پارت نوزده :

روی تخت دراز کشید و چشم‌هایش را بست. باید همه‌چیز را از نو می-ساخت. نفهمید کی به خواب رفت اما با پیچیدن عطری آشنا چشم گشود. سعی کرد بیدار بودنش را پنهان کند اما نتوانست. کنجکاوی موجب شد سر بلند کند و او را نگاه کند. به دنبال چه چیزی می‌گشت، هیچ نمی-دانست. مهری‌جان سرحال به نظر می‌آمد. به هر حال مادر بود و خوشحالی پسرش خوشحالی او محسوب می‌شد. کنار تخت نشست و پرنیان ناخودآگاه دست‌هایش را ا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را برای این رمان ارسال کنید. لطفا ابتدا اپلیکیشن را نصب کنید و سپس اقدام به ثبت نظر کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    2

    امیدوارم روزگارتو سگی کنه

    ۸ ماه پیش
  • پرنیا

    3

    آخ جوووون که اینجوری تو روت درمیاد 😊

    ۱ سال پیش
  • سوگند

    1

    به به شروع شد بالاخره امیدوارم واسه پرنیان خوب باشه

    ۲ سال پیش
  • نسترن

    3

    سالی که نکوست از بهارش پیداست.اینم از اولش. بسیار عالی بود عزیزم

    ۲ سال پیش
  • ساناز لرکی | نویسنده رمان

    ممنونم جان دلم

    ۲ سال پیش
  • م.ر

    1

    آها تازه اولشه بلکه این باعث بشه پرنیان مستقل بشه از اون خونه بره مادرشوهر مثل پسره🤨

    ۲ سال پیش
  • ساناز لرکی | نویسنده رمان

    عزیزم مرسی از نظرت

    ۲ سال پیش
کپی شد!