دوست داشتی؟
رمان دختر نقاب دار اثر آمنه آبدار (الهه)

رمان دختر نقاب دار

  • زبان فارسی
  • 117K 👁
  • 824 ❤️
  • 492 💬

خلاصه رمان جنایی دختر نقاب دار

رمان دختر نقاب دار، روایتگر زندگی آنالیا محبی خلافکار و رئیس بزرگترین باند قاچاق مواد. زندگی این دختر سراسر رازه! با نفوذ سه پلیس به باند، متوجه چیز های عجیبی در مورد زندگی این دختر میشن و جالبترینش هویتشه چون هیچ کسی به اسم آنالیا محبی در هیچ کشوری نیست و هنوز هم اونا در تلاش برای شناختن این دخترن. خواندن این رمان که سراسر راز و هیجانه خالی از لطف نیست.

قسمتی از متن رمان دختر نقاب دار

بعد از مدتی به عمارت رسیدم، به محض ورودم ثریا به استقبالم اومد و گفت:
_ خانوم مهمون دارید.
با تعجب پرسیدم:
- نگفتن کی هستن!؟
_ نه خانوم، فقط گفتن با شما کار دارن.
محکم و جدی گفتم:
- و شما هم باید هر کسی رو که گفت با من کار داره، به عمارت راه بدین!؟
ثریا که با لحن جدیم، ترسیده بود، با من من گفت:
_خانوم ببخشید، ما نمی دونستیم.
در حالی که به سمت پذیرایی می رفتم، گفتم:
- باشه برو، ولی دیگه تکرار نشه.
اونم از خدا خواسته زود به سمت آشپزخونه رفت.
وارد پذیرایی شدم، با ورودم مهمونا، که شامل دو پسر و یه دختر بودن، بلند شدن و سلام کردن.
سری به معنای سلام تکون دادم و به مبل ها اشاره کردم؛ خودمم روی مبل تک نفره مخصوصم، نشستم.
ثریا رو صدا زدم و به مهمونا اشاره کردم.
ثریا اومد و ازشون پرسید:
_ چی میل دارین براتون بیارم!؟
در این بین، تا ثریا ازشون بپرسه چی می خوان، زود یه آنالیز از چهره اشون کردم.
پسری که رو به روی من نشسته بود، غرور از سر تا پاش می بارید، ولی به جز غرورش خوشکل هم بود، یه چهره مردونه و جذاب داشت.
پسر بعدی که درست بغل پسر جذاب نشسته بود، چهره ای جذاب و جدی داشت که شیطنت هم ازش می بارید، ولی دختره چهره اش اونقدر معصوم بود، که آدم دلش نمی خواست ازش چشم برداره؛ تو طیف سنی من بود، ولی خیلی وقت بود که من دیگه دوست صمیمی نداشتم.
با یاد آوری دوستام، اشک تو چشام جمع شد، ولی نباید اجازه بدم که ببارن.
به هر سختی بود، خودمو کنترل کردم و سر صحبت رو باز کردم:
- خب، گفتن با من کار دارین، می شنوم!
پسر جذاب تک سرفه ای کرد و گفت:
_ حتما در جریانید که آقای عباسی، قرار بود براتون چند نفر پیدا کنن، تا جای چند تا از افرادتون که خیانت کرده بودن رو بگیرن.
- بله، در جریانم!پس از قرار معلوم، شما رو فرستاده، خودتون رو معرفی کنین.
پسر جذاب به خودش اشاره کرد و گفت:
_من ارمیا صادقی هستم .(با اشاره به پسر کنارش) ایشون سامیار مهدوی و(اشاره ای به دختر معصوم کرد)ایشون هم نامزد سامیار جان روژین سماواتی هستن.
سری تکون دادم و گفتم:
- حتما منو هم می شناسید! آنالیا محبی هستم،بزرگترین قاچاقچی ایران، که پلیس هم تا حالا نتونسته ردی از من بگیره.
شرایط کار با من خیلی سخته؛ یعنی اگه زرنگ بازی، خیانت و... ببینم، صد در صد و بدون شک، مجازاتتون مرگ خودتون و خانواده اتون هستش. نمی دونم اینارو آقای عباسی بهتون گفته یا نه، ولی حواستون رو جمع کنید. الانم ثریا رو صدا می زنم تا اتاقاتون رو بهتون نشون بده، شب به طور مفصل، جزئیات کارا و... رو بهتون می گم.
و پشت بند حرفم، ثریا رو صدا زدم.
ثریا هم با عجله، در حالی که نفس نفس می زد اومد؛ رو به ثریا کردم و گفتم: اتاقارو نشون مهمونا بده.
ثریا سری تکون داد و گفت:
_ چشم.
دیگه منتظر نموندم ببینم چی کار میکنن و به سمت اتاقم رفتم.
وارد اتاقم شدم و روی تخت نشستم.
لب تابم رو برداشتم و بعد از اینکه اطلاعات جدید رو ذخیره کردم، لب تاب رو خاموش کردم.
تلفنی که روی پاتختی بود رو برداشتم و به آشپزخونه زنگ زدم، به محض اینکه تلفن رو جواب دادن، بدون هیچ حرف اضافه ای گفتم:
- به ثریا بگید بیاد اتاق من، کارش دارم.
چند دقیقه بعد چند تقه به در خورد، چون می دونستم ثریاست، به گفتن بیاتو بسنده کردم.
جدی نگاهش کردم و گفتم:
- از امروز تو به جای رقیه، خدمتکار شخصی من هستی.
ثریا با متعجب گفت:
_ خانم پس رقیه چی می شه!؟
جدی و محکم گفتم:
- تو کاری به رقیه نداشته باش! رقیه زرنگ بازی در آورد و با دشمن من، هم دست شد، الانم جاییه که باید باشه! تو هم فکر نارو زدن به من رو از سرت بیرون بنداز وگرنه مثل رقیه می شی.
ثریا تند تند سر تکون داد و چیزی نگفت.
از جام بلند شدم و به سمت پنجره رفتم. نگاهی به بیرون انداختم وبه ثریا گفتم:
- می تونی بری!
ثریا هم خواست بیرون بره، ولی آخرین لحظه برگشت و گفت:
_ خانم میدونم نباید تو کارای شما دخالت کنم، ولی رقیه سه بچه قد و نیم قد داره، خانوم بهشون رحم کنید.
چرخیدم سمتش و نزدیکش شدم، برای اینکه مطمئنش کنم و از نگرانی درش بیارم، گفتم:
- اونو مجازات کردم، ولی مجازاتی که براش در نظر گرفتم، مرگ نبود. بچه هاش هم کنارش هستن، فقط نمی تونه با کسی ارتباط داشته باشه.
ثریا که حالا خیالش راحت شده بود، لبخندی زد و با چشمایی که نم اشک توشون دیده می شد، گفت:
_ خانوم میدونم در حدی نیستم که این حرفارو بزنم، ولی می دونستم اون قدرا هم که می گن، بی رحم نیستید!
برای اولین بار در این چند وقت لبخند واقعی، روی لبام نشوندم و گفتم:
- فقط اینو یادت نره که این حرفا،بین خودمون بمونه.
ثریا لبخند مطمئنی زد و گفت:


بیشتر بخوانید
نظرات رمان دختر نقاب دار
  • Aysan

    0

    یعنی من سه بار خوندم و همش هم پابه پاش گریه کردم پابه پاش خندیم و خیلی دوستش داشتم این رومان رو بهترین رمانی بود که خوندم

    ۳ ساعت پیش
  • Aysan

    0

    بهترین رمان عمرم بود خیلیی عالی بود واقعا دمتون گرم من تابحال 3بار خوندم از اول خیلی حال کردم دستتون درد نکنه

    ۳ ساعت پیش
  • محیا

    1

    من نمی فهم بعضی ها چرا اینقدر در مورد رمان نظر بد میدید رمان خیلی خوبی بود و هیجانی

    ۲ هفته پیش
  • سلام

    1

    چند وقت بود رمانو دانلود کرده بودم ولی نخونده بودم، نویسنده اگه پیاممو میخونی بدون با گریه های گریه کردم و با خندهاش خندیدم، افتخار کردم به سوره ای که بابت کشورش زندگیشو داد، اون لحظه که سوره داشت تو مراسم ارتقای درجه صحبت میکرد واقعا بغضم گرفت از فداکاریی که کرد، تایم داستان واقعا لذت بردم

    ۴ هفته پیش
  • Aylar

    1

    بی نقص و متفاوت بود اصلا هیچ جوره نمی تونستم حدس بزنم چی میشه عاشق این رمان شدم دستت درد نکنه خانم آبدار امیدوارم بازم همچین رمان های خوبی بنویسید و موفق باشید 💯🫀

    ۲ ماه پیش
  • لیلا

    0

    خیلی خیلی قشنگ بود متشکرم

    ۲ ماه پیش
  • ناشناس

    0

    خوب بود به عنوان شخصی ک صدو خورده ای رمان خونده بد نبود

    ۲ ماه پیش
  • پریا

    1

    واییی رمانت خیلی عالیههههه🥹💋

    ۲ ماه پیش
  • نازیلا

    1

    وایی خودااا🥺عالی بود خیلی قشنگ و متفاوت بود کاش هیجانش هم زیاد بود

    ۲ ماه پیش
  • dina

    0

    بهترین رمانییی بود ک خوندمممم عالیییی بودد

    ۲ ماه پیش
  • حدیث

    2

    رمان قلم خیلی قوی نداشت و سن شخصیت هم بنظر من غیرواقعی بود و هرجور حساب میکردم نمیتونستم قبول کنم یک دختر ۲۵ ۲۶ به درجه سرگردی برسه ... درکل برای گذراندن اوقات خوبه ولی خیلی جاهاش باگ داشت. خسته نباشید.

    ۴ ماه پیش
  • حامی

    2

    خیلی مسخره بود کاملا همه چیز قابل حدس بود و اصلا هیچ جاش منطقی نبود.

    ۳ ماه پیش
  • نفس

    0

    عالی بود ولی یه جاهاییش میتونست بهتر بشه

    ۳ ماه پیش
  • نفس

    0

    عالییییییییییییییییییی بوددددددددد خیلی قشنگ و متفاوت بود

    ۳ ماه پیش
  • رقیه

    1

    بدنبود ارزش ی بار خوندن رو دارع

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!