جواب داد:
- این بچه دزد است. یکی از میوه‌های من را دزدیده. اگر الان تنبیه نشود، قطعا بزرگتر که شد یکی از جاسوسان دیوها می‌شود. باید شلاق بخورد.
مرد جوان دست او را اندکی فشرد و با دندان‌هایی قفل شده به هم گفت:
- فقط برای یک دانه میوه می‌خواهی این بچه را شلاق بزنی؟ آن هم یک کودک گرسنه را؟
میوه فروش با اینکه از او قدکوتاهتر بود و از هیبت و جوانی‌اش می‌ترسید، نمی‌خواست از خودش ضعف نشان بدهد. دستش را به زور از میان چنگال‌های او آزاد کرد و غرید.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان ماسیس

  • پرنیا

    در پارت 1580

    چقد خوشحالم که بهم میرسن امیدوارم زندگی ماسیس طولانی باشه

    ۱۱ ساعت پیش
  • پرنیا

    در پارت 1580

    به به چه زوجی بشن این دوتا 🫠🫠😉😉

    ۱۱ ساعت پیش
  • پرنیا

    در پارت 1580

    ای جاان 😍😍خشاتریا چقد قشنگ دستشونو رو کرد

    ۱۱ ساعت پیش
  • پرنیا

    در پارت 1576

    حاضرم یه هفته پارت نداشته باشیم ولی ادامشو یه جا بخونم 🤕🤕

    ۴ روز پیش
  • آوا

    در پارت 1577

    سعیده جان احساس میکنم هرچی جلوتر میریم پارت ها کوتاه تر میشه

    ۵ روز پیش
  • فریده

    در پارت 1560

    من نگران عاقبت ماسیسم.. 😞😓

    ۱ هفته پیش
  • Asma

    در پارت 1562

    اینکه چند پارت دیگه این رمان تموم میشه خیلی غم انگیزه بخصوص برای ماهایی که از اول خوانندش بودیم و هر هفته براش انتظار کشیدیم. ماسیس جزوی از روتین زندگیمون شده بود و کلی ازش لذت بردیم 🫠

    ۱ هفته پیش
  • پرنیا

    در پارت 1550

    الهیی 🥺خشاتریا با این حرفش ابیش رو تا مرز سکته بر د

    ۲ هفته پیش
  • پرنیا

    در پارت 1551

    منم از زنده بودن همشون خوشحالم 😍😍

    ۲ هفته پیش
  • ماسیس

    در پارت 1553

    سعیده جونی واقعا داری مارو دق میدی چند هفتست نگران ماسیسیم

    ۲ هفته پیش
  • سعیده نعیمی | نویسنده رمان

    خیلی خیلی سرم شلوغه و خودم هم میخوام که زودتر تمومش کنم تا باری از روی دوشم برداشته بشه. دیگه آخراشه و شاید چهار یا پنج پارت دیگه مونده تا رمان به اتمام برسه

    ۲ هفته پیش
  • پرنیا

    در پارت 1542

    خیلی دلم برای ماسیس میسوزه که نه پدرش و نه مادر بهش محبتی ندارن

    ۲ هفته پیش
  • پرنیا

    در پارت 1540

    چقد این پارت غم انگیز بود 🥺🥺

    ۲ هفته پیش
  • فرناز

    در پارت 1542

    خیلی گریه کردم با این پارت😭😭

    ۲ هفته پیش
  • پرنیا

    در پارت 1532

    اون یک لحظه که تونست ببینه ،یعنی طلسم گاو هدیوش باعث کوریش شده؟؟

    ۳ هفته پیش
  • سعیده نعیمی | نویسنده رمان

    نه عزیزم. یه نفرینه هرکس که توی جادو دستی باشه باید تاوانی بده چه خودش چه فرزندانش. شاه تورتک با اینکه از خون جوانهای گپار استفاده می‌کرد، بازهم این تاوان و نحسی خودشو در فرزندانش نشون میداده. جز آتش، که اونم دلیلش فقط خط جانشینی بوده که ابتدا شاه براش درنظر داشته.

    ۲ هفته پیش
  • پرنیا

    در پارت 1530

    چقد خوب که توضیح دادید مرسی😘

    ۲ هفته پیش
  • فریده

    در پارت 1532

    دارم از کنجکاوی در مورد ستاره پنج پر میمیرم

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟