خیال گلستان به قلم ساناز لرکی
پارت سوم :
یکراست به طرف اتاق کارش دوید و آنقدر انرژی داشت که ظهر نشده پنج عروسکی که سفارش داشت را، به زیباترین شکل ممکن حاضر کرد. بعد از آن سراغ مهرههایش رفت.
چند مدل دستبند جدید درست کرد و به آرشیو زینتآلات کانالش افزود. کانال اینترنتیاش که اوایل امیدی به بازدهی آن نداشت، حال بخش عمده-ی فروشش را تشکیل میداد. به تازگی جعبه درست کردن هم یاد گرفته بود. سفارشات را در جعبههای قرمزرنگ بستهبندی میکرد. به پریماه زنگ زد. پریماهخانم رانندهای بود که سفارشات را به مقصد میرساند و برای شهرستانها هم پروسهی پستی را طی میکرد. پنج سال پیش که پرنیان کار را شروع کرد، به ذهنش هم خطور نمیکرد که پس از چند سال یک حساب بانکی پر و پیمان برای خودش داشته باشد.
دادن سفارشها به پریماه زیاد طول نکشید. زن کلا زیاد حرف نمیزد. معاشرتی هم نبود. همیشه ساده میپوشید و زیاد هم به نظافت ماشین زهوار دررفتهاش میرسید. پرنیان در این حد در مورد او میدانست که همسرش را سالها پیش از دست داده است و یک پسر دانشجو دارد که شهرستان درس میخواند و البته همیشه سروقت بستهها را به مشتری میرساند. مورد آخر تنها گزینهای بود که به کارش میآمد. به موقع رساندن بستهها برای جلب اعتماد مشتریها از نان شب هم واجبتر بود. با پراید سفید رنگش جلوی در انتظار میکشید. پرنیان با عجله بستهها را در کیسههای مجزا گذاشت و بیرون برد. از عرض حیاط گذشت و در را که گشود، پریماه پشت در ایستاده بود. مثل همیشه مقنعه و مانتوی بلند اداری بر تن داشت. یک بار از دهانش دررفته بود و گفته بود که چند سال پیش معلم بوده، اما مجبور شده است استعفا دهد و چهقدر هم از این کار پشیمان بود.
احتمالا هنوز هم بعد از سالیان زیاد لباس فرم سر کار رفتن در ذهن زن، همان مقنعه و مانتوی اداری بود حتی اگر شغلش هیچ ربطی به معلمی نداشته باشد. به جز سلام و احوالپرسی و رد و بدل کردن آدرس هیچ حرفی رد و بدل نشد. بعد از پنج سال پرنیان به این مدل مواجه شدن با او عادت کرده بود. پیامک مهرداد تمام برنامههایش را به هم ریخت. برای شام به مهمانی یکی از فامیلهای پدریاش دعوت شده بودند. اصلا به این قبیل دورهمیها علاقه نداشت. خصوصا مراوده با اقوام پدری مهرداد که برایش مصداق حقیقی شمشیر دو دم بودند. دو دم از آن جهت که خوب و بدشان معلوم نبود.
دلش نمیخواست چیزی در مورد عشق سابق همسرش بشنود. اما مگر میشد؟ آن زن که ندیده و نشناخته آینهی دقش محسوب میشد، دخترعموی مهرداد نیز بود. گاهی فکر میکرد بعضی آشنایان از سر خصومت حرف را به او میکشانند و از این مخمصهی بسیار آزاردهنده هیچ گریزی نمیشد یافت. تمام خوشحالی آن روز یکسره تباه شد. حال خوبش رخت بست و چنان ماتمزده شد که انگار خبر مرگ یک عزیز را شنیده است. رفت توی حیاط نشست. آفتاب کم رمق زمستانی از میان شاخسار درخت بزرگ بید میگذشت و خطوطی اریب و روشن بر زمین مینگاشت. باد سکوت را به ارتعاش وامیداشت و مرغ یاکریمی بیصدا کمی دورتر برای خودش میچرخید. همانطور که روی سکو نشسته بود کمی به عقب متمایل گشت، دستانش را روی سنگفرش سرد گذاشت و نفسش را عمیق داخل داد و به آسمان صاف و بیابر خیره ماند و سعی کرد، بفهمد وقتی خورشید را در آسمان نمیبیند چرا نور چشمش را می-زند؟
باید از این وقتکشی مفتضحانه دست برمیداشت. تعلل قرارنبود برایش معجزهای به همراه داشته باشد. نفسش را کلافه بیرون داد و بر وسوسهی این که همانجا روی سنگفرش سرد دراز بکشد، فائق آمد. به خانه برگشت و یک راست به سمت کمد لباسش رفت. در کمد را باز کرد و بر تخت رو به روی آن نشست. خبری از انرژی روزانهاش نبود. نشانی از آن زن هرچند کوچک میتوانست توانش را به کل از بین ببرد. منطق حکم میکرد روی آزردگی مهرداد از عروسی که رهایش کرده بود، حساب کند. اما چیزی در وجودش هشدار میداد که دوست داشتن منطق سرش نمیشود. خصوصا اینکه چند ماه قبل وقتی بحث به خیرهسریهای الناز در فرانسه رسیده بود و مادر مهرداد اظهارنظر کرده بود که الناز از اولش هم زیاد سر به راه نبوده است مهرداد کاملا عکسالعمل نشان داده بود. تنها سربسته هشدار داده بود که الناز همخونش است و این حرفها به خودشان برمیگردد.
تمام جملات را با حرص و از میان دندان ادا کرده بود و پرنیان در تمام مدت بدجنسانه سنجیده بود که الههیِ کافر کیشِ یخ بستهای که اتفاقا نام همسر را یدک میکشید چیزی به نام احساس هم درونش دارد. هرچند ابراز آن شامل حال خودش نمیشد. همانطور که به کمد خیره شده بود روی تخت دراز کشید و نفسش را با نالهای دردآلود بیرون داد. دست انداخت و پتو را به سمت خودش کشید و زیر آن مچاله شد. بغضش به تلخی شکست دلیل مشخصی برای گریه نداشت و اگر بود شامل اتفاق تازهای نمیشد. زخمی بود که فاصله به فاصله سر باز میکرد و چرکین-تر دوباره جوش میخورد. آنقدر گریه کرد تا هم سبک شد و هم گر گرفت. وقتی پتو را کنار زد از برخورد هوای خنک به صورتش جان گرفت.
وقتی از جا بلند شد هنوز به تخت احساس تعلق میکرد. شبیه تعلق یه مرده به گور تاریک و گرمش! به این تشبیه ترسناک لبخند تلخی زد و بالاخره اراده کرد تا یک تلخی دیگر را هم پشت سر بگذارد و در آن لحظه هیچ نمیدانست که این تلخی قرار است مصداق واقعی شوکران باشد. تا دخترش به خانه برگردد خودش را کاملا باز یافته بود. ماسک آرامش همیشگی را بر روی چهره داشت و ناهارشان را حاضر کرده بود. وقت آرایشگاه هماهنگ بود و خوش اقبال بود که ست لباس مادر و دختری گلبهی رنگ به اتو احتیاج نداشت.
نازی برای ناهار خوردن زیاد بهانه نگرفت. تنها دیکتهاش را نشان داده بود و تاکید داشت که خانم معلم فقط به خودش هزارآفرین داده است. پرنیان با لبخند به تکرار توضیحات او گوش میداد و از کنار او بودن جان میگرفت. اگر دخترش نبود واقعا نمیدانست چهطور بر تلاطمات روحیاش فائق آید و اصلا نمیدانست قبل از به دنیا آمدن او چهطور زندگی میکرده است. از لحظهای که متوجه شد قرار است مادر شود تا به همین لحظه حتی یک ثانیه نتوانسته بود نبودن او را تصور کند. وقتی میخواست خبر بارداری را به مهرداد بدهد، کاملا نگران بود. نمی-دانست چه عکسالعملی نشان خواهد داد. تمام روز خانه را تزئین کرده بود. شمع روشن؛ گلهای ریخته شده بر زمین و کیک کوچکی که بر روی میز بود کنجکاوی مهرداد را برانگیخت اما هیچ سوالی نپرسید. گویی حدسهایی زده بود و دلش نمیخواست با این حقیقت مواجه شود.
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
اکرم بانو
1توصیف حال شخصیت ها مثل همیشه عالیه...
۱۲ ماه پیشsogand
1رمانت با آهنگ🙃 اگر خانه را پر از گل رز کنم کوچه را چراغانی ماندن تو را آرزو کنم زیر لب و پنهانی ....
۱ سال پیششبنم
2چه داستان غم انگیز ی قلب آدم بدرد مییاد بارها پیش مییاد که باید ماندو تحمل کرد وبین بدوبدتر گیر میکنی وکاسه چکنم دست می گیری
۲ سال پیشفاطمه
0رمان خوبی هست
۲ سال پیشزهرا
0عال
۲ سال پیشمریم
0عالی
۲ سال پیشمریم
0خوب
۲ سال پیشهانیه
0عالی بود جانم
۲ سال پیشثریا
0خوب بود
۲ سال پیشبهنوش
0قشنگه
۲ سال پیشمهتا
0اوکی
۲ سال پیشZeinab
1عالی
۲ سال پیشگل
0عالی
۲ سال پیش
ساناز لرکی | نویسنده رمان
🌹🩷
۲ سال پیشخوبه
0خوبه
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

موفرفری
0قلمت خیلی قشنگه مرجان❤