پارت شانزده :

پرنیان عاجزانه سنجید مگر مهرداد نرفته بود چرا بازگشته است؟ نکند نگرانش شده باشد. به خودش نهیب زد خیال‌بافی کافی‌ست. اگر قرار بود منصرف شود چمدان‌ها را داخل نمی‌آورد. با داخل شدن نازی تمام افکار بد از ذهنش پاک شد. پیراهن بافتنی گلبهی رنگی بر تن داشت. پوست روشنش با کلاه و شال‌گردن قرمزی که پوشیده بود روشن‌تر به نظر می‌رسید. به سمتش دوید و درحالی‌که خودش را در آغوش مادرش می-انداخت، گفت:

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • کاردینال

    2

    گریم بند نمیاد منم شکست عشقی خوردم باهاش🤧

    ۵ ماه پیش
  • اکرم بانو

    3

    انقد واقعی نوشتی که نصف شبی دارم زار میزنم انگار یکی منو گذاشته و رفته

    ۱۱ ماه پیش
  • پرنیا

    3

    مهرداد بی چشم رو .التماساتو ب پرنیا ببینم حالم جا میاد

    ۲ سال پیش
  • آرزو

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • مامان آیین

    1

    چقدر مهرداد گستاخ ،اه

    ۲ سال پیش
  • نسترن

    3

    چقدر عشق یک طرفه بده.دلم به حال پرنیان میسوزه.

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️