خیال گلستان به قلم ساناز لرکی
پارت دوم :
در میان آن حرفهای آزاردهنده یک چیز از ذهن پرنیان گذشت. چه زیبا نامش را ادا میکرد!... اصلا شنیدن نام خودش از زبان او تمام وجودش را مسخ کرد که آرام گفت:
- من تنهایی غذا از گلوم پایین نمیره. خواستم بیام یهکم سرم رو گرم کنم گرسنگی یادم بره تا خوابم بگیره.
برقی از انعطاف در چهرهی مهرداد درخشید:
- چرا تنها؟ خب شام رو با نازی میخوردی.
پرنیان کاغذی که مچاله شده بود را در سطل انداخت و گفت:
- ترجیح میدم منتظر اومدن تو بشم. الانم حق با توئه معذرت میخوام، بریم بخوابیم.
مهرداد چیزی نگفت. از آن سکوتهای منحصر به فرد خودش و بدون اینکه منتظر پرنیان بماند به سمت ساختمان برگشت. پرنیان مدتها بود میدانست که جوابهای شیرینی که به تلخی او میداد، قرار نیست تغییری ایجاد کند. آرام پلهها را بالا رفت. فردا صبح که دخترش بیدار میشد همه چیز فرق میکرد، اصلا با دخترش، جهان شیرینتر میشد. صبح آفتاب نزده بیدار شد. دوش گرفت و کمی به خودش رسید. ترجیح میداد اول صبحانه را حاضر کند بعد سراغ بیدار کردن نازی برود. از آن ملاحظهکاریهای مادرانه که بعد از تولد فرشتهی کوچکش به خصایصش اضافه شده بود.
- سلام مامان صبح به خیر.
با صدای نازی جا خورد. پدر و دختر شبیه هم بیسروصدا راه میرفتند. لبخندی زد و درحالیکه مربا را در ظرف میریخت، جواب داد:
- سلام دخترم صبح تو هم به خیر.
- مامان امروز شبیه عروسکم شدی. کاش بزرگ بشم منم شبیه تو بشم.
پرنیان لبخندی زد و گفت:
- الهی من فدای تو بشم. برو دست و روت رو بشور بیا عزیزم.
- مامان عروسکی میشه برام لقمه بگیری توی سرویس بخورم؟ آخه الان نمیتونم.
پرنیان میدانست که کلنجار رفتن بیفایده است. این قرارداد نانوشته، بسته شده بود و تنها میبایست کمی بیشتر امتیاز میگرفت.
- اگه یه لیوان شیر بخوری یه فکری برات میکنم.
چشمان مشکی رنگ نازی برق زد. با خوشحالی به سمت دستشویی طبقهی پایین دوید و پرنیان طبق معمول در دلش قربان صدقهاش رفت. راهی کردن نازی به مدرسه زیاد سخت نبود. دختر منظمی بود و اغلب تمام کارهایش را خودش انجام میداد. تا به درِ خروجی خانه برسد، صدبار توضیح داد که امروز دیکته دارد و حتما بیست میگیرد و نقاشی امروزش هم از همه قشنگتر خواهد شد. کفشهای صورتی رنگش را پوشید و با رفتنش خانه یکدفعه خالی شد. احساس خلأ بدی آمد و پرنیان در هم شد. خودش را به چیدن میز صبحانه سرگرم کرد. تدارکات ناهار را حاضر کرد. روزمرگی پیش از در آمدن کامل آفتاب، به استقبالش آمد. بعد خودش را روی مبل انداخت و به گچبری روی سقف خیره شد. این گچبری تنها بخشی از خانه بود که دوستش نداشت چون خاطرهی بدی را برایش تداعی میکرد. محضری که در آن با مهرداد عقد کرده بود هم دقیقا چنین گچبریِ پر پیچ و خمی داشت. نیمدایرههای ظریف با سایه-روشن طلایی رنگ که گویی حول یک محور میچرخید.
با لباس سفید تنها کنار سفرهی عقد نشسته بود. دلش شور میزد، قلبش میتپید و به شدت احساس حقارت میکرد. جسته و گریخته میدانست این لباس عروس که بر تنش کردهاند خرقهی دیگری است و این جام عسل که بر سفرهی عقد خودنمایی میکند هم، قرار بود بر کام دیگری بنشیند. احساس میکرد واقعی نیست؛ مثل یک انگشتر بدل که برای خالی نبودن اصلش بر انگشت بنشانند. عروس اصلی روز قبل از ازدواج گریخته بود تا در خارج از کشور، رویاهای بزرگش را جستوجو کند.
پدر مهرداد نمیخواست مراسم را بر هم بزند. یک انگشتر بدلی می-خواست تا جایگزین انگشتر اصل شود؛ یک عروس که بتواند روز مراسم به مردم نشان دهد و قائله را بخواباند. در آن میان دیواری کوتاهتر از پدر پرنیان پیدا نکرد. مردی با بینهایت چکهای برگشتی، رو به ورشکستگی و در حال غرق شدن. همانجا در لباس عروسی، روی صندلی رو به روی سفرهی عقد نشسته بود، ناخودآگاه به گچبریهای سقف چشم دوخته به صداها گوش میداد و تهدیدهای مهرداد را میشنید.
داشت برای هر دو پدری که این عروسی که نه، بهتر بگوییم معامله را جوش داده بودند، خط و نشان میکشید. اول پدر پرنیان را تهدید کرد که چنان روی دخترش دست بلند کند که جای سالم روی تنش نماند و بعد پدر خودش را که باید قید نوه را بزند. مهرداد به حتم تلخترین داماد دنیا بود. آن روز وقتی با تهدیدهای متقابل پدرش مجبور شد بر سر سفرهی عقد بنشیند سرد و خالی به نظر میرسید. پرنیان احساس کرد او به راستی ترسناکترین و جذابترین مرد دنیاست و یک چیز در او بود که بر تمامی خصلتها میچربید. تلخی تمامی ناپذیری که همیشه بود و بعید نبود، همیشه بماند.
مهرداد میتوانست تمام تهدیدهایش را عملی کند؛ اما نکرد. در اولین فرصت برای عروسش توضیح داد که مهم نیست چه عاملی موجب ازدواجشان شده است، اما تا زمانی که به عنوان همسر کنارش زندگی میکند برایش باارزش است. هیچ آسیبی نمیبیند و همیشه تحت حمایت خواهد بود؛ اما اینکه دوستش ندارد غیرقابل تغییر است. برای همین بود که شرایط الان برای پرنیان خوب یا حتی ایدهآل محسوب میشد. روز عروسی با آن تهدیدها مرگ را دیده بود و حال به تب راضی بود، اما این دلیل نمیشد که عافیت نخواهد. با صدای قدمهای مهرداد به خودش آمد. روی مبل نشست و همگام با رسیدن او ایستاد:
- صبح به خیر عزیزم.
مهرداد صبح به خیر سردی گفت و به سمت میز رفت. صندلی را بیرون کشید و با رخوت روی آن نشست. پرنیان به سمت آشپزخانه رفت و دو لیوان چای ریخت و سر میز آورد. ماسک لبخند همیشگی را بر صورت نشاند و درحالیکه چای را جلوی او می گذاشت، گفت:
- چند روز دیگه سالگرد ازدواجمونه.
مهرداد پوزخند معناداری زد و سر بلند کرد و مستقیم او را نگریست. تیر تمسخر او درست به قلب پرنیان خورد، اما پا پس نکشید. روی صندلی رو به روی او نشست، لبخندی زد و ادامه داد:
- خب توی این هفت سال نذاشتی آب توی دل من و دخترمون تکون بخوره. همهچیز برامون فراهم بود تا دیروقت کار کردی که رفاه داشته باشیم. میخواستم بدونی خیلی ازت ممنونم.
باز هم لبخندی که در چشمان مهرداد درخشید، در لبهایش تجلی نیافت. پرنیان طبق معمول لبخندی زیبا بر لب داشت. کره محلی را جلوی مهرداد گذاشت و شوخطبعانه گفت:
- خب یه روستا هست که یه درهی سرسبز داره. توی اون دره پر از گیاههای داروییه. گوسفندهای تپل از اون گیاهها میخورن.
مهرداد بالاخره سرحال آمد. میخواست بخندد، اما نخندید. بشاش تکهای کره روی نان تست گذاشت و گفت:
- بقیهشو حفظم. گوسفندها شیر میدن از شیر کره میگیرن. کرهش مقویه. لقمه را در دهان گذاشت و به پرنیان اشاره کرد که بخورد. پرنیان به همین توجههای کوچک دلخوش بود. دوست داشتن منطق سرش نمی-شود. دلش برای هر کلمهای که میگفت؛ ضعف میرفت. دوست داشتنش چیزی فراتر از عشق بود، او را به مرز جنون میپرستید. بعد از صبحانه مثل همیشه برای بدرقهی او رفت. جلوی در سر شانهی کت را گرفت و کمی خودش را بالا کشید تا به قد بلند او برسد و در دلش قربان صدقهی قد و بالای او رفت. مهرداد چرخید و با او رو در رو شد. صورتش را نزدیک کرد و پیش گوش او گفت:
- تو هفت ساله یه خونهی آروم برام فراهم کردی. منم ازت ممنونم، خانوم.
اینبار لبخندی کمرنگ زد. چشمهای کشیدهاش با مهربانی باز و بسته شد و شکلی شبیه به حرف صاد گرفت، خیلی زود خداحافظی گفت و بیرون رفت. پرنیان حیران رفتن او را نظاره میکرد. شادی زیر پوستش دوید. قلبش تندتند میزد و نفسی که در سینه حبس شده بود را بالاخره بیرون داد.
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
اکرم بانو
1خوبه انقد مَرده که خونه رو جهنم نکرده واسه زن و بچش... اما چه میشه کرد،زن هاهمیشه به توجه و محبت نیاز دارن😔😔😔
۸ ماه پیشمرضیه۲۷
2مهرداد همچین سرد سردم نیست ها یکمی زبون داره انگاری😅
۱ سال پیش
ساناز لرکی | نویسنده رمان
الهی
۱ سال پیشامینه پاکپور
2بیان جزئیات حس و حال کاراکتر ها خیلی جذابه
۱ سال پیش
ساناز لرکی | نویسنده رمان
ممنونم😘😘
۱ سال پیشAsu
0عالی و درجه یک
۱ سال پیشنفمه
0خوب بود
۱ سال پیشلیدا
0بالاخره آقا لبخند زد😂
۲ سال پیشپریسا سعادتمند
0خوب
۲ سال پیش
ساناز لرکی | نویسنده رمان
🌹🌹
۲ سال پیشمریم
0عالی
۲ سال پیشخوب
0خوب
۲ سال پیشهانیه
1مطمئنم بعد از تموم شدنش میگم خداروشکر که این رمانو خوندم چون به قلمت ایمان دارم خانم لرکی عزیزم✨️🌹
۲ سال پیشثریا
0عالی بود
۲ سال پیشبهنوش
0قشنگه
۲ سال پیشمهتا
0تا اینجا خوبه
۲ سال پیشZeinab
0عالی
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

موفرفری
2چقدر ارومه این دختر من جای اون بودم واقعا نمیتونستم تحمل کنم این رفتارها رو