خیال گلستان به قلم ساناز لرکی
پارت شانزده :
پرنیان عاجزانه سنجید مگر مهرداد نرفته بود چرا بازگشته است؟ نکند نگرانش شده باشد. به خودش نهیب زد خیالبافی کافیست. اگر قرار بود منصرف شود چمدانها را داخل نمیآورد. با داخل شدن نازی تمام افکار بد از ذهنش پاک شد. پیراهن بافتنی گلبهی رنگی بر تن داشت. پوست روشنش با کلاه و شالگردن قرمزی که پوشیده بود روشنتر به نظر میرسید. به سمتش دوید و درحالیکه خودش را در آغوش مادرش می-انداخت، گفت:
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
اکرم بانو
3انقد واقعی نوشتی که نصف شبی دارم زار میزنم انگار یکی منو گذاشته و رفته
۸ ماه پیشپرنیا
3مهرداد بی چشم رو .التماساتو ب پرنیا ببینم حالم جا میاد
۱ سال پیشآرزو
0عالی
۲ سال پیشمامان آیین
1چقدر مهرداد گستاخ ،اه
۲ سال پیشنسترن
3چقدر عشق یک طرفه بده.دلم به حال پرنیان میسوزه.
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

کاردینال
2گریم بند نمیاد منم شکست عشقی خوردم باهاش🤧