دوست داشتی؟
رمان عاشقانه, رمان تخیلی, رمان فانتزی, رمان ماسیس, نویسنده سعیده نعیمی

رمان ماسیس

  • زبان فارسی
  • 47.5K 👁
  • 217 ❤️
  • 747 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان فانتزی ماسیس

حدود هفتصد سال پیش از داستان چمروش، پادشاهی به نام «شاه تورتک» بر تخت سلطنت نشست. او که با کمک پسرعموهایش و جادوی کهن توانسته بود تاج و تخت را از دایی خود برباید، اکنون حکمرانی می‌کند. سال‌ها از حکومت شاه تورتک گذشته و شرایط مردم روز به روز دشوارتر از پیش می‌شود. عده‌ای شورشی، به رهبری نوه‌ی شاه پیشین، قصد دارند تورتک را از سلطنت برکنار کنند. آن‌ها با دستانی خالی، با آتش جادو مبارزه خواهند کرد و در این مسیر، متحدانی خواهند یافت که هرکدام اولویت‌ها و منافع خاص خود را دارند. در این جنگ قدرت، هرکسی در پی هدف خود است...

پارت اول

مقدمه:
کشف ماوراء و دنیای سحر و جادو، برای انسان‌ها همانند پیدا کردن بهشت بود. بهشتی که می‌توانستند به آن شکل دهند، بسازند و یا حتی خرابش کنند. انسان‌ها فکر می‌کردند که با جادو، قادر مطلق هستی خواهند شد ولی از چیزی غافل مانده بودند و یا شاید فکر می‌کردند که در ازای قدرت، بسیار بی‌اهمیت و پیش پا افتاده است.
هرکس که خواهان ذره‌ای از این نیروی عظیم است باید بداند که سحرجامد نیست، روان است و قادر به ادراک! جادو همیشه دست برتر را دارد و انسان هرگز نمی‌تواند کاملا بر آن چیره شود. فرقی ندارد که نیت قلبی‌ در استفاده از آن نیک باشد یا شر! این توده‌ی طماع در ابتدا خواسته‌های ناچیز را اجابت می‌کند و سپس به ازای هرخواسته، چیزی ارزنده‌تر را از تو پس خواهد گرفت. چیزی که نمی‌دانی قادر به پرداختش خواهی بود یا اینکه در آخر مغلوب قلبت می‌شوی.
------
هنوز ساعاتی تا ظهر مانده بود و هوا به شدت داغ بود. گرما کسلی و خواب‌آلودگی را به آدم منتقل می‌کرد. کنار غرفه‌ی میوه‌فروش روی چهارپایه‌ای کوچک نشسته و از پشت به درخت کنار تکیه زده بودم. چشمانم را به سختی باز نگه داشته بودم تا خوابم نبرد. خورشید بی‌رحمانه به کل بازار و غرفه‌ها می‌تابید و نفس‌های زمین با هرمی گرم به هوا می‌رفت. گه‌گاهی نسیمی ملایم میان برگ‌های درخت می‌پیچید و قبل از اینکه خنکایش را حس کنم، بوی مرداری که از دوردست‌ها با خود آورده بود، مشامم را آزار می‌داد. گوشه‌ی سراندازم را جلوتر کشیدم و مقابل بینی‌ام نگه داشتم.
بازاریان تسلیم‌وار زیر سایه‌ی چادر غرفه‌هایشان به کوچه‌های خالی از مشتری چشم دوخته بودند. اگر کسی اجناسش را با جار زدن تبلیغ می‌کرد، همتایانش آخرین امیدش را هم خاموش می‌کردند که «بی‌خود حنجره‌ات را خراش نده، هیچ‌کس برای خرید نمی‌آید.» و آرام‌تر با خود نجوا می‌کردند: «آخر پولی در جیب کسی نمانده که بخواهد خرج لوازم غیرضروری کند.» چند فحش و لعن هم نثار دیوها می‌کردند و در ستایش شاه تورتک لب به ثنا می‌گشودند.
به نظر می‌آمد که اوضاع شهر بسیار به هم ریخته است و جز گدایان که بی‌شمار بودند و اندک مشتریان مرفه، کسی در بازار نمی‌چرخید. با خمیازه‌ای کوتاه چشم چرخاندم و چند کودک پابرهنه و کثیف را دیدم که مرغی لاغر و نحیف را سفت نگه داشته‌اند تا از چنگشان فرار نکند. به نظر می‌رسید که آن را برای فروش آورده‌اند. با خودم فکر کردم که حتما آن را از جایی دزدیده‌اند. کنار غرفه‌ی پوست‌فروش، روبه‌روی میوه‌فروشی نشسته بودند و از نیم‌سایه‌ی چادرش بهره می‌بردند. همانطور که مرغ بیمار را نگه داشته بودند، چشمان کوچک و حریصشان به میوه‌های روی پیشخوان دوخته شده بود. چند مگس به گردشان جمع شده و روی صورت و دستانشان می‌چرخید. پیداست که هفته‌هاست آب به خود ندیده‌اند و سراسر چرک و بیماری بودند. دختربچه‌ای که از همه کوچکتر بود، آب از دهانش جاری شده و مگس‌های بیشتری در حفره‌ی دهانش می‌چرخیدند. چهره‌ام در هم رفت و از آن‌ها رو گرداندم. در همین هنگام شبح «خِشاتریا» را در هُرم داغ آفتاب دیدم. در انتظارش از جایم بلند شده و ایستادم. نفس خسته‌ای کشیدم و با خود فکر کردم که بالاخره بعد از چند ساعت گشتن در بازار به مکان استراحتمان بازمی‌گردیم. چند روزی می‌شد که از دژآسود آمده بودیم، اما در قصر جناب «هومان» کسی از ورود ما خبر نداشت و در خانه‌ای موقتی اسکان گرفته بودیم.
خشاتریا دست روی ریش‌های مرتب و تمیزش کشید و با اشاره‌ی سربه من فهماند که کمی دیگر باید منتظر بمانم. لباس‌های معمولی به تن داشت ولی با این حال میوه‌فروش با احترامی که بیشتر متملقانه بود، مقابلش ایستاد. مرد میوه فروش به درخواست او با دستانی فرز آلوهای درشت و سالم را از میان میوه‌هایش جدا کرده و درون سبد حصیری ریخت. هنگام جدا کردن آلوها یک دانه‌اش قل خورده و به زمین افتاد. یکی از آن بچه‌های چرک و کثیف با جستی آلو را قاپید و با یک گاز بزرگ، نیمی از آن را به دندان گرفت. آبِ میوه از اطراف دهانش سرازیر شد و با ولع فراوان سعی داشت همه را یک جا قورت دهد. بچه‌های دیگر هم دورش حلقه زدند تا شاید سهم کوچکی از آلو نصیبشان شود. میوه فروش با شتاب از پشت پیشخوان بیرون آمد و به پسرک نهیب زد:
- ای دزد کثیف...
مشت پسر بچه را که به دهانش برده بود، از صورتش جدا کرد و پشت دست جانانه‌ای به دهان پسرک زد. سرش فریاد کشید.
- در روز روشن دزدی می‌کنی؟ می‌دهم شلاقت بزنند و دستت را قطع کنند.
هسته‌ی آلو که هنوز در دهان پسربچه بود، با ضربه‌ی مرد به لثه و دندانش خورده و دهانش را پر از خون کرد. بچه‌های دیگر با وحشت فرار کردند و پشت غرفه‌ی پوست فروش مخفی شدند.
خشاتریا قدمی برداشت تا وساطت کند. میوه فروش می‌خواست برای سیلی بعدی خود را آماده کند که دستش از پشت به بدنش فشرده شد. جوانی که دو سر و گردن از میوه فروش بلند قامتر بود، دست او را با غیظ نگه داشته بود. با لحنی تند گفت:
- شرم نمی‌کنی که دست روی یک کودک بلند می‌کنی؟ رحم و مروت نداری؟
میوه فروش جواب داد:
- این بچه دزد است. یکی از میوه‌های من را دزدیده. اگر الان تنبیه نشود، قطعا بزرگتر که شد یکی از جاسوسان دیوها می‌شود. باید شلاق بخورد.
مرد جوان دست او را اندکی فشرد و با دندان‌هایی قفل شده به هم گفت:
- فقط برای یک دانه میوه می‌خواهی این بچه را شلاق بزنی؟ آن هم یک کودک گرسنه را؟
میوه فروش با اینکه از او قدکوتاهتر بود و از هیبت و جوانی‌اش می‌ترسید، نمی‌خواست از خودش ضعف نشان بدهد. دستش را به زور از میان چنگال‌های او آزاد کرد و غرید.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان ماسیس
  • فریده

    در پارت 300

    چه حقیقت تلخی..

    ۲۲ ساعت پیش
  • ا.م

    در پارت 1480

    حس خیلی بدی دارم ازرمان میگیرم.انگار پایانش قراره خیلی تلخ باشه

    ۲ روز پیش
  • پرنیا

    در پارت 1480

    مرسی سعیده جان 👌💕

    ۲ روز پیش
  • پرنیا

    در پارت 1480

    برام واقعا سواله چطوری قراره گاو هدیوش رو شکست بدن

    ۲ روز پیش
  • پرنیا

    در پارت 1480

    این خواهر و برادر کنارهم خیلی قوی و جسورن 🥹😍

    ۲ روز پیش
  • پرنیا

    در پارت 1480

    آفرین به این همه جسارتت ماسیس🤗

    ۲ روز پیش
  • فریده

    در پارت 110

    مگه پادشاه هومان بعد از ۷ تا دختر صاحب فرزند پسر به اسم زادان نشد؟ بعد هوم به دنیا اومد و جور زادان رو کشید به عنوان رامشگر؟ پس اینا کی هستن؟

    ۳ روز پیش
  • سعیده نعیمی | نویسنده رمان

    این رمان، داستان اولین پادشاه خاندان هومان و شروع قصه چمروش رو روایت میکنه. داستان الهه خشاتریا و اولین چمروشی که به وجود اومد. داستان درمنه و هوم مربوط به چندین نسل بعد از اونهاست.

    ۳ روز پیش
  • Kosar

    در پارت 1471

    و اینکه مگه چمروش ماسیس پر داشت؟؟

    ۶ روز پیش
  • سعیده نعیمی | نویسنده رمان

    چمروش ماسیس پر که داره ولی قادر به پرواز نیست. مثل مرغ

    ۵ روز پیش
  • پرنیا

    در پارت 1472

    خواهر برادر گل کاشتن 🥰🥰

    ۶ روز پیش
  • پرنیا

    در پارت 1472

    چقد عشق ابیش به ماسیس قشنگه 😍😍

    ۶ روز پیش
  • Kosar

    در پارت 1472

    عالی بود سعیده جون ولی کاش هر از گاهی بدونن اینکه ما بگیم پارت هدیه بزاری یا پارت هارو طولانی تر بنویسی

    ۶ روز پیش
  • ساجد

    0

    ممنون سعیده جان🙏 راستی با پایان جنگ رمان هم تموم میشه؟؟

    ۱ هفته پیش
  • سعیده نعیمی | نویسنده رمان

    نه عزیزم یه کم دیگه هم ادامه پیدا میکنه تا گره‌های باقی‌مونده باز بشه

    ۱ هفته پیش
  • پرنیا

    در پارت 1461

    تا خود صبح براتون گریه کنم کمه چرا آخه داری این کارو با این بچه میکنی ماسیس

    ۱ هفته پیش
  • پرنیا

    در پارت 1461

    خدای من اتفاقی براش نیفته 🥺🥺

    ۱ هفته پیش
  • هرا

    در پارت 1461

    از یه طرف خوشحالم که میدونم نمیمیره از یه طرف بوی خداحفظی میداد پارتها اگه ابیش چیزیش بشه چیی

    ۱ هفته پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟