لیست کلیه پارتهای رمان خفته در راز : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 25
-
رمان خفته در راز - پارت 1
هنوز چند قدم بیشتر از اتاق ۳۰۷ دور نشده بودم که یه دست محکم دور مچم حلقه شد. قبل از اینکه حتی فرصت کنم برگردم، کشیده شدم داخل راهروی فرعی کنار بخش. نفس توی سینهم گیر کرد. _وای...! پرونده از دستم افتاد روی زمین و صدای برخوردش توی سکوت راهرو پیچید. همون لحظه پشت کمرم به دیوار خورد و خشک شدم. روبه...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 2
بعد خودم جواب خودمو دادم: _دقیقاً. اتفاقاً قاتلا توی فیلما همیشه خوشگلترن. همین که به این نتیجهی کاملاً منطقی رسیدم، صدای خندهای از پشت سرم اومد. از جا پریدم.برگشتم. سام...پرستار شیفت شب بود. با لیوان قهوه توی دستش ایستاده بود. اخماش بالا رفت. _یا خدا... دستشو گذاشت روی قلبش. _تو منو...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 3
چشمهای برزین برق عجیبی زد. مرتیکه انگاری از جوابم خوشش اومده بود و همین بیشتر رو اعصابم بود. پرونده رو محکم بستم. _اجازه بدین به کارم برسم. چیزی نگفت.فقط همونطور نگام میکرد. که کمکم حس کردم دارم زیر نگاهش آب میشم. اخمامو تو هم کشیدم.سرمو انداختم پایین و شروع کردم به نوشتن توی پرونده. ام...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 4
برای چند ثانیه فقط بهش خیره موندم. باورم نمیشد. این همون مردی بود که هر بار میدیدمش انگار از سنگ ساخته شده بود. همون مردی که هیچوقت رنگ احساساتش عوض نمیشد. اما الان انگار دنیاش روی یه نخ بند بود. و اون نخ هر لحظه ممکن بود پاره بشه. در اتاق دوباره باز شد.دکتر از اتاق بیرون اومد. برزین...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 5
صدای پاشنههای کفشش توی سکوت راهرو میپیچید. مهسا آروم زیر لب گفت: _وای... نگاهم از زنه گرفته نمیشد.حدود چهل ساله به نظر میرسید. اما عجیب زیبا بود.موهای مشکی مرتب و صورت کشیده ش و .لباسهای گرونقیمت نشون میداد ادم حسابی. و قیافهای که داد میزد الان قراره یه نفر رو زنده زنده بخوره. زنِ...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 6
هنوز نگاه برزین روی صورتم سنگینی میکرد. اما قبل از اینکه من چیزی بگم، یه صدای آشنا از پشت سرم اومد. _اتفاقاً حق با خانم پژواکه . برگشتیم. مهسا بود. با پروندهای توی دستش که محکم بغلش گرفته بود. اومد کنارم ایستاد.درست کنارم. بعد خیلی رسمی گفت: _این بخش مراقبتهای ویژهست. بیمارها با کوچک...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 7
چند ثانیه بهش خیره موندم.بعد خیلی ساده شونه بالا انداختم. _خوشبختانه من از اون آدمایی نیستم که زندگیشون با جواب بقیه عوض بشه. چشمهاش ریز شد.اما دیگه منتظر واکنشش نموندم. دستم رو روی دستگیره گذاشتم و از اتاق زدم بیرون. همین که در پشت سرم بسته شد، یه نفس بلند کشیدم. _روانی... زیر لب غر زدم....
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 8
سریع خودمو جمع کردم. دست به سینه شدم و با لجبازی گفتم: _آره.مطمئنم. چشمهاش چند ثانیه روی صورتم موند. اونقدر طولانی که دلم میخواست یه چیزی پرت کنم سمتش. بعد نگاهش آروم پایین اومد. روی لبهایی که از حرص جمع شده بودن،و دوباره برگشت توی چشمهام. لعنتی... چرا این مرد انقدر خیره نگاه میکرد...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 9
اما من موندم.و برزین.و ترنم. چند ثانیه سکوت بود. بعد برزین دست زنش رو گرفت. و زیر لب گفت: _دیدی؟ گلوم خشک شد. ادامه داد: _من هنوز منتظرتم. صدای مردی که دو سال انتظار کشیده بود، عجیب درد داشت. اما چیزی که بیشتر منو شوکه کرد... جواب نشنیدن اون حرف بود. ترنم هیچ واکنشی نشون نداد. هیچی.فق...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 10
هیچی.فقط خوابیده بود. مثل همیشه.برزین سرشو پایین انداخت. پیشونیش رو روی دست ترنم گذاشت. دیدم شونههاش لرزید. انگار دو سال خستگی یه لحظه ریخته بود روی سرش. نگاهم ناخودآگاه ازش دزدیده شد. احساس میکردم دارم یه چیزی رو میبینم که نباید ببینم. آروم برگشتم سمت در.اما قبل از اینکه خارج بشم صداش بلند...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 11
چند ثانیه فقط بهش خیره موندم به اون نگاه آروم و مرموزش. به اون لحن اعصابخردکنی که انگار همیشه نصف حرفاشو قورت میداد. اخمام رفت تو هم و گفتم: _ببخشید؟ برزین نگاهش رو از جاده نگرفت و جواب داد: _چی؟ _منظورتون از این حرف چیه؟ _کدوم حرف؟ حرصی شدم. _همین که میگین نمیدونی داری دور چی میچرخ...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 12
هرچی بیشتر سعی میکردم فکر نکنم، بیشتر ذهنم میرفت سمت همون چند خط لعنتی. شوک روحی شدید و موضوعی نامشخص... اگر اون شب همه چیزو نمیفهمیدی... پوفی کشیدم و نشستم روی تخت. خواب که نمیاومد هیچ کنجکاوی داشت دیوونهم میکرد. .... با دو ساعت خواب ناقابل از خونه زدم بیرون. بلور همین که قیافهمو دید ز...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 13
راوی برزین چند ثانیه بعد از رفتن بلوط همانجا ایستاد. بطری آب هنوز روی میز کنار دیوار مانده بود. راهرو شلوغ بود.پرستارها رفتوآمد میکردند. صدای دستگاهها میآمد.صدای قدمها. صدای زندگی اما برای برزین انگار تمام دنیا هنوز داخل همان اتاق ۳۰۷ جا مانده بود. نگاهش آروم سمت شیشه اتاق رفت. سمت...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 14
راوی شب تقریباً از نصف گذشته بود. تلویزیون روشن بود ولی هیچکس نگاهش نمیکرد. مامان داشت لباسهای شسته شده رو تا میکرد. بلور روی فرش ولو شده بود و با گوشیش ور میرفت. و بلوط روی مبل لم داده بود و سعی میکرد به هیچچیز فکر نکنه. البته که موفق نمیشد. ذهنش مثل همیشه شلوغ بود. اونقدر شلوغ...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 15
راوی راهروهای بیمارستان مثل همیشه پر از رفتوآمد بود. صدای چرخ برانکاردها...صدای دستگاهها... صدای قدمهای پرستارهایی که از این اتاق به اون اتاق میدویدن. و در آخر بلوط با یه لیوان قهوه توی دستش، خستهتر از همیشه وارد بخش شد. مهسا همین که چشمش بهش افتاد، یه لبخند کشدار زد. از همون لبخندا...
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 16
راوی پنجشنبه بود..از همون اول صبح، بیمارستان شلوغتر از همیشه بود. پروندههای روی هم تلنبار شده همراه بیمارها مدام سؤال میپرسیدن و کلافه کننده بود برای بلوط. صدای بیوقفه دستگاهها و پرستارهایی که حتی فرصت یه نفس کشیدن هم نداشتن. بلوط از صبح یه چشمش به ساعت بود. دلش میخواست زودتر بره خو...
بروزرسانی در : ۱۸ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 17
راوی بلوط لبخند کمرنگی زد. _خوشحال میشم اگه کاری از دستم بربیاد انجام بدم. برزین چند لحظه فقط نگاهش کرد. بعد خیلی آروم سر تکون داد. _ممنون. اما انگار گفتنش برای مردی مثل برزین، از یک جمله طولانی سختتر بود. بلوط لباس فرم سفیدش رو عوض کرد. مانتوش رو پوشید و شالش رو مرتب کرد و کیفش رو بردا...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 18
#پارت_۲۵ ماشین آروم از دروازه آهنی بزرگ رد شد. بلوط بیاختیار سرش رو به سمت شیشه چرخوند. خونه نبود که بیشتر شبیه عمارت بود. حیاطی بزرگ با درختهای قدیمی نمایان بود ماشین کنار پلههای ورودی ایستاد. برزین اول پیاده شد و کلید رو به یکی از نگهبانها داد و بدون عجله دور ماشین اومد. درِ سمت بلوط ر...
بروزرسانی در : ۱۵ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 19
راوی بلوط برای چند ثانیه فقط خیره موند. قلبش بیدلیل فشرده شده بود حالا تازه میفهمیدچرا برزین هنوز حلقهی ازدواجش رو از دستش درنیاورده بود. این اتاق هنوز منتظر صاحب دومش بود. بلوط هنوز چند لحظه روبهروی آینهی اتاق ایستاده بود. نگاهش از روی عکسهای قابشده جدا نمیشد. همهی قابها یه چ...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 20
چند ثانیه فقط بهش نگاه کردم.به مردی که روبهروم نشسته بود اما انگار چند کیلومتر از من فاصله داشت. گلوم خشک شده بود.دلم نمیخواست این همه غم رو توی صورت یه آدم ببینم. آروم گفتم: _شاید... شاید دکترا اشتباه کنن. هیچ واکنشی نشون نداد. ادامه دادم: _توی بیمارستان کم پیش نیومده بیمارایی که همه ازش...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
- 1
- 2
