خفته در راز به قلم زهرا خزائی
پارت دوم :
بعد خودم جواب خودمو دادم:
_دقیقاً.
اتفاقاً قاتلا توی فیلما همیشه خوشگلترن.
همین که به این نتیجهی کاملاً منطقی رسیدم، صدای خندهای از پشت سرم اومد.
از جا پریدم.برگشتم.
سام...پرستار شیفت شب بود.
با لیوان قهوه توی دستش ایستاده بود.
اخماش بالا رفت.
_یا خدا...
دستشو گذاشت روی قلبش.
_تو منو ترسوندی یا من تورو؟
چشم غره رفتم.
_خفه شو سام.
خندید.
بعد یه نگاه دقیق بهم انداخت.
کمکم خنده از صورتش محو شد.
_بلوط؟
_هوم؟
_خوبی؟
_آره.
_نه واقعا خوبی.
اخماش رفت تو هم.
_چرا رنگت پریده؟
ابرو بالا انداختم.
_نپریده بابا...
لیوانشو روی میز گذاشت.
_ نکنه خون دیدی؟
چشمام گرد شد.
_چی؟
_میگم خون دیدی؟
_نه.
_پس چرا مثل گچ سفید شدی؟
_خستهم سام خیلی خسته م
_دروغگو.
_خفه شو.
سام دست به سینه شد و گفت:
_کی اذیتت کرده؟
_هیچکس مگه قراره کسی اذیتم کنه؟
_بلوط...
یه نگاه طولانی بهم کرد.بعد یهو لبخند موذیانهای زد.
وای نه..اون لبخند لعنتی رو میشناختم.
هر وقت این شکلی میشد یعنی یه نظریهی مسخره توی مغزش ساخته.انگشتشو سمتم گرفت.
_فهمیدم.
اخمام رفت بالا.
_چیو فهمیدی؟
_عاشق شدی.
سه ثانیه بهش خیره موندم.
بعد بالش روی صندلی رو برداشتم و پرت کردم سمتش.
_گمشو روانی.
قهقهه زد.
_پس عاشق شدی.
_ساااام!
_باشه بابا.
دستاشو برد بالا.
_نزن.
بعد با دقت نگام کرد.
_ولی جدی...یه چیزی شده.
نفس کلافهای کشیدم و گفتم:
_هیچی نشده بیخیال.
_پس چرا اینجوریای؟
_گفتم که خستهم.
نگاهش هنوز مشکوک بود.
اما دیگه چیزی نگفت.منم فرصت رو غنیمت شمردم و سریع لیوانو گذاشتم کنار.
_من باید برم.
_کجا؟
_کار دارم.
_شیفتت تموم شده.
_پس قطعا دیگه باید برم.
_بلوط...
اما دیگه منتظر ادامهی حرفش نموندم.
از کنارش رد شدم و زدم بیرون.
راهرو تقریباً خالی بود.قدمهام تند شده بود.
اما بدبختی اینجا بود که هرچی بیشتر سعی میکردم به اون مرد فکر نکنم...بیشتر بهش فکر میکردم.
شنیده بودم وقتی با زنش حرف میزد میگفت برزین رو تنها گزاشتی
اسمش حتی بهش میومد.یه اسم خشک و سرد و مغرور مثل خودش.
به سقف خیره شدم.
_سی و پنج سالش هست؟
شاید بیشتر.شاید کمتر.
ولی قطعاً از من خیلی بزرگتر بود
بعد اخمام رفت تو هم.
_که چی؟
مرتیکه احتمالاً نصف شهر رو دور خودش چرخونده.از اون تیپش معلومه.ادای مردای وفادارم درمیاره.
پوزخند زدم.
_من همه رو خوب میشناسم.مردایی که زیادی کامل به نظر میان معمولاً یه جای کارشون میلنگه.
خیلی هم میلنگه.دستم رفت توی جیب روپوشم.
_دو سال هر شب میاد بیمارستان که چی بشه؟
همه بگن وای چه شوهر وفاداری؟
وای چه مرد عاشقی؟
پوفی کشیدم.نه بابا...من یکی خر نمیشم.
بعد یاد نگاهش افتادم.
یاد اون لحظه که گفت:
«فقط آدمیام که دو ساله چیزی برای از دست دادن نداره...»
اما سریع سرمو تکون دادم.
_نه.
نه بلوط.
گول قیافه و دیالوگاشو نخور.
اون مرد یه چیزی رو پنهون میکنه.
یه چیز بزرگ.یه چیز ترسناک رو
و هرچی بیشتر بهش فکر میکردم...بیشتر مطمئن میشدم که حق با منه.
صبح روز بعد...
با اینکه فقط چند ساعت خوابیده بودم، اما از لحظهای که چشم باز کردم، قیافهی برزین مثل یه مهمون ناخونده توی مغزم نشسته بود.
لعنت بهش.لعنت به اون نگاهش.لعنت به اون لحن آرومش.
و لعنت به خودم که اصلاً داشتم بهش فکر میکردم.شیفتم از هفت صبح شروع میشد.
طبق معمول روپوشمو پوشیدم و پروندهها رو تحویل گرفتم.همه چیز عادی بود.فشار خون.
داروها.علائم حیاتی.سر زدن به بیمارها.
همه چیز عادی بود...
تا وقتی که چشمم به شمارهی اتاق ۳۰۷ افتاد.
انگار یه نفر یه تیکه یخ انداخت توی معدهم.
پوفی کشیدم.
_جمع کن خودتو بلوط...
پرونده رو برداشتم و راه افتادم.
اما هرچی نزدیکتر میشدم، بیشتر حس میکردم قدمهام سنگین شده.
یه لحظه گرمم میشد.یه لحظه سردم میشد.
اعصابم خرد شده بود.پیچ آخر راهرو رو رد کردم.
و رسیدم.
۳۰۷
نفس عمیقی کشیدم.
در رو هل دادم.چشمم اول افتاد به تخت.
بعد به زنی که با مرده هیچ فرقی نداشت،
هیچکس اونجا نبود.ناخودآگاه نفسم بیرون پرید.
_آخیش...
لبخند کمرنگی روی لبم نشست.
انگار یه وزنه از روی سینهم برداشته شده بود.
رفتم سمت مانیتورها.اعداد رو چک کردم.
ضربان اکسیژن.فشار.همه چیز مثل قبل.
خم شدم تا پرونده رو پر کنم که یه صدای مردونه از پشت سرم پیچید:
_آخیش گفتی که زنم هنوز علائم بهبود نداره؟ نکنه؟
قلبم از جا کنده شد.
برگشتم. کنار در ایستاده بود و یه لیوان چای دستش بود.
لعنتی...داشت میخندید.
اخمام رفت تو هم.
_این حرفا چیه میزنید؟
آروم یه جرعه چای خورد.
_نمیدونم...
شما گفتی آخیش.
شایدم از نبودن من خوشحال شدی.
پرونده رو بستم.
_راجع به من قضاوت نکنین.
_پس راجع به چی بود؟
_هیچی.
_دروغ گفتی.
پوفی کشیدم.
_هرکی ندونه، خودتون خوب میدونین وضعیت همسرتون چیه.
چشمهاش از روی من تکون نخورد.
ادامه دادم:
_با همین دستگاهها و داروها سرپاست.
پس لطفاً به من انگ نزنین.این بار لبخندش محو شد.
خیلی آروم گفت:
_انگار خیلی مطمئنی.
_مطمئنم چون پروندهشو خوندم.
_فکر میکنی امیدی نیست؟
_من همچین حرفی نزدم.
_ولی توی چشمت بود.
حرصی شدم.
_شما همیشه اینقدر روی اعصاب مردم راه میرین؟
یه قدم جلو اومد و فاصله کم شد.
_فقط روی اعصاب آدمایی که بهم دروغ میگن.
_منم فقط از آدمایی خوشم نمیاد که فکر میکنن همه رو میتونن بازجویی کنن.
_بازم شروع شد.
_چی؟
_اون زبون تیزت.
دست به سینه شدم.
_مشکلی داری؟
_نه.
مکث کرد.
_اتفاقاً جالبه.
چشم غره رفتم.
_متأسفم که باعث سرگرمیتون شدم.
این بار دو قدم جلو اومد.
لعنتی...چرا همیشه این آدم موقع حرف زدن نزدیک میشد؟
ناخودآگاه یه قدم عقب رفتم.نگاهش افتاد روی حرکتم.
و انگار خوشش اومد.
_ازم میترسی؟
_نه چرا باید بترسم
_پس عقب رفتی چرا؟
_چون حوصله ندارم بوی عطرتون بخوره تو صورتم.
خندهی کوتاهی کرد.
بعد نگاهش سمت تخت رفت.
سمت زنی که بیحرکت خوابیده بود.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آروم گفت:
_اگه لازم باشه تا آخر عمرم پول این بیمارستانو بدم...میدم.
نگاهم رفت سمتش.
ادامه داد:
_ولی نمیذارم کسی حتی به قطع کردن درمانش فکر کنه.
نه یه روز.
نه یه ساعت.
نه یه دقیقه.
صداش آروم بود...
اما پشت اون آرامش، یه لجاجت عجیب خوابیده بود.یه سماجت ترسناک و اصلا انگار داشت با مرگ معامله میکرد.
نفسمو بیرون دادم.
_منم بخیل نیستم.
چشمهاش برگشت سمت من.
شونه بالا انداختم.
_اتفاقاً امیدوارم همین امروز به هوش بیاد.
ابروش بالا رفت.
_واقعاً؟
_بله.
_برای چی؟
لبخند مصنوعی زدم.
_برای اینکه دیگه مجبور نباشم هر روز شما رو ببینم.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آروم گفت:
_من باعث استرست میشم؟
_بیشتر از چیزی که فکر میکنین.
نگاهش روی صورتم موند.
طولانی و عجیب نگاهم میکرد
بعد خیلی آروم زمزمه کرد:
_جالبه...
اخمام جمع شد.
_چی جالبه؟
لبخند خیلی کمرنگی زد.
_معمولاً آدما بعد از آشنا شدن با من آرومتر میشن نه عصبیتر.
پوزخند زدم:
_پس معلومه من معمولی نیستم.
بلا فاصله چشمهاش برق عجیبی زد.
لطفا صبر کنید...
